شمارهٔ ۲۷۰ - مدیح سیف الدوله محمود
گر نه شاگرد کف شاه جهان شد مهرگان چون کف شاه جهان پر زر چرا دارد جهان ور نشد باد خزان را رهگذر بر تیغ او پس چرا شد بوستان دیناری از باد بزان راست گویی منهزم گشت از خزان باد بهار چو...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
گر نه شاگرد کف شاه جهان شد مهرگان چون کف شاه جهان پر زر چرا دارد جهان ور نشد باد خزان را رهگذر بر تیغ او پس چرا شد بوستان دیناری از باد بزان راست گویی منهزم گشت از خزان باد بهار چو...
شه پندارد که ما خردمندانیم یا قلعه گشایان و عدو بندانیم نه نه شاها که ما همه زندانیم نرد فلک و آبکش زندانیم
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزای ای نگار مهرجوی مهربان همچو روی عاشقان بینم به زردی روی باغ باده باید بر صبوحی همچو روی دوستان تاجهاشان بود بر سر از عقیق و لاجورد قرطه ...
در آرزوی بوی گل نوروزم در حسرت آن نگار عالم سوزم از شمع سه گونه کار می آموزم می گریم و می گدازم و می سوزم
ای خرد را به راستی قانون وی دل تو ز هر هنر قارون دون طبع تو مایه دریا زیر قدر تو پایه گردون فضل را فکرت تو یاری گر جود را نعمت تو را همنون هر محاسن که در جهان باشد نبود از خصال تو ...
لرزان ز بلا چو برگ داند یارم وآنگاه همی به برگ خواند کارم اشگی که همه تگرگ راند بارم عمری که همی به مرگ ماند دارم
بر من بتافت یار و بتابم ز تاب او طاقت نماند پیش مرا با عتاب او این روی پر ز دره و در خوشاب گشت از آرزوی دره و در خوشاب او از رشگ آن نقاب که بر روی او رسد گشت این تن ضعیف چو تار نقا...
تا روز همه شب از هوس بیدارم تا شب همه روز در غم و تیمارم یارب تو نکو کن که تبه شد کارم دانم که کنی اگر چه بد کردارم
ای اختیار عالم در اختیار تو وی پیشوای ملک و ملک پیشکار تو بر آسمان دولت قطب کفایتی بسته مدار مملکت اندر قرار تو خورشید گشت همت گردون فروز تو تا چرخ شد جلالت گیتی نگار تو تا در وجود...
بر دیده خیال دوست بنگاشته ام دیدار بر آن خیال بگماشته ام هر مرحله ای که رخت برداشته ام صد حوض ز آب دیده بگذاشته ام
ای کشتیی که در شکم توست آب تو آرام جانور همه در اضطراب تو نیک و بد زمین ز فراز و نشیب تو بیش و کم جهان ز درنگ و شتاب تو هر گه که تو برآیی گوید فلک به مهر اینک ببافتند به دریا نقاب ...
امروز در این حبس من آن ممتحنم کز خواری کس گوش ندارد سخنم در چندین سنگها در این که که منم از بی سنگی گوز به دندان شکنم
بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو واکنون صفات خویش کنم یا صفات تو رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب مردی و زنده مانده ز تو مکرمات تو دیدی فضای مرگ و برون رفتی از جهان نادیده چهره تو بنی...
از دل بدم آتشی برانگیخته ام وز دیده به جای آب خون ریخته ام با عشق تو جان و دل درآمیخته ام نتوان جستن که محکم آویخته ام
ای شیر رزم شیر شکاری شکار تو بادا شکار شیران همواره کار تو در بیشه نره شیر ژیان را قرار نیست از ذوالفقار شیر کش بی قرار تو کردند ذوالفقار تو را بی قرار نام از بس که بی قرار بود ذوا...
عمری بدو کف دو رخ نگارا خستم نومیدی جان به درد دل در بستم اکنون ز نشاط وصل تو برجستم از پای درافتم ار نگیری دستم
ای خنجر بران تو روز وغا برهان تو برهان که دید اندر جهان جز خنجر بران تو خورشید روشن تخت تو ماه فروزان تاج تو روی مجره فرش تو چرخ برین ایوان تو بحری و جود کف تو روز سخاوت موج تو چرخ...
گفتی خبرت کنم کسی بفرستم با دل گفتم ز انده دل رستم من دل همه بر وعده خوبت بستم شادم کن اگر سزای شادی هستم
لاله رویاند سرشکم تازه در هر مرحله پس بهاری دارد از من در زمستان قافله عشق دلبر قرعه زد چون دل نصیب او رسید راه پیشش برگرفتم دل بدو کرده یله بر من رفته دل تفته دماغ از هجر او شد سی...
من غرقه ز خون دیده بودم همه شب بالله که هوا ندیده بودم همه شب از شادی دل رسیده بودم همه شب در سایه غم خزیده بودم همه شب تا نرگس تو چو گل شد و گل بیخواب وز آتش روی تو روان بود گلاب ...
این چنین رنج کز زمانه مراست هیچ دانی که در زمانه کراست هر چه در علم و فضل من بفزود همچنانم ز جاه و مال بکاست نیستم عاشق از چه رخ زردم نیستم آهو از چه پشت دوتاست ای تن آرام گیر و صب...
چون روز رامیاد نیاری ز می تو یاد زیرا که خوشتر آید می روز رامیاد خاصه به یاد شاه ملک ارسلان که چرخ هرگز نداشتست چو او هیچ شاه یاد آن آسمان دولت و آن آفتاب ملک آن پادشاه عادل و آن ش...
نیلگر یاری و ز غم بر من نیلگون کرده جهان یکسر عارضین و رخان و انگشتانت سمن است و گل است و نیلوفر مزن آسیب دست بر عارض که به خط ماند آن کبود اثر
ای بزرگی که سوی درگه تو ره بزرگان به دیدگان سپرند فخر جویند و بنده تو شوند جان فروشند و مدحت تو خرند مرکبان تو میزبانانند لاغران مرا بدانچه خرند راه بی لاغران من نروند کاه بی لاغرا...