بخش ۱۷ - رفتن خسرو به اصفهان به هوای شکر
هوای دلبر نو کرده در دل همی شد ده به ده منزل به منزل رها کرده همه ترتیب شاهان درامد بی سپاه اندر سپاهان بزرگ امید را در حال فرمود که ره گیرد به دکان شکر زود برد سلکی ز مروارید شب ت...

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسیگوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاصل کرد. وی از موسیقی نیز بهرمند بوده و از موسیقیدانان مشهور زمان خود به شمار میرفته است. وی در نظم و نثر استاد بود و آثار بسیاری از خود باقی گذاشته که ازجملهٔ آنها دیوان قصاید و غزلیات اوست. علاوه بر آن خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز استقبال کرده و آن را جواب گفته است. وی سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی در سال ۷۲۵ هجری قمری در دهلی وفات یافت.
هوای دلبر نو کرده در دل همی شد ده به ده منزل به منزل رها کرده همه ترتیب شاهان درامد بی سپاه اندر سپاهان بزرگ امید را در حال فرمود که ره گیرد به دکان شکر زود برد سلکی ز مروارید شب ت...
گوینده این کهن فسانه زان شعله چنین کشد زبانه کان شمع نهان گداز شب خیز پروانه صفت بر آتش تیز کبکی که شکسته بال باشد شاهین زندش چه حال باشد چون غم زده را در آن تحیر از خوردن غم درونه...
چه فرخ روزگاری باشد آن روز که گردد هم نشین دو یار دل سوز همه سرمایه عشرت مهیا ز موج شادمانی دل چو دریا مراد و خوش دلی و کامرانی نشاط عشق و آغاز جوانی کسی را کاین همه یک جا دهد دست ...
آغاز صحیفه معانی بر نام خدای جاودانی آن را که هدایتی رساند اندازه کرا که واستاند وآن را که کند ز روشنی دور آن کیست که باز بخشدش نور وآنگه ز خراش سینه خویش خونابه فشانده از دل ریش ک...
به صد خواهشگری شهرا پریروی به عشرتگاه خود شد میهمان جوی شهنشه نیز نگذشت از رضایش به مهمان رفت در مهمان سرایش چو هر گل کرد خوش با بلبلی جای ملک ماند و بهار عالم آرای شکر گفتا که چون...
آغاز سخن به نام شاهی کآراست چو چرخ بارگاهی سازنده گوهر شب افروز روزی ده جانور شب و روز دیباچه گشای باغ و بستان گویا کن بلبلان به دستان کاین قصه محنت از غمینی بر سیم بری و نازنینی ی...
به نام آنکه جان را زندگی داد طبیعت را به جان پایندگی داد خداوندیکه حکمت بخش خاکست کمینه بخشش او جان پاکست دو کون از صنع او یک گل به باغی ز ملکش نه فلک یک شب چراغی رموز آموز عقل نکت...
ای ز ازل گوهر پاک آمده گوهر تو زیور خاک آمده چنبر نه چرخ بسی بیخت خاک تا تو برون آمدی ای در پاک آن خلفی تو که ز روز نخست کون به مهمانی شش روز تست خود ز پدر گر چه کنون آمدی با پدر ا...
خرامان شو ای خامه گنج ریز به در سفتن الماس را دار تیز سخن را چنان پایه بر کش به ماه که بوسد به جرأت کف پای شاه علاء دین اسکندر تاج بخش زرفعت به گردون روان کرد رخش محمد جهانگیر حیدر...
ای عذر پذیر عذرخواهان عفو تو شفیع پرگناهان خسرو که کمینه بنده تست در هر چه فتد فگنده تست آنرا که تو افگنی بهر زیست بر داشتنش به بازوی کیست بردار ز خاک ره که پستم از دست رها مکن که ...
شکر حق را که از خزاین غیب ریخت چندان جواهرم در جیب که ازان نقد قیمتی به سه سال کردم این پنج گنج مالامال یک یک این پنج نامه تا پایان عرضه کردم به چشم دانایان هر کسی را چنانکه روی نم...
