شمارهٔ ۲۶۱
گر حور بود بدان که نازش نکشم کوته کنم این قصه درازش نکشم آن کز من باز شد فرازش نکشم وآن کو ماند فراز بازش نکشم

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
گر حور بود بدان که نازش نکشم کوته کنم این قصه درازش نکشم آن کز من باز شد فرازش نکشم وآن کو ماند فراز بازش نکشم
دوش گفتی ز تیرگی شب من زلف حورست و رای اهریمن زشت چون ظلم و بیکرانه چو حرص تیره چون محنت و سیه چو حزن مانده شد مهر گویی از رفتار سیر شد چرخ گویی از گشتن همچو زنگار خورده آینه ای می...
از آتش دل همیشه اندر تابم وز اشک دو دیده غرقه اندر آبم در آتش و آب خواب شب کی یابم ترسم چو چراغ مرگ باشد خوابم
ز خورشید روی ملک ارسلان شد این قصر روشنتر از آسمان جهاندار شاهی که مانند او ندیدست یک چشم شاه زمان نبیند سر همتش را فلک نیابد یقین دلش را گمان تو آن قصر داری بهاری ز ملک که آن را ن...
ای دشمن و دوست مر تو را یک عالم خاری و گلی با من و با یک عالم در بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم
ای تو را خوانده صنیع خود امیرالمؤمنین همچنین بادا جلالت بر زیادت همچنین سیف دولت مر تو را زین پیشتر بوده لقب عز ملت را بر افزون کرد امیرالمؤمنین اصبحت شمس العلی فی دولت من مشرق نحم...
هرگه که به پیراهن تو درنگرم از رشک و حسد پیرهن خود بدرم از جامه بهرمان تو رشک برم کو بربر تست و بر برت نیست برم
شاد باش ای زمانه ریمن بکن آنچ آید از تو در هر فن تن اگر روی گرددم بگداز پشت اگر سنگ گرددم بشکن گر بنایی برآیدم بشکوب ور نهالی ببالدم بر کن هر که افتاد برکشش در وقت من چو برخاستم مر...
دلخسته چشم ناوک انداز توام جان بسته چنگ بلبل آواز توام مولا و غلام کشی و ناز توام من رنجه ز موی بند غماز توام
راست کن طارم کاراسته شد گلشن تازه کن جانها جانا به می روشن بر جمال شه ساقی تو قدح ها ده بر ثنای شه مطرب تو نواها زن بازوی دولت و تاج شرف و ملت شیرزاد آن شه پیل افکن شیر اوژن آنکه د...
در خواب گه از دل به شب آتش بیزم چون خاکستر هر روز ز آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم چون شمع ز درد بر سر آتش ریزم
دو مساعد یار و دایم جفت و با هم همزبان شکل و رنگ این و آن چون گلبن و سرو روان با لباس حور عین با صورت خلد برین با جلال آفتاب و با کمال آسمان دوستان دارند ایشان هر یکی بس بی شمار عا...
شب ز انده تو همی نیاید خوابم بر جامه ز غم چو گوی در طبطابم من گاه در آتش و گه اندر آبم سنگم که به من هر چه رسد در یابم
ای ملک شیردل پیل تن صفدر لشکرشکن تیغ زن خسرو مسعود سعود فلک بر سر تاج تو شده انجمن دولت در خدمت و در مدح تو بسته میانست و گشاده دهن رخش تو بر خاک چو بگشاد کام دشت شود پر گل و پر یا...
دانم که ز چرخ بخش بیرون نکنم پس شاید اگر ز رنج دل خون نکنم در خوش دارم طمع دگرگون نکنم چون صبر ضرورتست پس چون نکنم
ملک ملک ارسلان ساکن روض الجنان شاه زمانه فروز خسرو صاحبقران رایت و رایش بلند دولت و بختش جوان همت او آفتاب رتبت او آسمان مطرب راهی بزن راوی بیتی بخوان فی ملک عدله یخدمها النیران ای...
من دوش که از هجر تو در تاب شدم جان تو که گر چو شمع در خواب شدم از دیده و دل در آتش و آب شدم بر جام چو بر آینه سیماب شدم
روز نوروز و ماه فروردین آمدند ای عجب ز خلد برین تاجها ساخت گلبنان را آن حله ها بافت باغ ها را این باد فرخنده بر عمید اجل خاصه پادشاه روی زمین عمده دین و ملک ابوالقاسم که بیاراست رو...
تن در غم هجر داده بودم همه شب و از انده تو فتاده بودم همه شب سر بر زانو نهاده بودم همه شب گویی که ز سنگ زاده بودم همه شب
آسمان روز ای چو ماه آسمان باده نوش و دار دل را شادمان جان ز باده شاد کن زیرا که عقل باده را بیند همی شادی جان هر زمان باده خور ای تازه چو گل تازه کن شادی به باده هر زمان شکر جوی از...
دل از دولت همیشه شاد بادت که ما شادیم تا بینیم شادت تو آنی کز خرد چیزی نماندست درین گیتی که آن ایزد ندادت ستوده سیرت و پاکیزه طبعت گزیده فعلت و نیکو نهادت چو چرخ عالی از رتبت محلت ...
پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من شد سودمند مدت و ناسودمند ماند و امروز بر یقین و گمانم ز عمر خویش دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند فهرست حال من همه با رنج و بند بود از حبس عبرت و ...
مه سنگین دلی ای مهر دلجوی بت شیرین لبی ای یار زرگر بدیدم زرگری شیرین نهادی از آن کردم رخان خویش چون زر مگر روزی دخان چون زر من نهی جانا به سیمین عارضت بر
از بند رحم ببند مهد افتادم پس برد به زندان ادب استادم اکنون شه شرق بند و زندان دادم گویی ز برای بند و زندان زادم