دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
زهی خجسته زمانی که یار باز آیدبه کام غمزدگان غمگسار باز آید
اگر آن نائب رحمان ز درم باز آیدعمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
کو ره آن که نهم سوی شما گامی چندمحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
چو باد عزم سرای امام خواهم کردنفس به بوی خوشش مشکفام خواهم کرد
مرا شوق حضور او ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
به کوی مهدی هادی گذر توانی کردهوای نفس ز سر گر به در توانی کرد
سالها دل طلب وصل تو از ما میکردبه دعا دست برآورده خدایا میکرد
پیشتر زانکه خدا خشت و گل آدم زدنور پیغمبر و آلش ز تجلّی دم زد
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟تا همه شیعه نمایان پی کاری گیرند؟
کی باشد آن که مهدی ما پردهدر شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود
جان بیلقای مهدی ذوقی چنان نداردوانکس که این ندارد حقا که آن ندارد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
بخت از قدوم دوست نشانم نمیدهددولت خبر ز راز نهانم نمیدهد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشد
نفس برآید و مقصود بر نمیآیدفغان که بخت من از خواب بر نمیآید
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبوددوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود
شوقت نه سرسریست که از سر به در شودمهرت نه عارضی است که جای دگر شود
لاف محبت او، بر قدسیان توان زداز سوز شوقش آتش، در انس و جان توان زد
بود آیا که در وصل شما بگشایند ؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایند ؟
صاحب الامر مگر باز گذاری بکندراه بنماید و با عدل قراری بکند
مهدی چو به عدل دست گیردبازار ستم شکست گیرد
گفتم کیم به طلعت تو شادمان کنند؟گفت آن زمان که وقت شود فکر آن کنند
دوش از جناب مهدی پیک بشارت آمدکز حضرت الهی عشرت اشارت آمد
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند