گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل گرچه نه پیداست نهانش نه توییگیرم که دل من است جانش نه تویی
تربد فلفل سیاه قاقله سمقونیاگیر یک مثقال از هر یک اگر سازی دوا
جمیع الناس غمگین که شروان شاههم مرده استوفات شاههم اکنون طرب من قلبهم برده است
مهتری باش و هرچه خواهی کننه بزرگی به مادر و پدر است
جانا به جز از یاد تو در سر هوسم نیستسوگند خورم من که به جای تو کسم نیست
اگر به حضرت عالی نمی شوم چاکرنه آنک بهتر از آن مأمنی تواند بود
بر زمین آن درخت چیست که اوهمنژاد سرمناره بود
به شرط آنکه هر کاو مست گرددشود زاین تابخانه تا به خانه
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشینیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
عنقاء مغر بست درین دور خرمیگم گشت خرمی زجهان همچو آدمی
ما تو را حرمتی اگر داریمنه زاندیشه ای است یا بیمی
به شب چندان خور ای جان باده نابکه راهی وا در و دیوار بینی
بر منبر و سجاده ببایست گریست
یا نیست شود یا همگی ما گردد
حاتم باشی با همه کس وقت سخاچون نامه به نام ما رسد طی گردد
زنهار زآهشان بیندیش که آهدودی است که زیر دامن آتش دارد
مه را به بناگوش تو نسبت کردمزنهار که این سخن به گوش تو رسد
خال تو راست حالتی سخت عجب که هرکه اومی نگرد به خال تو شیفته حال می شود
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی پوشیبه هتک پرده صاحب دلان همی کوشی
لبش رنگ لعل و دمش بوی مشکشراب آتش تر قدح آب خشک
گفتم که تو را کجا توانم دیدنگفتا که مرا کجا توانی دیدن
الهی خنده ام را نالگی دهسرشکم را جگر پر کالگی ده
خداوندا دلم افسردن آموختنظر دردیده از دل مردنم سوخت
محمد صیقل مرآت بینشنظر پیمای چشم آفرینش