غزل شمارهٔ ۱۸۶
بر در یار من سحر مست و خراب می روم جام طرب کشیده ام زآن به شتاب می روم ساغری از می لبش دوش سؤال کرده ام وقت سحر به کوی او بهر جواب می روم از می ناب جزعش گرچه خراب گشته ام تا دهد از
۳۰۵ شعر از عراقی
بر در یار من سحر مست و خراب می روم جام طرب کشیده ام زآن به شتاب می روم ساغری از می لبش دوش سؤال کرده ام وقت سحر به کوی او بهر جواب می روم از می ناب جزعش گرچه خراب گشته ام تا دهد از
من آن قلاش و رند بی نوایم که در رندی مغان را پیشوایم گدای درد نوش می پرستم حریف پاکباز کم دغایم ز بند زهد و قرابی برستم نه مرد زرق و سالوس و ریایم ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار
ما چو قدر وصلت ای جان و جهان نشناختیم لاجرم در بوته هجران تو بگداختیم ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت جان م
ما دگرباره توبه بشکستیم وز غم نام و ننگ وارستیم خرقه صوفیانه بدریدیم کمر عاشقانه بر بستیم در خرابات با می و معشوق نفسی عاشقانه بنشستیم از می لعل یار سرمستیم وز دو چشمش خمار بشکستیم
ز خواب نرگس مست تو سر گران برخاست خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو که از نظارگیان ناله و فغان برخاست به تیر غمزه ازین بیش خون خلق مریز که رستخیز ب