شمارهٔ ۴۲
گر شاه زمانه ای وگر دستوری گر باز جهان شکاراگر عصفوری گر مست طریقتی و گر مستوری تا راه بحق نبرده ای مغروری

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
گر شاه زمانه ای وگر دستوری گر باز جهان شکاراگر عصفوری گر مست طریقتی و گر مستوری تا راه بحق نبرده ای مغروری
خدای را چو ندانی چه فقه و چه معقول بدوست راه نبردی مگو حدیث فضول ز آفتاب جهانتاب عشق گرم شدیم فراغتیم ز عالم چه جای رد و قبول سخن ز ممکن و محدث مگو ز واجب گو حدیث فرع نگویند عارفان...
این چه حدیثست که کرد آن صنم گفت که معشوقه و عاشق منم ای همه تو ما بچه کار آمدیم بهر مزایای صفات قدم یک تسو و دو تسو و سه تسو کم دو تسو چند توان زد رقم گر صد و ده را ز یکی بفکنی بر ...
بهیچ یار و دیاری اگر چه دل ننهادم ولیک عاقبة الامر دل بمهر تو دادم دری ز وصل گشادی بروی من نظری کن بیمن دولت وصل ببین که در چه گشادم بیار جام مصفا مگو حکایت فردا نفس قبول کن از ما ...
خوش وقت من که آینه کردار روشنم مرآت راست گویم و شانه نمی زنم آیینه چون نمود مرا آن چنان که هست آیین نه این بود که من آیینه بشکنم در فهم رمز قصه مستان ذوالجلال جان پرورم بجان تو و ج...
سلطان دلنواز چو باز آمد از کرم وقت سرود ماست گهی زیر و گاه بم گر عید عیش نیست پس این زینت از کجاست صحرا و کوهسار علم در پی علم بلبل به باغ و راغ همین می کند نوا آمد زمان شادی و بگذ...
طلب کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم دریغ این جان محروم از جراحت های بی مرهم دلم از غم به جان آمد ندانم تا چه سان آمد مگر از آسمان آمد به بام من نشان غم چنان در یار حیرانم که کف...
نی چو بنالید بگفتا نیم باده بجوش آمد و گفتا میم عشق و وفا گفت که من ثابتم فقر و فنا گفت که من لاشیم نوبت شادیست گه عشرتست باده بنوشیم بپهنای یم گر ز کف ساقی جان می خوری بر سر افلاک...
از ما مپیچ رو که غریبیم و تلخ کام ما روی دل بروی تو داریم صبح و شام زاهد مگو که عشق گناهت و لایجوز ما را بدین گنه نتوان کرد انتقام ای عشق چاره ساز روان بخش دلنواز ظلت مدام بر سر ما...
یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکام المنة لله زهی بخت و سرانجام این جام تو اندر دو جهان مقصد اقصاست انعام تو عامست ولی کی شود این عام آشفته آن غمزه دل عالم و عامی سودازده عشق اگر پخت...
بیا که نوبت رندیست عاشقم مستم بریدم از همه عالم به دوست پیوستم حبیب جام می خوشگوار داد به دست هنوز می جهد از ذوق جام او دستم مرا پیاله مده جام یا صراحی ده خراب و بیخود و مستم پیاله...
سخنی می رود به صدق و صواب جان عالم تویی به جان دریاب جمله ذرات رو بدان سویند که تویی جمله را ملاذ و مآب با تو کس را برابری نرسد که تویی مرجع ثواب و عقاب دل و جان را کجا کند روشن زا...
ای عور شده ز کسوت بیچونی برحسن و جمال خوشتن مفتونی فی الجمله اگرچونیاگر بیچونی در هر صفتی که بینمت موزونی
دوش آن مه دو هفته دستم گرفت دستم دستان نمودم اما از عربده نجستم گفتم بدو دویدم گرد از رهش ندیدم هرچند خود ندیدم در شور و غلغلستم در عربده است عمری این عقل و عشق با هم چون روی دوست ...
سوی می خانه میکشی دستم عاشق و مفلس و تهی دستم شهره کردی مرا بهر دو جهان بزمانی که با تو بنشستم من چه گویم که در دیار غمت عاشقم صادقم ز خود رستم هرچه دارم فدای راه شماست ماه در سی و...
من از سودای جانان نیم مستم بده ساقی می گلگون بدستم مرا جام آر از آن خم دل افروز که من این شیشها درهم شکستم خطایی ناید از من یا رب آمین در آن عهدی که من با دوست بستم بهر حالی دلم با...
اگر بر خاک کویت گرد گردم یقین کز خاک کویت برنگردم ز بیم هجر و از فکر جدایی همه شب تا سحر با آه و دردم نشاید عشق پنهان داشت از خلق گواهی میدهد رخسار زردم ز صهبای فنا جانم شود مست اگ...
سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردم برای حضرت جانان وداع جان کردم چو اعتماد ندیدم درین دیار غرور چو عقل کل سفر ملک جاودان کردم مکان خاک فروغی نداشت چندانی ز روی خاک توجه بلامکان کردم چو ...
دوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدم نوبت ملک لم یزل بر در کبریا زدم داد خدای ذوالمنن جان مرا میی کزو برمه و خور ز نور آن شعشعه صفا زدم خلعت جود یافتم بار ودود یافتم پیرهن وجود را پیش...
بدوستی که ترا نیک دوست می دارم بجان دوست که از غیر دوست بیزارم یکی چو من نبود در جهان کون و فساد اگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیم ولی برحمت و فضلش امی...
دینار نمی خواهم من عاشق دیدارم اغیار نمی خواهم من شیفته یارم گویند که در عشقش صد جان بجوی باشد گر کار بجان آید والله که خریدارم فردا که قیامت بو هرکس بر کس میشو من جمله ترا دانم وز...
گر بنالم من از این درد که در دل دارم بس عجب نبود اگر رحم کند دلدارم کهنه گنجیست درین کنج نهانی پنهان ترک سر گویم و آن گنج نهان بردارم قسمتی کان ز ازل رفت چه شاید کردن من بر آن قسمت...
منت از دل بصد جان دوست دارم منت از جان بصد دل بردبارم مرا در هر دو عالم جز تو کس نیست تویی در هر دو عالم یار غارم چو من از منزل اول گذشتم دوم منزل میان وصل یارم از آن جامی که روز و...
سخنی می رود بوجه صواب همه قشرند و دوست لب لباب دوست در پرده می نماید روی دل ما چاک می زند جلباب ما و دلدار خوش نشسته بهم اغلق الباب ایها البواب از خدا رحمتیست پنهانی دل بیدار و دید...