دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
مستوفی کل قصۀ چل طوطی شدامسال چرا حکایت خلعتِ من
گویی که تو رُسوایی من با تو نیامیزمرسوا تو مرا کردی نزد همه مرد و زن
قنبل الدوله مقبل دیوانآن که نبْوَد مثال او شیطان
خسروا! گرچه فراموشی در طبع تو نیستاین سخن های دلاویز فراموش مکن
دیشب دو نفر از رفقا آمده بودنددر محضر من ساخته بر ماحضر از من
آمد مرا دو هدیه چو دو قرص مهر و ماهبا نامهای دو چون دو طبق گوهر ثمین
ای مهین خواجه در وزارت توخلق یک سر خوشند و من غمگین
آب حیات است پدرسوختهحَبِّ نبات است پدرسوخته
زنقحبه چه میکُشی خودت رادیگر نشود حسین زنده
جز گه و گند و کثافت چیزیاندر این شهر ندیدم بنده
روز قتل ابن ملجم لعنت الله علیهدوستان بودند مهمان کمال السلطنه
پر شد در و دیوار بَلَد از گل و از لایکو خاک که گویم به سَرَت ای بلدیّه
ای وثوق الدوله آمد فصل دیفصل دی آمد وثوق الدوله ای
میرزا عارف که زیر بار فضلقد تیرش چون کمان آمد دو تای
وه چه خوب آمدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی
ای معزالملک ای اندر سخا ضرب المثلاز چه رو شعر و خط ما را گرفتی سرسری؟
با غمزاتی که تو خانم کنیرخنه به دین و دل مردم کنی