شمارهٔ ۲۱ - استقبال از منوچهری
دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند لب من خدمت خاک کف پای تو کند رایگان مشک فروشی نکند هیچ کسی ور کند هیچ کسی زلف دوتای تو کند چه دعا کردی جانا که چنین خوب شدی تا چو تو چاکر تو نیز ...

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامهنگار، نویسنده و نمایشنامهنویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه بهشمار میرود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی میدانند.
دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند لب من خدمت خاک کف پای تو کند رایگان مشک فروشی نکند هیچ کسی ور کند هیچ کسی زلف دوتای تو کند چه دعا کردی جانا که چنین خوب شدی تا چو تو چاکر تو نیز ...
رند شیادی که دارایی وی یک کت و شلوار و یک سرداری است ریش بتراشیده اسبیل از دو سوی راست بالا رفته کج دمداری است گرچه او را نیست دیناری به جیب هیکلش چون مردم درباری است در خیابان هرک...
ای صدرنشینان که همه مصدر دینید صدر ار ز میان رفت شما صدر نشینید امروز نشینید و بر این مسند و فرداست کز ذیل گرفته همه با صدر قرینید عمر این دو سه روز است که هر روز به آن روز گویید ن...
هزار بار مرا مرگ به از این سختی است برای مردم بدبخت مرگ خوشبختی است گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم ز دست این همه جان کندن این چه جان سختی است رسید جان به لبم هر چه دست و پا کردم ...
ای دختران ترک خدا را حیا کنید باری در این معامله شرم از خدا کنید یا رخ نهان کنید که دل نابرید یا با عاشقان دلشده کمتر جفا کنید یا وعده نادهید که با ما وفا کنید یا برقرار وعده خودتا...
مگو که غنچه چرا چاکچاک و دل خون است که این نمایشی از زخم قلب مجنون است نمونه دل آزادگان بود گل سرخ چو این کلیشه اوراق سرخ دل خون است زبان عشقی شاگرد انقلاب است این زبان سرخ زبان نی...
دلبرا ای که ترا طبع سخن پرور من مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من سکه ای را که پری لطف نمودی برسید ای پری روی و پری خوی و پری پیکر من تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا عوض این پری آن...
من که خندم نه بر اوضاع کنون می خندم من بدین گنبد بی سقف و ستون می خندم تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی من به فرماندهی کن فیکون می خندم همه کس بر بشر بوقلمونی خندد من به حزب فلک بو...
خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند فکر کلاهی دگر کنم مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من نامردم ار که بی ...
یاران عبث نصیحت بی حاصلم کنید دیوانه ام من عقل ندارم ولم کنید ممنون این نصایحم اما من آنچنان دیوانه ای نیم که شما عاقلم کنید مجنونم آنچنان که مجانین ز من رمند وای ار به مجلس عقلا د...
شنیدم نویسنده ای در قدیم نویسنده پاک رأی و حکیم گزیده یکی چامه انشا نمود شه عصر از آن نامه رسوا نمود گرفت آن هجانامه آنسان رواج که شه را درون شد به سر بیم تاج بفرمود کآن نامه ها سو...
ای بشر مظهر ظرافت شو نه ز سر تا به پا قباحت باش مرضی مانع شرافت توست در پی رفع این نقاهت باش وین تعدی است بر حقوق بشر از پی دفع این جراحت باش عید خون گیر پنج روز از سال سیصد و شصت ...
نام دژخیم وطن دل بشنود خون می کند پس بدین خون خوار اگر شد روبه رو چون می کند آن که گفتی محو قرآن را همی باید نمود عن قریب این گفته با سرنیزه مقرون می کند وای از این مهمان که پا در ...
بعد ازین بر وطن و بوم و برش باید رید به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید به حقیقت در عدل ار در این بام و در است به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید آن که بگرفته از او تا به کمر ا...
ای که هر خواسته دل ز فلک می خواهی آنقدر راضی ای از خود که کتک می خواهی من به جز تنبلی این را چه بنامم که تو هی خفته هرروزه و روزی ز فلک می خواهی ای که هرروزه حوالات تو در بانک خداس...
هر مراد و آرزویی کاندرون قلب ماست دارویش اندر دهان آن مه دندان طلاست من مریض عشقم ای جانان و با جان طالبم آن لب و دندان که بر هر درد بی درمان دواست بوالعجب انگشتری تشکیل دادست آن د...
بدان سرم که شکایت ز روزگار کنم گرفته اشک ره دیده ام چه کار کنم بدین مشقت الا زندگی نمی ارزد که من ز مرگ همه عمر را فرار کنم به جامی از می چرخ است مستی ای ساقی گرم که مست کنی هستیم ...
با هر محیط خویش نه هم رنگ می کنم نی لحن خود رهین هر آهنگ می کنم مانم که تا بگردد هم رنگ من محیط آنگه ببین چه سان همه را رنگ می کنم تا روز خوش گشاید آغوش خود به من در روز سخت عرصه ب...
دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردم روزه دار عشق بودم من به هیچ افطار کردم روبه رو کردم گل روی تو با گل در گلستان پیش چشم مردم گلزار گل را خار کردم شمع را گفتم تو را عیب این که رازت بر...
امان از خویش را بی خانه دیدن خود اندر خانه بیگانه دیدن سپس بیگانه بی خانمان را به جای خویش صاحبخانه دیدن
این چه بساطی است چه گشته مگر مملکت از چیست شده محتضر موقع خدمت همه مانند خر جمله اطباش به گل مانده در به به ازین مملکت خر تو خر نیست به دزدی شما در جهان کیست که خر کرده شما را چنان...
بهارا به پاییز ما دیده دوز ز کلک تموزین دی وی بسوز ملک را ز ما نیز این نکته گوی که پیش آمده ملک نبود نکوی شها صفحه غرب اقلیم تو بیندیش زانگه که افتد گرو به پاداش این جمله باد گران ...
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود حاصلی ای دهر از من غیر شر ...
دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر زد چرخ سفله سکه دولت به نام خر خر سرور ار نباشد پس هر خر از چه روی گردد همی ز روی ارادت غلام خر افکنده است سایه هما بر سر خران افتاده است طایر دول...