دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
این چه رخسار و چه خط وین چه لب استوین چه چشم خوش و خال عجب است
وادی عشق که جز تشنه در او نایاب استریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است
ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت استمطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است
خطت گرد لب آن مشکین نبات استکه رسته بر لب آب حیات است
ابروی خوشت که ماه عید استانگشت نمای اهل دید است
تارک درویش تارک فارغ از تاج زر استکمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است
منشور دولتی که ز عشقم میسر استطغرایش آن خطی ست که بر دور ساغر است
یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر استگر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است
بگذر از توبه و تقوی که همه پندار استدر پی مطرب و می باش که کار این کار است
مرا کار از غم عشق تو زار استدلم رفته ست و جان نزدیک کار است
بیا که روی تو خورشیدِ عالمافروز استشبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است
قدم به طرف چمن نه که سبزه نوخیز استشکوفه در قدم دوستان درم ریز است
باز در بزم غمت نعره نوشانوش استعقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است
مقیم کوی تو را فسحت حرم تنگ استز کعبه تا سر کویت هزار فرسنگ است
در صورت تو سر جمالی که مجمل استدر خط و خال و عارض و زلفت مفصل است
خیال خال لبت تخم مزرع امل استهوای خط تو ختم صحیفه عمل است
شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل استسایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است
صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل استوز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است
غرض از چاشنی عشق توام درد و غم استورنه زیر فلک اسباب تنعم چه کم است
لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم استهزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است
هلال عید جستن کار عام استهلال عید خاصان دور جام است
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن استگرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن استخال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
یاقوت لب تو قوت جان استوصل تو حیات جاودان است