شمارهٔ ۱۸۳
از سنگم یا ز چیستم جان پدر خود داند کس که کیستم جان پدر تو مردی و من بزیستم جان پدر بر مرگ تو خون گریستم جان پدر

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
از سنگم یا ز چیستم جان پدر خود داند کس که کیستم جان پدر تو مردی و من بزیستم جان پدر بر مرگ تو خون گریستم جان پدر
به طاهر علی آباد شد جهان کمال گرفت عدل نظام و فزود ملک کمال رود به حکم وی اندر فلک مدار و مسیر وزد به امر وی اندر هوا جنوب و شمال چو مهر مملکت از صدر او فروخته روی چو چرخ مفخرت از ...
بر مرگ تو چون نمویم ای جان پدر رخساره به خون بشویم ای جان پدر سامان خود از که جویم ای جان پدر تیمار تو با که گویم ای جان پدر
شاد باش ای هیون آخته یال هیکل کوه کوب و هامون مال از پیت کوس خورده کوه ثبیر وز تکت کاخ خورده باد شمال بوده با رنگ وقت تک همسر کرده با شیرگاه صید قتال دیده چون بادها فراز و نشیب کرد...
می گویمت ای سعادت ای نیک پسر در باب هنر کوش تو ای جان پدر وین مایه بیندیش که از بهر هنر بر تیغ گهی بینی و بر نیزه کمر
ای اختیار ایزد دادار ذوالجلال تاج از تو با شرف شد و تخت از تو با جمال مسعود شهریاری کز فر عدل تو بر ملک روزگار چو نام تو شد به فال کرده نهال جاه تو را دست مملکت آورده بار عدل و سخا...
در غور فلک تعبیه ای ساخت چو ابر بر هر شخ و که به حمله بر تاخت چو ابر در چنگ چو آتشی سرافراخت چو ابر هر کوه که بود پاک بگداخت چو ابر
به عون ایزد روز رفته از شوال برآمد ز فلک دولت آفتاب کمال گذشته پانصد و نه سال تازی از هجرت زهی مبارک ماه و زهی مبارک سال جهان به عدل بیاراست آن بزرگ ملک که دین و دولت ازو یافته ست ...
گویی که هوا به زیر گردست امروز با سرما خلق را نبردست امروز دست من و پای من به دردست امروز بفروز آتش که سخت سردست امروز
زهی به مهتری اندر ز مهتران اول چو از کواکب کیوان چو از بروج حمل کمال وصف تو جستم خرد چه گفت مرا مجوی ثانی او چون خدای عزوجل اگر نبودی اوصاف تو کجا هرگز شرف گرفتی ارواح ناطقه به محل...
عشقت کشتم که غم درودم شب و روز جان کاستم و رنج فزودم شب و روز دل را به هوا بیازمودم شب و روز بی دل بودم که بی تو بودم شب و روز
عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل دوشم شبی گذشت چگویم چگونه بود همچون نیازتیره و همچون امل طویل کف الخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر...
ای فقر بخاست روز بازار تو خیز در کوکبه سپاه سالار آویز ای نصرت دین بخیر بگشای نخیز ای کفر زریر بوحلیم است گریز
تخم گشت ای عجب مگر سخنم که پراکنده بر زمین فکنم او بروید همی و شاخ زند من ازو دانه ای همی نچنم از فنای سخن همی ترسم که بغایت همی رسد سخنم آفتابست همتم گر چند عرضی گشت همچو سایه تنم...
ای ترک ماهروی ندانم کجا شدی پیوسته که گشتی کز من جدا شدی بودم تو را سزا و تو بودی مرا سزا ترسم ز نزد من به کسی ناسزا شدی درد دلا که بنده دیگر کسی نشد وآن گه شدی که بر دل من پادشا ش...
ای دوست به امید خیالت هر شب این دیده ی گرینده نخسبد ز طرب در خواب همت نبیند ای نوشین لب بی روزی تر ز من که باشد یا رب
عمر کاک را که خواهد گفت کای عزیز و گزین برادر دوست در هوای من اردل تو دوتاست دل من در هوای تو یک توست مهر هر کس کهن کهن گشته در دل من زمان زمان نو نوست برگ و پوست گشته ای با من چون...
شاعری تو مدار روی گران شاعران روی را گران نکنند نکنی آنچه گویی و نه شگفت کآنچه گویند شاعران نکنند
زرور از بربط بدیع نوا برکند لحظه ای به لحن هوا باربد زخم و سرکش آوازست شادی افزای و رنج پردازست زان نواها که او تواند زد هیچ خنیاگری نداند زد هیچ مطرب به گرد او نرسد که کس اندر نبر...
فروردینست و روز فروردین شادی و طرب را کند تلقین ای دو لب تو چو می مرا می ده کآن باشد رسم روز فروردین بر یاد خدایگان شه عالم کآراسته زوست ملک داد ودین سلطان ملک ارسلان دریا دل کیخسر...
چیست آن کاتشش زدوده چو آب چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب نیست سیماب و آب و هست درو صفوت آب و گونه سیماب نه سطرلاب و خوبی و زشتی بنماید تو را چو اسطرلاب نه زمانه ست و چون زمانه همی شیب پ...
ای شاه علاء دولت ملک افروز امروز نه پیداست خزان از نوروز باز آمد تاریک شب از روشن روز بر دشمن ملک باد بختت فیروز
من که مسعود سعد سلمانم در کف جود تو گروگانم میزبانیست تازه روی سخات من بر او عزیز مهمانم به همه وقت بار شکر تو را به نواها هزار دستانم نازد از مدح تو همی طبعم بالد از مهر تو همی جا...
چرخ از دم کون برنمی گردد باز گاهیم به ناز دارد و گه به نیاز کس نیست که از منش فرو گوید راز کز ما بدگر کنده بروتی پرداز