گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفتم که چونی مها خوشی محزونیگفتا مه را کسی نپرسد چونی
گفتم که دلا تو در بلا افتادیگفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که کدامست طریق هستیدل گفت طریق هستی اندر پستی
گفتند که هست یار را شور وشریگفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوییدیوانه توی که عقل از من جویی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگیگردون چه بود بر در او سرهنگی
گوئی که مگر به باغ رز رشتهامییا بر رخ خویش زعفران کشتهامی
کی پست شود آنکه بلندش تو کنیشادان بود آنجا که نژندش تو کنی
کیوان گردی چو گرد مردان گردیمردی گردی چو گرد مردان گردی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهینوبت چو به ما رسد بهائی بنهی
مادام که در راه هوا و هوسیاز کعبهٔ وصل هردمی باز پسی
ما را ز هوای خویش دف زن کردیصد دریا را ز خویش کف زن کردی
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادیوز طالع و بخت خویش شادی شادی
ماه آمد پیش او که تو جان منیگفتش که تو کمترین غلامان منی
مائیم در این زمان زمین پیمائیبگذاشته هر شهر به شهر آرائی
مائیم و هوای روی شاهنشاهیدر آب حیات عشق او چون ماهی
مردی که فلک رخنه کند از دردیمردی که خداش کاشکی ناوردی
مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالیتو مرغ کجائی که چنین خوشحالی
مست است خبر از تو و یا خود خبریخیره است نظر در تو و با تو نظری
من با تو چنین سوخته خرمن تا کیوز ما تو چنین کشیده دامن تا کی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنیکاری که منت دهم نورزی چکنی
من بیدلم ای نگار و تو دلداریشاید که بهر سخن ز من نازاری
من پیر فنا بدم جوانم کردیمن مرده بدم ز زندگانم کردی
من جان تو نیستم مگو جان غلطیمن جان جنیدستم و سری سقطی