گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
همی زنم نفس سرد بر امید کسیکه یاد ناورد از من به سال ها نفسی
من عشق تو را به صد ملامت بکشمگر آه کنم به جان غرامت بکشم
تا ظن نبری که من کمت می بینمبی زحمت دیده هر دمت می بینم
تا ظن نبری که من دوی می بینمهر لحظه فتوحی به نوی می بینم
گر بنوازی بنده مقبول تومگر ننوازی چاکر معزول توم
نه ما به سر رشته شدن بتوانیمنه رشته به دیگری سپردن دانیم
در می نگرم زنیک و بد هیچ نیموز جمله این داد و ستد هیچ نیم
بر سینه زنان از هوس و جامه درانچون شیفتگان جامه به هر جا مدران
سهل است مرا بر سر خنجر بودندر پای مراد خویش بی سر بودن
ای دل به در دوست تولا می کناز دور به درگهش تمنا می کن
ای وصل تو مایه تن آسانی منوی هجر تو غایت پریشانی من
یار گرفته ام بسی چون تو ندیده ام کسیشمعی چنین نیامده ست از در هیچ مجلسی
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببیندر کسوت پوست جلوه دوست ببین
ای زندگی من و توانم همه توجانی و دلی ای دل و جانم همه تو
هر چند که در خورد توام می دانیخون مژه پرورد توام می دانی
با دل گفتم چو از مطر شاد نییوز بند زمانه یک دم آزاد نیی
در بندگیت عار بود آزادیشاگردی عشق تو به از استادی
نقاش رخت اگر نه یزدان بودیاستاد تو در نقش تو حیران بودی
آنی که سهیلی به یمن می بخشییا تازه گلی را به چمن می بخشی
گر یک نفس از نیستی آگاه شویبر هستی خود به نیستی شاه شوی
بس کز تو دوم در به در و کوی به کویتاریک شدم چون شب و باریک چو موی
مجروحان را دوا و مرهم تو دهیمحرومان را ملک مسلم تو دهی
ما سپر انداختیم گر تو کمان می کشیگو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
انصاف بده اوحد اگر مرد رهیتا کی باشی حریص را همچو رهی