دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
مگو که قطع بیابان عشق آسان استکه کوههای بلا ریگ آن بیابان است
دلم ز هجر خراسان ازان هراسان استکه بحر فقر و محیط فنا خراسان است
کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان استکه ز سر تا به قدم شعبده و دستان است
آن کیست سواره که بلای دل و دین استصد خانه برانداخته در خانه زین است
روی خود را مگو شریک مه استدر نکویی که لاشریک له است
ای که جان و دل آگاه تو را همراه استبی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است
مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ستاو را به جمال تو کجا زهره دعوی ست
خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ستصد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی ست
سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ستخوش بیا بر چشم من بنشین که روشن منظری ست
مرا از درد تو بر سینه داغی ستکه با آن داغم از مرهم فراغی ست
دلم پیرانه سر با خردسالی ستکه باغ حسن را نازک نهالی ست
چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ستباده از جام تهی جستن نشان ابلهی ست
ای شهسوار حسن که جانم فدای توستهر جا سری ست خاک ره باد پای توست
در همه شهر دلی کو که نه خون کرده توستیا درونی که نه از زخم غم آزرده توست
صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توستقبله رندان مقبل گوشه ابروی توست
نقاش ازل کان خط مشکین رقم اوستیارب چه رقم های عجب در قلم اوست
جفای تو که بسی خوشتر از وفای من استهمه عنایت و لطف است چون به جای من است
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من استجفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
این همه خونابه کاندر چشم گریان من استگشته پیدا از جراحت های پنهان من است
ز دل زبانه آتش که در دهان من استبه شرح داغ دل آتشین زبان من است
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من استپیش اهل دل دلیل دامن پاک من است
نامه کز جانان رسد منشور اقبال من استمهر او بر نامه نقش لوح آمال من است
حریم منزل جانان برون ز عالم ماستخوشا کسی که درین گفت و گوی محرم ماست
لاله بی روی تو داغ دل ماستداغ تو لاله باغ دل ماست