بخش ۲۶ - از جواب نامهٔ شیرین به خسرو
به نام نقشبند لوح هستی که بر ما فرض کرد ایزد پرستی خرد را با کفایت کرد خرسند سخن را با معانی داد پیوند دو دل را کو به پیوند آشنا کرد به تیغ از یکدگر نتوان جدا کرد و گر خواهد دو تن ...

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسیگوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاصل کرد. وی از موسیقی نیز بهرمند بوده و از موسیقیدانان مشهور زمان خود به شمار میرفته است. وی در نظم و نثر استاد بود و آثار بسیاری از خود باقی گذاشته که ازجملهٔ آنها دیوان قصاید و غزلیات اوست. علاوه بر آن خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز استقبال کرده و آن را جواب گفته است. وی سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی در سال ۷۲۵ هجری قمری در دهلی وفات یافت.
به نام نقشبند لوح هستی که بر ما فرض کرد ایزد پرستی خرد را با کفایت کرد خرسند سخن را با معانی داد پیوند دو دل را کو به پیوند آشنا کرد به تیغ از یکدگر نتوان جدا کرد و گر خواهد دو تن ...
چو در ارمن رسید از جنبش تیز زره داران شیرین کرد پرهیز حکایت کرد کز بیداری بخت چو شب در خواب رفتم بر سر تخت چنان دیدم به خواب اندر که گویی درامد گل رخی باصد نکویی دو ساغر در دو دستش...
گوینده این حدیث زیبا زین گونه نگاشت روی دیبا کان زهره شب نشین بی خواب چون در غم دوست ماند بی تاب چون غم زدگان به درد می بود با ناله و آه سرد می بود هر گریه که کرد موج خون ریخت هر د...
شهنشه گفت کز بخت دل افروز به جوی شیر خواهم رفت امروز کشید از تن لباس مرزبانان برون آمد بر آیین شتابان از آن سو پرس پرسان کوه بر کوه به جوی شیر شد تنها ز انبوه تماشا کرد لختی بر لب ...
آمد چو خزان به غارت باغ بنشست به جای بلبلان زاغ هر غنچه که جلوه کرد گستاخ در ریختن آمد از سر شاخ ریزان گل و لاله شست در شست مالنده چنار دست در دست گیسوی بنفشه خاک بوسان چون زلف خمی...
خواننده این خط کهن سال زین گونه نمود صورت حال کان بت چو ازین سرای غم رفت با همره عشق در عدم رفت مادر که بدید حال لیلی برداشت به نوحه وای ویلی آهی ز جگر چنان برآورد کاختر ز دمش فغان...
ملک را بود زنگی پاسبانی ترش رخساره ای کژ مژ زبانی چو دیو دوزخ از عفریت رویی چو زاغ گلخن از بیهوده گویی شهش خواند و عطای بی کران کرد به وعده نیز دامانش گران کرد پس آنگه در غرض بگشاد...
بدو گفت کاری ز رای بلند توقع همین باشد از هوشمند ولیکن مراد من این بود و بس که یک چند با تو برارم نفس ز داناییت بهره پر برم ز دریا صدف وز صدف در برم چو تو داشتی صحبت از ما دریغ توا...
خدایا چون به منشور الهی رقم کردی سپیدی و سیاهی ز باران عنایت گل سرشتی برات مردمی بر وی نبشتی مثال هستی ما هم ز اول به توقیع کرم کردی مسجل ز گنج بخششم هر چیز دادی کلید گنج ایمان نیز...
شاه رسل و شفیع مرسل خورشید پسین و نور اول جاروب زنان بارگاهش ازپر فرشته رفته راهش شمشیر سیاستش سرانداز شمشیر زبانش گوهر انداز خورشید به نیلگون عماری دربان درش به پرده داری
هر چه درین چره کهن ساختند قالبی از بهر سخن ساختند لیک نیفتاد به روی ز می قالب این سکه به از آدمی زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است و بس پس چو چنین است سخن جان ماست ...
ماتم کده شد جهان نهان نیست ماتم زده کیست کاز جهان نیست زان جمله یکی منم درین سوز از روزی خویشتن بدین روز کامسال دو نور از اخترم رفت هم مادر و هم برادرم رفت یک هفته ز بخت تفته من گم...
که چون فرهاد روز خود به سر برد چو شمع صبح دم در سوختن مرد خلل در عشق شیرین در نیامد بر آمد جان و شیرین بر نیامد خبر بردند بر شیرین خون ریز که خون کوهکن را ریخت پرویز همه گفتند کاین...
چون گنج هنر گشاد بختم نوباوه غیب گشت رختم ارزانی گوهر گران خیز کرد از همه سو خزنده را تیز می خواست بسی دل هوس باز کز سحر قدیم نو کنم ساز بیرون دهم از دم درونی با جادوی رفته هم فسون...
شبی تاریک چون دریایی از قیر به دریا در چکید چشمه شیر ز جنبیدن فلک بی کار گشته ستاره در رهش مسمار گشته ز ظلمت گشته پنهان خانه خاک چو چاه بیژن و زندان ضحاک سواد تیره چون سودای جانان ...
چو بستان تازه گشت از باد نوروز جهان بستد بهار عالم افروز ز آسیب صبا در جلوه شد باغ به غارت داد بلبل خانه زاغ هوا کرد از گل آشوب خزان دور به مشک تر به دل شد گرد کافور عروس غنچه را ن...
به زاری گفت کای جانم بتو شاد غمت شادی فزای جان من باد بزرگیهای بی اندازه کردی که با خردان بزرگی تازه کردی چو بود این بی سبب در پرده ماندن غریبان را ز در بیرون نشاندن مرا بگذاشتی در...
جوابی با هزاران عذر چون قند گشاد و کرد شیرین را زبان بند که ای داروی چشمم خاک کویت دلم دیوانه زنجیر مویت ز رخسار تو چشمم باد پر نور وزان رخسار زیبا چشم بد دور ترا کز آشنایی صد زیان...
چو فرخ ساعتی باشد که تقدیر دو عاشق را کند با هم به تدبیر گهی خوش خوش به شادی جام گیرند گهی در بزم وصل آرام گیرند گهی با سرو سنبل دست مالند گهی افسانه هجران سکالند گه از لبها نصیب ج...
چو مه در چادر شب رفت در خواب فرو پیچیدگی گردون نطع مهتاب عروس صبح را بیدار شد بخت عروسانه بر آمد بر سر تخت صنم فرمود کز گنج چو دریا کنند اسباب مهمانی مهیا به زیور بهر دو خورشید پر ...
ملک فرمود کآید موبدی زود کند پیوسته مقصودی به مقصود خردمندی طلب کردند هشیار ز دل دریاوش و از لب گهر بار در آمد کاردان و راز پرسید دو یک دل را رضاها باز پرسید پس آنگه بر طریق آن دو ...
چو مه در جلوه شد با نازنینان به خلوت رفت از آن خلوت نشینان نهان گشت از پی عاشق نوازی کز آب گل کند گل را نمازی حریر آبگون بر ماه بر بست به گیسو چشم بد را راه بر بست مکلل زیوری در خو...
در آمد قاصد اقبال سرمست به توقیع ابد منشور در دست که خسرو چیست این حاد و خیالی که عالم پر شد و گنجینه خالی نگویم دهر پر آوازه کردی که تاریخ سخن را تازه کردی بدین رنگین خیالی پرنیان...
جهان پادشاها خدایی تراست ازل تا ابد پادشاهی تراست