گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روضة المذنبین احمد جامآن نهنگ محیط بحر آشام
گاه با خود نشسته ام ز بدیگاه برخاسته ز فکر خودی
زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زدکین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست
نقطه سه باشد ای گزین آراچون شنیدی بگوی سلمنا
یک تسو و دو تسو و سه تسوچند باشد کم تسو تو باز گو
کسانی که در عشق پرورده انددر آیت درایت طلب کرده اند
خری از پایگاهی کرد فریادکه دوران سلوک حق برافتاد
برادر عزیز را سعادت ابدی مساعد باد و برضا و لقانا رسیداز دنیا مرواد بالنبی وآله الامجاد روزی چندست که سلطان معشوق حقیقی از افق دل ربانی بر عاشقان کرشمهای عجب می کندگاهی بغمزه تشریف میدهد وگاهی بغم تهدید و من می گویمبیتچون وصلت قاسم بخدا بی شکیست
دیشب آن گیل دل افروز که بیمار اویماتفاقا به من افتاد گذارش ز قضا
یارب این درد فراقا چه دوا شایه کدنخبر آشوم مگر تیغ و کفن در گردن
با گیل دلبر گفتم که ای جانتی دوست داریم تی بنده فرمان
ز دامی دید گنجشگی هماییهمایون طالعی فرخنده رایی
قبله جان من تویی گیل فرشته رنگ و بوماه سپهر مکرمت سرو ریاض آرزو
مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزهغریب و خسته و مهجور بی خطا بوزه
می دلا رنجا منی یعنی که چهگیان بغم سوزجا منی یعنی که چه
بتا به تارک هجران دل مرا بوزیچه کرده ام چه شد آخر بگو چرا بوزی
گفتم ای جان ز درم باز آییگفت دلدار که می بازایی
ال یار عزیز ابله که جان با دینه دورمسجد دسار و باردم که بوکن آینه در
بیا ای ساقی جان ها بیار آن باده در گلشنبه غایت خوشدلم کان یار می پرسد که سن کیم سن
صباحین مبارک السن چلبی قلاک السنسلام ایله جان یردک چلبی بزی انطمه
بیر باغچه یتم برردی اقول المهباغچه ابسی ایتی که هی بوالمدن المه
در آن سرای که زن نیست انس و شفقت نیستدر آن وجود که دل مرده مرده است روان
بیا ای عشق عالم سوز بی غمقدم بر چشم من نه خیر مقدم
منت خدای راجلت عظمته و علت کلمتهکه بشعشعه انوار اسرار شموس ارواح اقمار قلوب انسان رایعنی سیارات سماوات نفوس ایشان رابحکم قدم از عالم عدم موجود گردانید و خاکیان خطه امکان را بتشریف و لقد کرمنابنی آدم مشرف داشتخرد خرده دانکه وزیر سلاطین ارواح انسانست و سبب سعود نقود وجود ایشانستدر مبادی بوادی جمال کمالش از سطوات صدمات اجلال جلالش حیرانستنظمای برتر از آنکه عقل دراک