گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنیدیده هدف اگر به نشان تیر میزنی
لطف با دوست نه با خصم مدارا نکنیخون این هر دو بریزی و مهابا نکنی
روزی گفتی شبی کنم دلشادتوز بند غمان خود کنم آزادت
گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگیچون نیست با تو دست رس مردن به است از زندگی
روزگارا چند اسباب ستم آماده داریهر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری
چون مهم ای آسمان تو ماه نداریچون خط سبزش چمن گیاه نداری
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکیدو جهان زهر بکام من و تو تریاکی
سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهیکه زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی
ای که نخواندی آیتی خود ز کتاب دوستیبسته چو حلقه خویش را از چه به باب دوستی
بود زمین و آسمان از دم مرتضی علیسود تمام کن فکان از دم مرتضی علی
تا که بتخانه را حرم کردیهمه را عابد ای صنم کردی
دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغینه عجب زلاله و گل بودش اگر فراغی
بی غیر میسر شودت گر لب کشتیبا غیر از آن به که برندت به بهشتی
صد بار بگفتم به غلامان درتتا آینه دیگر نگذارند برت
تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آیگلی بر بلبلان رحمی کن و سوی گلستان آی
تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داریزفروغ شمع انجم همه شب فراغ داری
ای آهوی تتاری نافه اگر نداریزآن مو چرا نگیری زآن بو چرا نیاری
پیر مغان گشود زرحمت در سرایزاهد بعذر توبه تو در این سرا درآی
گر هر که را نهانی کاریست با نگاریما را نهان و پیدا جز عشق نیست کاری
نشکفته است از چمن دلبری گلیکاندر هوای او نسراییده بلبلی
بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداریخبر زکار نسیم صبا و شانه نداری
ساقی بیار جامی از آن مایه خوشیتا بیخ غم بسوزم از آن آب آتشی
کند هر ملتی در بندگی بر قبله ای روییچو نیکو بنگری دارند جمله رو بر ابرویی
گر باد دی بگلشن دم میزند بسردیاز باد دی بگرمی از می برآر گردی