گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یا مغیث المذنبین معطی السؤالیاانیس العارفینیا ذوالجلال
صدر عالمآفتاب شرع ودینصفوت آدمنبی المرسلین
ای دریغا عمر من بر باد شدبر من از غفلت بسی بیدادشد
زمرة العشاققد قرب الوصالزبدة العشاقلاتمشواتعال
بود زنگی زاده ای بی دین و دادغول غفلت داده عمرش را بباد
بنده را در عنفوان دور از دیاردرد غربت جمع شد با درد یار
مرحباای سایل شیرین سؤالدر بیان نفس خود بشنو مقال
فتاد طایری از لانه و ز درد تپیدبزیر پر چو نگه کرد دید پیکانی است
هر دلی کو پیرو اماره شداز بلاد معرفت آواره شد
یک صفت عجب آمد این اماره رابوالعجب عفریت مردم خواره را
هر کرا قصد حریم کبریاستدشمنش در راه دین کبر و ریاست
خارپشتی بد میان کوهسارخویشتن را کرده پنهان زیر خار
هر کرا دلق ریا در بر بوداز سگان کوی واپس تر بود
عالمی را کین صفت بر سر زندآتش اندر دین پیغمبر زند
چون هوی بر حب دنیی شد مزیدبختت اندر نفس شوم آمد پدید
عارفی خوش گفت با مردی بخیلای بدست ناجوانمردی ذلیل
کرده است از لطف خود یزدان ماهر صفت چون گوی در چوگان ما
بود در گیلان سپهبد زاده اینیک مردیمقبلیآزاده ای
ز حیله بر در موشی نشست گربه و گفتکه چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم
چون نظر از ذات بیچون قدیمبرصفات خویشتن بودش مقیم
مخزن اسرار ربانی دلستمحرم انوار روحانی دلست
شیخ عالم آفتاب اولیاپیشوای دین صفی الاصفیا
داشتم یاری که مرد مرد بودشیخ و دانشمند و صاحب درد بود
حاکم مطلقخدای ذوالجلالقادر بی چون قدیم بر کمال