شمارهٔ ۲۲۳ - ستایش سلطان ابراهیم
همه زمین و زمان خرمست و آبادان به پادشاه زمین و به شهریار زمان ابوالمظفر سلطان عالم ابراهیم که روزگار نبیند به حق چو او سلطان خدایگانی توقیع و ذکر او منشور جهان ستانی نامه ست و نام...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
همه زمین و زمان خرمست و آبادان به پادشاه زمین و به شهریار زمان ابوالمظفر سلطان عالم ابراهیم که روزگار نبیند به حق چو او سلطان خدایگانی توقیع و ذکر او منشور جهان ستانی نامه ست و نام...
گر من برم از مردم بد سازم برم فرجام ببینم و به آغاز برم هر کس که به من دژم دژم پیوندد بنگر که چه پاره پاره زو باز برم
گوهری جان نمای و پاک چو جان گوهری پر ز گوهر الوان زده بر پشت او یکی خایسک سوده بر روی او بسی سوهان روشنش کرده هر دو روی آتش تنکش کرده هر دو روافسان در دو حدش دو روی او صیقل زده الم...
جان و دل و دین به وصلت ای مهر صنم عهدی بسته ست و اینت عهدی محکم هجرت چو به صافی کشد اندر عالم دانی چه زنند این دو سه هم مشت به هم
این نعمت و این رتبت و این خلعت سلطان فرخنده کند ایزد بر خسرو ایران محمود براهیم شهنشاه جهانگیر آن داده یزدان و دل دیده شاهان رادی که چو او ابر نبارد که مجلس گردی که چو او شیر نباشد...
ای زرین نام لعبت سیم اندام زر تو و سیم تو نه پخته ست و نه خام در کس منگر به بی نیازی بخرام زیرا که توانگری به اندام و به نام
قدحی نوش کرد شاه زمین شاه محمود سیف دولت و دین تا که نفس چو آب او شد پاک شد متین شخص او چو کوه متین نز پی علتی و رنجی خورد بود بر صحت تنش به یقین گیرد آیین خسروان زیراک خسروان را چ...
تن کوبم و سرپیچم و بر روی زنم آماده درد و رنج و اندوه منم نه ریزم و نه گدازم و نه شکنم فولاد رخ و سنگ سر و روی تنم
ثقت الملک را خدای جهان دولتش بهره داد بخت جوان طاهربن علی که از رایش شد جوان باز پیر بوده جهان روزگار ار ز طبع او بودی نشدی چیره بر بهار خزان در مدار فلک نیفتادی روز و شب را تفاوت ...
جان هر ساعت ز کار زاری دهدم هر روز زمانه بیش کاری دهدم از بخت گلی خواهم و خاری دهدم باشد روزی که روزگاری دهدم
شب آخر شد از جهان شب من که نگرددش روز پیرامن بست صورت مرا چو در پوشید شب تیره سیاه پیراهن که بر اطراف چرخ زنگاری به کواکب بدوختش دامن از سیاهی شب به رنگ و به شکل بود چون ماه منخسف ...
من دوش که از هجر تو در تاب شدم جان تو که گر چو شمع در خواب شدم از دیده و دل در آتش و آب شدم بر جام چو بر آینه سیماب شدم
نگاه کن به بزرگی و جاه این ایوان که برگذشته به رفعت ز تارک کیوان نشسته سلطان بر تخت با جمال و کمال که دور بادا چشم کمال ازین سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود سپهر قدر و قدر رتبت...
مهمان من آمد آن بت و کرد طرب شوخی که در او همی بماندم به عجب چون نرگس و گل نبست نه روز نه شب از نظاره دو چشم و از خنده دو لب
دیبدین است و دین مرد خرد آن شناسم که لعل باده خورد باز دارد خرد تو را ز نبید مشنو اندر نبید پند خرد ای شگفتی نبید خواره همی صد هنر در نبید برشمرد هنری بهتر آنکه خورد نبید پیش ایوان...
گفتم چرا نسازی با من تو تا کی تنم ز بهر تو بگدازد گفتا تو بت پرستی و من صوفی با بت پرست صوفی کی سازد
طیبتی می کنم معاذالله از پی خرمی مجلس شاه شاعر آری چنین بود گستاخ که بگوید سخن به نظم فراخ چون از آن مجلس بهشت آیین دورم افکند روزگار چنین من دگر چاره ای ندانم کرد دل ازین نوع خوش ...
راشد از رشد روزگار نیافت رشد از اینگونه بس فراوان کرد تن او را که جان دانش بود فلک جان ربای بی جان کرد گوهری بود رشکش آمد ازو در دل خاک از آتش پنهان کرد ای برادر چگونه شرح دهیم آنچ...
قوت روح خون انگور است تن پر از فتنه گشت و معذور است آن نبید اندر آن قدح که به وصف جان در جسم و نار در نور است همچو زنبور شد زبان گز و باز در گوارش لعاب زنبور است باده گر جان حور شد...
تا کی غم یار و درد فرزند کشم بیمار فراق خویش و پیوند کشم تا چشم گشاده ام همی بند کشم ای چرخ فلک محنت تو چند کشم
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند چو یادم آید از دوستان و اهل وطن سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم ز بهر آنکه نشان منست پیراهن...
هر روز همی فلک به تیری زندم پیراهن در سیاه قیری زندم وین بخت همی همچو اسیری زندم از وی سپری خواهم تیری زندم
مقدمه چو درآمد ز لشگر نیسان به باغ ساقه برون راند از سپاه خزان به باغ رایت عالیش سرو آزادست به کوه مطرد رنگینش لاله نعمان کنار باغ ز نورسته شاخ پر تیرست میان باغ ز نورسته غنچه پر پ...
گفتم که تو بی وفایی ای نامردم من مردم و تو کجایی ای نامردم خس دوست چو کهربایی ای نامردم زان با چو منی نپایی ای نامردم