دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
مژده ای دل که مسیحانفسی میآیدکه ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
بیا که رایت آن نائب آله رسیدنوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
بهر مهر تو به فردوس براتم دادندوز جهنم به ولای تو نجاتم دادند
درخت مهر اهل البیت نور دل به بار آردنهال بغض ایشان رنجهای بیشمار آرد
به علم و سیف و نسب کس به یار ما نرسدتو را در این سخن انکار کار ما نرسد
شاه دین گوی فلک در خم چوگان تو بادساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
تو را امام ز اعدا خدا نگه داردفرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
وقت آشوب جهان شد العیاذفتنه آخر زمان شد العیاذ
بلینا بالفتن فی لیلة الهجرظلام فیه حتّی یطلع الفجر
ای خرم از نوید قدومت بهار عمرپژمرد در مفارقتت لالهزار عمر
روی بنمای اماما و ره منبر گیربگشا منطق و دل از در دلها برگیر
به حدیث آی و علوم خودم از یاد ببرخرمن دانش ما را همه گو باد ببر
مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای صبا نکهتی از خاک در یار بیارببر اندوه دل و مژده دیدار بیار
عید است روز جمعه و یاران در انتظاریا رب امام را به مصلّی کن آشکار
بیا امام که آئین احمد آید بازبیا امام که روی نبی نماید باز
دلم فدای امام زمان شد و جان نیزببین که آتش شوق امام چون شد تیز
شود به طلعت مهدی چو دیدگانم بازچه شکر گویمت ای کارساز بندهنواز
خدای عزّوجل کارساز بندهنواز!مهمّ ما به قدوم ولیّ خویش بساز!
دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرسکه چنان زو شدهام بیسرومان که مپرس
زین جهان پیروی آل نبی ما را بسدر قیامت ثمر حب علی ما را بس
خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورشبه فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش
جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاصماهی دلشده در بحر خیالت غواص
حرف وجود او جهان جمله گرفت طول و عرضرفع نمیشود بلی حجت حق ز روی ارض