بخش ۵۸ - گهی شعر عراقی را بخوانم
گهی شعر عراقی را بخوانم گهی جامی زند آتش به جانم ندانم گرچه آهنگ عرب را شریک نغمه های ساربانم

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
گهی شعر عراقی را بخوانم گهی جامی زند آتش به جانم ندانم گرچه آهنگ عرب را شریک نغمه های ساربانم
ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر ذره یی در خود فرو پیچد بیابانی نگر حسن بی پایان درون سینه خلوت گرفت آفتاب خویش را زیر گریبانی نگر بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز را آتش خود را به آغوش ...
شیشه صبر و سکونم ریز ریز پیر رومی گفت در گوشم که خیز آن حدیث شوق و آن جذب و یقین آه آن ایوان و آن کاخ برین با دل پر خون رسیدم بر درش یک هجوم حور دیدم بر درش بر لب شان زنده رود ای ز...
غم راهی نشاط آمیزتر کن فغانش را جنون انگیزتر کن بگیر ای ساربان راه درازی مرا سوز جدایی تیز تر کن
چو تاب از خود بگیرد قطره آب میان صد گهر یک دانه گردد به بزم همنوایان آنچنان زی که گلشن بر تو خلوت خانه گردد
به برگ لاله رنگ آمیزی عشق به جان ما بلا انگیزی عشق اگر این خاکدان را واشگافی درونش بنگری خونریزی عشق
ای فراهم کرده از شیران خراج گشته ای روبه مزاج از احتیاج خستگی های تو از ناداری است اصل درد تو همین بیماری است می رباید رفعت از فکر بلند می کشد شمع خیال ارجمند از خم هستی می گلفام گ...
مرگ را سامان ز قطع آرزوست زندگانی محکم از لاتقنطوا ست تا امید از آرزوی پیهم است نا امیدی زندگانی را سم است نا امیدی همچو گور افشاردت گرچه الوندی ز پا می آردت ناتوانی بنده ی احسان ا...
دل بی قید من در پیچ و تابی ست نصیب من عتابی یا خطابی ست دل ابلیس هم نتوانم آزرد گناه گاه گاه من صوابی ست
از کلامش جان من بیتاب شد در تنم هر ذره چون سیماب شد ناگهان دیدم میان غرب و شرق آسمان در یک سحاب نور غرق زان سحاب افرشته یی آمد فرود با دو طلعت این چو آتش آن چو دود آن چو شب تاریک و...
غزل سرای و نواهای رفته باز آور به این فسرده دلان حرف دل نواز آور کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور ز باده یی که بخاک من آتشی آمیخت پیاله یی بجوانان نو...
نکته یی میگویم از مردان حال امتان را لا جلال الا جمال لا و الا احتساب کاینات لا و الا فتح باب کاینات هر دو تقدیر جهان کاف و نون حرکت از لا زاید از الا سکون تا نه رمز لااله آید بدست...
شاخ نهال سدره ای خار و خس چمن مشو منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو
بپا ای هم نفس باهم بنالیم من و تو کشته شان جمالیم دو حرفی بر مراد دل بگوییم بپای خواجه چشمان را بمالیم
به آدمی نرسیدی خدا چه می جویی ز خود گریخته ای آشنا چه می جویی دگر به شاخ گل آویز و آب و نم درکش پریده رنگ ز باد صبا چه می جویی دو قطره خون دلست آنچه مشک می نامند تو ای غزال حرم در ...
من ای دانشوران در پیچ و تابم خرد را فهم این معنی محال است چسان در مشت خاکی تن زند دل که دل دشت غزالان خیال است
گرچه جنت از تجلی های اوست جان نیاساید به جز دیدار دوست ما ز اصل خویشتن در پرده ایم طایریم و آشیان گم کرده ایم علم اگر کج فطرت و بد گوهر است پیش چشم ما حجاب اکبر است علم را مقصود اگ...
حکیمان را بها کمتر نهادند به نادان جلوه مستانه دادند چه خوش بختی چه خرم روزگاری در سلطان به درویشی گشادند
دو عالم را توان دیدن بمینایی که من دارم کجا چشمی که بیند آن تماشایی که من دارم دگر دیوانه یی آید که در شهر افکند هویی دو صد هنگامه خیزد ز سودایی که من دارم مخور نادان غم از تاریکی ...
میارا بزم بر ساحل که آنجا نوای زندگانی نرم خیز است به دریا غلت و با موجش در آویز حیات جاودان اندر ستیز است
بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد این مشت غباری را انجم به سجود آمد آن راز که پوشیده در سینه هستی بود از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد
جهان چار سو اندر بر من هوای لامکان اندر سر من چو بگذشتم ازین بام بلندی چو گرد افتاد پرواز از پر من
سخنی به نژاد نو این سخن آراستن بیحاصل است بر نیاید آنچه در قعر دل است گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب نکته یی دارم که ناید در کتاب گر بگویم می شود پیچیده تر حرف و صوت او را کند پوشیده...
سراپا معنی سر بسته ام من نگاه حرف بافان برنتابم نه مختارم توان گفتن به مجبور که خاک زنده ام در انقلابم