بخش ۹۶ - وارد کردن اهل بیت حضرت خیرالانان
پرستشگهی بود نزدیک راه به درگاه آن کینه گستر سپاه حریم نبی را نگه داشتند به مسجد زنان دیده بگماشتند به یاد آمد از شاه لولاکشان برآمد خروش از دل چاکشان نمودند با مصطفی ع این خطاب که...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پرستشگهی بود نزدیک راه به درگاه آن کینه گستر سپاه حریم نبی را نگه داشتند به مسجد زنان دیده بگماشتند به یاد آمد از شاه لولاکشان برآمد خروش از دل چاکشان نمودند با مصطفی ع این خطاب که...
نیارم بگویم چه ویرانه ای چه پرسوک جایی و غمخانه ای ستم ها که برآل احمدص گذشت دران تنگ ویرانه از حد گذشت نه فرشی دران خانه نه بستری نه سقفی دران مانده و نه دری نبود اندر آن خانه جز ...
چو آمد بر پیشگاه بلند خم ازبهر پوزش به بالا فکند بیاورد برخسرو دین نماز بدو گشت لختی ستایش طراز نخسنین نگه چون به رویش گشاد دل و جان و هوش آن نگه را بداد همان یک نگه تا بدانجاش برد...
چو شد کشته طارق بد اختر شهاب برون شد زتاری تنش توش وتاب به خون برادر بسان گراز بیفکند اسب از پی ترکتاز بزد نعره از خشم بر پور شاه که ای هاشمی کودک رزمخواه به خون برادر هم اکنون سرت...
شهنشه به حر گفت یک سو خرام که وقت نماز است ای نیکنام سواران خود را منمن پیشوا تو شو پیشوا لشگر خویش را که حق را پرستش به پای آوریم نماز و نیایش به جای آوریم به شه گفت حر از جهان آف...
درآن روز در خیل کوفی سپاه یکی بدگهر مرد بد رزمخواه ز چنگال او بوی خون آمدی که هر شیر نر زو زبون آمدی چو گشتی به میدان کین رهسپر زآهن دو جوشن فکندی به بر که خود بکربن غانمش نام بود ...
نگویم به آن چوب دستی چه کرد که قلب نبی زان شود پر ز درد همی گفت دارم ازین سر عجب کزین خوب تر نیست دندان و لب یکی مرد ز اصحاب خیرالانام که خود ثمره و جندبش بود نام درآنجای بد دید تا...
چو گشتند لختی همی رهسپار به قصر مقاتل گشادند بار سپه بهر راحت فرود آمدند سراپرده ی شاه را بر زدند چوشه گشت آسوده ازرنج راه یکی خیمه دید اندر آن جایگاه به دهلیز او نیزه ای استوار ود...
چو دید این چنین پور ناپاک سعد به لشگر خروشید مانند رعد که هان لشگر این رسم پیکار چیست مگر درنهاد شما عار نیست بتازید بر وی همه همعنان بگیرید گردش به تیغ وسنان بدو تیر باران نمایید ...
بدآنجا و آن گفتگو را شنید بگفتا بدان زشت روی پلید که ای میر این سر بگو زان کیست مر این پیر را یاری از بهر چیست بگفتا یکی بود ز اسلامیان که بر بسته بد پاس دین را میان همیخواست گردد ...
دلم از وحشت تنهایی شب ها خون است غمم از حسرت آن چهره روزافزون است با تو شادم اگرم جای به دوزخ بدهند بی تو در خلد برین خاطر من محزون است دل مجروح من از قطره خون بیش نبود پس چرا دامن...
گفتمش یارا چرا لاغر بود پیکر مرا گفت از عشق میانی همچو مو لاغر مرا گفتمش بهر چه پشتم در جوانی چنبر است گفت زان باشد که باشد زلف چون چنبر مرا گفتمش غم بر رگ جانم چرا نشتر زند گفت از...
ای از تو محیط مرکز خاک نه منظر برکشیده افلاک روزی ده ممکنات جودت نام آمده واجب الوجودت ای کرده زبان هر سخن ساز از تو در مخزن سخن باز جز بر تو نمی سزد ستایش الا به تو نیست خویش نیای...
به نام آنکه جان را داد مسکن چو یوسف اندرون محبس تن به نام آنکه دلها کرد نخجیر ز عشق افکندشان بر پای زنجیر جهانبان کارفرمای یگانه گناه آمرز مردم بی بهانه جنون بخش دل شوریده حالان خر...
همچو خضر آب حیات از اهل جانان یافتم بودم ار بیجان تنی سرمایه ی جان یافتم مور بودم عشق از آن لب خاتمی لعلم سپرد ره بدان خاتم سوی ملک سلیمان یافتم دل نهادم تا به مهر دوست صاحبدل شدم ...
هلال غره ی شوال را زدوده حسام پدید گشت چو تیغ خدایگان ز نیام چه روی داده ندانم هلال را کاین سان خمیده پشت بر آمد ز چرخ مینافام خود ار به روزه گشودن جواز داد چراست چون روزه داران لا...
عید مولود شهنشاه ملایک پاسبان باد مسعود و مبارک بر خدیو کامران شرزه شیر بیشه مردی حسام السلطنه آنکه تیغش سرفشان است و سنانش جان ستان شهریار راستین و میر دریا آستین قهرمان ماء و طین...
عید قربان آمد ای دلبر شوم قربان تو ساغری می ده که جان سازم فدای جان تو نیست کاری جان فدا کردن به راه دوستان جان چه باشد آنچه دارم آن شود قربان تو من کدامم کیستم از خود چه دارم چیست...
گر تو آهنگ قتال ای بت قتال کنی خاک را چهره ز خون دل ما آل کنی توسن ناز چنان بر صف عشاق متاز که شهیدان رهت را همه پامال کنی پار با تیر مژه رخنه به دینم کردی تا چه ها با دل خونین من ...
این تف عشق که اندر جگر زار من است باد افزون که دوای دل بیمار من است کوهکن کوه اگر از غم شیرین می کند کندن جان به جهان از غم تو کار من است سرخی روی شفق تیرگی چهره ی شب ز اشک گلگون م...
فراز آمد یکی عید همایون اهل ایمان را که در او پاک یزدان کرد پیدا راز پنهان را به مردم خواست تا خود را نماید ایزد داور نقاب افکند از چهر دل آرا شیر یزدان را امیرالمؤمنین یعسوب دین و...
شهنشاه رسولان مکرم جهاندار و نگهبان دو عالم خداوند براق و رفرف و تاج شه گردو ننورد و عرش معراج محمد آفتاب برج لولاک کزو هستی گرفت اجرام افلاک طراز کارگاه آفرینش فروغ افزای چشم اهل ...
زیر افکن تاج چیردستان سرسلسله خداپرستان بیضا علم و ستاره موکب قدسی حشم و براق مرکب اول غرض از نظام عالم آخر نبی از نژاد آدم آن گوهر تاج تارک عشق اقلیم ستان بلارک عشق فرمانده ساکنان...
سیاهکارتر از من کسی به دوران نیست فزونتر از گنهم قطره های باران نیست اگر به وهم نیاید فزونی گنهم بدین خوشم که فزونتر ز لطف یزدان نیست به هر چه می نگرم واله ی تو می بینم که جلوه ی ر...