شمارهٔ ۲۰۶ - هم در ستایش او
گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم تو نرد عشق بازی و با من دغا کنی من جان ببازم و نه همانا دغا کنم گر آب دیده تیره کند دیده مرا این دیده را ز خاک درت توت...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم تو نرد عشق بازی و با من دغا کنی من جان ببازم و نه همانا دغا کنم گر آب دیده تیره کند دیده مرا این دیده را ز خاک درت توت...
عیبم که ز من زمانی ای مشکین خال عارم که نخواهی که کنم با تو وصال عودم که کنی مرا به آتش بی هال عیدم که به من قصد کنی سال به سال
زبان دولت عالی به بنده داد پیام که ای تو را دو زبان پارسی و تازی رام بدان دو چیره زان چون ثنا کنی بر شاه تو را ثنا بود اندر جهان ز خاص و ز عام بگو که دولت گوید همی که بنده تست که ت...
دل می ندهد که از تو بردارم دل یا تا به کسی کم از تو بگذارم دل دانی چه کنم گم شده انگارم دل بگریزم و در پیش تو بسپارم دل
خدایگانا بخرام و با نشاط بخرام ز بهر نصرت دین و معونت اسلام کشیده تیغی چون تیغ آفتاب به چنگ شده ز ضربت آن صبح عمر دشمن شام بر اهل عصیان شمشیر تو گذارده زخم بر اوج کیوان شبدیز تو گذ...
آن دل که نخواستت چه نامست آن دل نه از در پرسش و سلامست آن دل دیوانه و ابله تمامست آن دل بیزارم از آن دل و کدامست آن دل
نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست بهای دیبا آری فزون ش...
تابنده ماه باز برآراستی بوینده مشک باز بپیراستی برخواست نعره از دل لهو و نشاط تا باده برگرفتی و برخاستی جام بلور بر کف شاهانه دور همچون بلور تابان آراستی آراسته چو سرو فراز آمدی با...
دل در هوس تو بسته بودم همه شب وز انده تو نرسته بودم همه شب از هجر تو دلشکسته بودم همه شب سر بر زانو نشسته بودم همه شب
چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب از گریه چون غرابم آواز در گلو پیدا نبود هیچ سؤال من ...
رام روز است بخت و دولت رام ای دلارام خیز و در ده جام ز آن قنینه یکی قدح پر کن همچو کبک دری یکی بخرام کام ران و جهان به لهو گزار که خداوند ما رسید به کام شه ملک ارسلان که فخر کند آف...
بانو آن نادر جهان به سرود حمله آورد بر بریشم رود از بر آواز در سر افکنده ست به گلو مقنعه در افکنده ست گفتمی هست دختر لرزان گر نبودیش نرخ سخت ارزان دارد او همت و طریقه آن که نباشدش ...
ای نگاری که ز خوبی رخت حور در خلد گرفتار بماند رخ تو حسن به پرگار بزد در میان نقطه پرگار بماند
مجلس سامی جمالی را بنده مسعود سعد خدمت کرد مجلسی را که چون بهشت خدای معدن جاودانه نعمت کرد واندرو حشمت خداوندیست که ازو روزگار حشمت کرد کعبه ای شد ز بس که اهل امید گرد او طوف جست و...
سرما چون شد ز دست صحرا شد گل در چادر سبز کار پیدا شد گل بسیار همی خندد رعنا شد گل نه نه که چو روی دوست زیبا شد گل
از کرده خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمی دانم کارم همه بخت بد بپیچاند در کام زبان همی چه پیچانم این چرخ به کام من نمی گردد بر خیره سخن همی چه گردانم در دانش تیز هوش برجیسم در جنبش...
رویت بر من چنان که گل بر بلبل من بر رویت چنان که بلبل بر گل عشقت بر من چنان که غل بر صلصل من بر عشقت چنان که صلصل بر غل
اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم نه آنچه بدانم همی بگویم نه آنچه بگویم همی بدانم کز تن به قضا بسته سپهرم وز دل به بلا خسته جهانم از خواری ویحک چرا زمینم ار من به بلن...
نامد به کف آن زلف سمن مال به مال می رقص کند بر آن رخ از خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردیده چو روزگار از حال به حال
شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم بی زلت و بی گناه محبوسم بی علت و بی سبب گرفتارم در دام جفا شکسته مرغی ام بر دانه نیوفتاده منقارم خورده قسم اختران به پاداشم بسته ...
بنگر که ز شاخ می چه گوید صلصل بفسردمی و گشت به باغ اندر گل بنگر که چه پاسخ آرد او را بلبل بگداخت گل و گشت به جام اندر مل
خواجه بوطاهر ای سپهر کرم کرمت در جهان چو علم علم می بنازد روان آدم از آنک چون تویی خاست از بنی آدم ای ز فضل تو نامدار عرب وی ز جود تو سرفراز عجم در جهان کش به سروری دامن بر فلک نه ...
چون روی بتان گشت به باغ اندر گل چون آب حیات شد به جام اندر مل در هر چمنی خاست ز بلبل غلغل بر گل می نوش بر نوای بلبل
کار آنچنان که آید بگذارم عمر آنچنان که باید بگسارم دل را ز کار گیتی برگیرم تن را به حکم ایزد بسپارم چون نیستم مقیم درین گیتی خود را عذاب خیره چرا دارم لیکن ز قوت چاره نمی بینم گر خ...