گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
امروز که یار من مرا مهمان استبخشیدن جان و دل مرا فرمان است
دانم که بتم چو لؤلؤی مکنون استرنگ دو رخش به رنگ آذرگون است
سرمایه ما از همه عالم دلکی استآن نیز اسیر دلبر پرنمکی است
افسوس که دیده نکوبینت نیستچشمی به عیوب خوش فروبینت نیست
امیدوارم اگر صد رهم بیندازیکه بار دیگرم از روی لطف بنوازی
در مدرسه ها مایه گفتارم نیستدر بتکده ها صلیب و زنارم نیست
در عالم دون دل کسی یافته نیستکاندر تف غم به سالها تافته نیست
آن کس که هزار عالم از رنگ نگاشترنگ من و تو کجا برد ای ناداشت
افسوس که اطراف رخت خار گرفتزاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
آوازه آواز تو در خلق گرفتزاهد زتو ترک شمله و دلق گرفت
عیسی به فلک رسید خر خشم گرفتداود زبور خواند کر خشم گرفت
یار آمد و گفت خسته می دار دلتدایم به امید بسته می دار دلت
ای روی تو از لطافت آیینه روحخواهم که قدمهای خیالت به صبوح
نه مهر تو در دل حزین می گنجدنه مهر تو در هیچ نگین می گنجد
از صدق دل مرده جهان بین گرددمر صادق را کار به آیین گردد
تو خود به صحبت امثال ما نپردازینظر به حال پریشان ما نیندازی
لعلش که دو صد گنج نهانی داردمنشور بقای جاودانی دارد
بر برگ گلت مورچه ره خواهد کردبر لاله بنفشه تکیه گه خواهد کرد
در خاک نگه کند چو با ما نگرداز غیرت آنکه دیده بر ما فکند
یاد تو کنم زچشم من خون بچکدخون از دل ابرو چشم گردون بچکد
خطها که خدت را به مصاف آمده اندتا ظن نبری که از گزاف آمده اند
خطی که بر آن عارض چون مه کردندزان خط دل صد سوخته گمره کردند
هم آه من سوخته کاری بکندوین جور تو را چرخ شماری بکند
از عشق تو جان من جنون می بینددر سینه من ازو سکون می بیند