شمارهٔ ۲۱۵
خامش نشود همی ز غلغل بلبل بشنو که خوش آیدت ز بلبل غلغل ای دو لب تو گل و دو رخسار تو گل مل ده بر گل که خوش بود بر گل مل

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
خامش نشود همی ز غلغل بلبل بشنو که خوش آیدت ز بلبل غلغل ای دو لب تو گل و دو رخسار تو گل مل ده بر گل که خوش بود بر گل مل
تو را بشارت باد ای خدایگان عجم به جاه کسری و ملک قباد و دولت جم پیام داد مرا دولت خجسته به تو که ای دو دیده و جان شهنشه اعظم تو را بشارت دادم به ملک هفت اقلیم که تیغ تیز تو خواهد گ...
من ادهمم از خون دل ابرش گردم پس طرفه نمانم که منقش گردم در آتش از آب دیدگان خوش گردم من انگشتم بدم که آتش گردم
هر آن جواهر کز روزگار بستانم چرا دهم به خس و خار ار نه بستانم به دست چپ بدهم آن گهر که در یک سال بهای صد گهر از دست راست بستانم چو تیر هر جا ناخوانده گر همی نروم چرا که دایم سر کوف...
در دولت شاه چون قوی شد رایم گفتم که رکاب را ز زر فرمایم زر گفت مرا که من تو را کی شایم آمد آهن گرفت هر دو پایم
چون مشرفست همت بر رازم نفسم غمی نگردد از آزم چون در به زیر پاره الماسم چون زر پخته در دهن گازم بسته دو پای و دوخته دو دیده تا کی بوم صبور که نه بازم با هر چه آدمیست همی گویی در هر ...
غمهای تو از راندن خونها کارم خود نیست چرا راندن خونها کارم در دیده من از مرگ تو خونها دارم بر مرگ تو با به مرگ خونها بارم
از قد تو سرو بوستان سازم وز خد تو ماه آسمان سازم از نرگس چشم باغت آرایم وز زلف تو تار ضیمران سازم نه نه رویت به بوستان ماند وز روی تو رخ چو ارغوان سازم در باغ نکو رخ تو روز و شب دی...
هر چند که این بند ز پای افکندم دانم که بود بند چنین یک چندم دربند هر آنچه می دهد خرسندم کاین نعمت ها نبود پیش از بندم
آمد صفر امروز چو دی رفت محرم این شادیت آورد گر آن بود همه غم تا بر عقب ماه محرم صفر آید شادیت فزون باد و همه ساله غمت کم ای بار خدایی که تو را یار نباشد در حرمت و در مکرمت از تخمه ...
ای آنکه به رخساره ارغوانی نوشین لبی و شیرین زبانی بازار تو خود همچو آسمانست زیرا که تو چون ماه آسمانی فرمان نکویان همه تو را شد زیرا که تو سالار نیکوانی این را به لطافت همی فروشی آ...
تفت این دل گرم از دم سردم همه شب شد سرخ ز خون چهره زردم همه شب صد شربت درد بیش خوردم همه شب ایزد داند که من چه کردم همه شب
چون باد روز روز نشاط آمد ای نگار شادی فزای هین و بده باده و بیار باده ست شادی دل پیوسته باده خور بی باده هر چه بینی باد هوا شمار این باده را اگر نه چنین باشدی بدانک این منزلت نبودی...
شد مشک شب چو عنبر اشهب شد در شبه عقیق مرکب زان بیم کافتاب زند تیغ لرزان شده ز گردون کوکب ما را به صبح مژده همی داد آن راست گو خروس مجرب می زد دو بال خود را بر هم از چیست آن ندانم ی...
ماهوک در میان چو در گردد مجلس از خرمی دگر گردد طقطق پای او چو برخیزد شادی و لهو در هم آمیزد بس نشاطی و مجلسی طیبی است عیش را و نشاط را سببی است مادر قحبه را نکو خلف است روسپی زاده ...
رفتی به جنگ و جز تو که دید ای صنم صنم کو با هزار مرد مبارزه فره بود باز آمدی مظفر و پیروز و روز نو آری چو تو صنم همه جا روز به بود لابد مظفر آید آن کس که گاه جنگ از غمزگان و زلفش ت...
ایمنی را و تندرستی را آدمی شکر کرد نتواند در جهان این دو نعمتی ست بزرگ داند آن کس که نیک و بد داند تا فراوان نایستی تو ذلیل روزگارت عزیز ننشاند آنچه بدهد فلک تو را بستان باز ده پیش...
من در عدم از جود تو موجود شدم در دولت تو بر سر مقصود شدم مسعود نبودم از تو مسعود شدم در حبس چنان شدم که محسود شدم
سپاس ازو که مر او را بدو همی دانیم وزانچه هست نگردیم و دل نگرانیم چنانکه دانیم او را به عقل کی باشد چنانکه باشد او را به وهم کی دانیم چگونه انکار آریم هستی او را که ما به هستی او ر...
ای طبع بده ور ندهی بستانم آن مایه که گرد کرده ای من دانم ای آتش اندیشه چو من درمانم اندر تو زنم گر نبری فرمانم
شب دراز و ره دور و غربت و احزان چگونه ماند تن یا چگونه ماند جان بسان مردم بی هوش گشته زار و نزار دلم ز درد غریبی تن از غم بهتان مرا دو دیده به سیر ستارگان مانده که کی برآید مه کی ف...
ای غمزه تو کآشفته بنیاد دلم کم زادی و مهر تست همزاد دلم از تو به فلک رسیده فریاد دلم بیچاره دلم گر نکنی یاد دلم
دولت جوان و ملک جوان و ملک جوان ملک جهان گرفتن و دادن نکو توان ای ترک باد جنگ برون کنی یکی ز سر برخیز و باده در ده بر فتح جنگوان بنمود خسروان جهان را نمودنی تیغ علاء دولت و دین خسر...
ای طبع چو آتش از تو بس خوشنودم کاندر فکرت همی نمایی دودم چون نیست زمانه تمامت سودم ارجو که به کام دل رسانی زودم