چون نافه گشاد باد نوروز بشکفت بهار عالم افروز از شبنم گوهرین شمایل آراست گلوی گل حمایل نازک تن لاله دل افروز لرزنده شد از نسیم نوروز با شاهد و می خجسته نامان گشتند بهر چمن خرامان ه...
عروس صبح دم چون پرده برداشت جهان را جلوه خور در نظر داشت طلب کردند موبد را نهانی که عقدی بست بر رسم مغانی چو شد شرط زناشویی همه راست مراد آماده گشت و داوری خاست ملک در پرده با دلدا...
خبر شد چون به شیرین مشوش که خسرو شد به شیرین دگر خوش به تنهایی نشستی در شب تار همه شب تا سحرگه بگریستی زار جنیبت را برون راندی ز اندوه گهی در دشت گشتی گاه در کوه فراوان صید کردی دا...
یک روز به گاه نیم روزان کانجم شد از آفتاب سوزان گردون ز حرارت تموزی در سایه خزان به پشت کوزی آتش زده گشت کون و کان هم تفسیده زمین و آسمان هم جایی نه که دیده را برد خواب ابری نه که ...
برون آمد چو صبح عالم افروز بسان جوی شیر از چشمه روز به کوه انداختن فرزانه فرهاد به کوه سنگ شد چون کوه پولاد دل خارا به نیرویی همی کند که در هر ضربتی جویی همی کند چو بر کارش فتادی چ...
افسانه سرای شکرین گفت ز الماس زبان گهر چنین سفت کان گوشه نشین روی بسته بودی همه وقت دل شکسته پرداخته دل ز صبر و آرام گشتی همه شب چو ماه بر بام هنگام سحر ز بخت ناشاد چون ابر گریستی ...
چو شیرین که گهی پیشش رسیدی نمک بودی که بر ریشش رسیدی چو مرغی تشنه کابی بینداز دام نه آن یابد نه بی آن گیرد آرام سپهر افسون غم در وی دمیدی دلش از هوش و هوش از وی رمیدی شدی از دست چو...
چون بر سر چرخ لاجوردی خورشید نهاد رو به زردی معشوقه آفتاب پایه برداشت ز فرق دوست سایه بر عزم شدن ز جای بر خاست عذری به هزار لطف درخواست او در سخن و رفیق خاموش تا پاک دلش ببرده از ه...
حکایت فاش گشت اندر زمانه به گوش عالمی رفت این فسانه چو اندر شهر گشت این داستان نو رسید آگاهی اندر گوش خسرو که شیرین راز عشق سست بنیاد به دل شد رغبت خسرو به فرهاد ندیمان هر چه بشنید...
بازم غم عشق در سر افتاد بنیاد صبوریم بر افتاد باز این دل خسته درد نو کرد خود را به وبال من گرو کرد بازم هوسی گرفت دامن کز عقل نشان نماند با من باز این شب تیره جگر سوز بر بست بروی م...
به نام آنکه تن را نور جان داد خرد را سوی دانایی عنان داد سلام من که دل در دام دارم غلامم لیک خسرو نام دارم نیم از یاد تو یک لحظه خاموش فراموشیم گویی شد فراموش نه خوش دارد شراب لاله...
گوینده چنین فگند بنیاد کان لحظه کزان غریب ناشاد معشوق عزیز روی بنهفت آن کشته به خواب بی خودی خفت از زندگیش نبود اساسی تا از شب تیره رفت پاسی چون باز آمد رمیده را هوش افتاد درونه با...
ما هیچ کسان کوی یاریم ما سوختگان خام کاریم چو گل ز خوشی به خنده کوشیم هر چند لباس ژنده پوشیم با شیر و گوزن هم عنانیم با زاغ و زغن هم آشیانیم گنجیست غم اندرون سینه ما راست کلید آن خ...