شمارهٔ ۲۹ - مار اسپند روز
ای دلارام روز مار اسپند دست بی جام لعل می مپسند خرمی در جهان خرم بین شادمانی کن و بناز بخند ز آنکه عدل خدایگان جهان بیخ جور و نیاز را برکند شه ملک ارسلان بن مسعود شاه گیتی گشای دشم...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای دلارام روز مار اسپند دست بی جام لعل می مپسند خرمی در جهان خرم بین شادمانی کن و بناز بخند ز آنکه عدل خدایگان جهان بیخ جور و نیاز را برکند شه ملک ارسلان بن مسعود شاه گیتی گشای دشم...
من بستر برف و بالش یخ دارم خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم چون زاغ همه نشست بر شخ دارم در یکدو گز آب ریزو مطبخ دارم
ای فلک نیک دانمت آری کس ندیدست چون تو غداری جامه ای بافیم همی هر روز از بلا پود و از عنا تاری گر دری یابیم زنی بندی ور گلی بینیم نهی خاری نه به تلخی چو عیش من زهری نه به ظلمت چو رو...
در تاریکی ز بس که می بنشینم در روز چو شب پرک همی بد بینم باشد چو شب ار خوابگهی بگزینم از پهلو و دست بستر و بالینم
اگر مملکت را زبان باشدی ثنا گوی شاه جهان باشدی ملک بوالمظفر که گر قدر او عیان گرددی آسمان باشدی شه کامرانی که خواهد فلک که مانند او کامران باشدی اگر شکل خلقش پدید آیدی شکفته یکی بو...
آنم که اگر به خلد جایی سازم حورالعین را کشید باید نازم رضوان سبک ار پیش نیاید بازم بر تابم روی و سوی دوزخ تازم
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای آرد هوای نای مرا ناله های زار جز ناله های زار چه آرد هوای نای گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر پیوند عمر من نشدی ...
هر گه که تو را به رهگذاری بینم از سایه ت بر زمین نگاری بینم از رشگ دلم چو کفته ناری بینم گر با تو جز از سایه ت یاری بینم
ای چرخ مشعبد چه مهره بازی وی خامه جاری چه نکته سازی ای تن چه ضعیفی و چه نژندی ای شب چه سیاهی و چه درازی ای عشق جگرسوز سخت زخمی وی صبر گلوگیر تیز گازی ای روی همه روز لعل و زردی وی چ...
دیده همه شب ز خواب خوش بردوزم بر تن گریم چو شمع و از دل سوزم از آرزوی خیال جان افروزم در آرزوی خواب شبی تا روزم
ای به تو زنده نام حاتم طی صاحب صد هزار صاحب ری تاج اهل عرب قصی آمد تا تو نسبت همی کنی به قصی خاک را بر فلک مفاخر توست تا تو بروی همی گذاری پی از سخای تو منکسر شده بخل وز رشاد تو من...
با خود گفتم که من عیال تو شدم او گفت که من ضامن مال تو شدم ای آن که ثناگوی کمال تو شدم بیشم نکنند چون نهال تو شدم
چرخ سپهر شعبده پیدا کند همی در باغ کهربا را مینا کند همی بر دشت آسمان گون تأثیر آسمان شکل بنات نعش و ثریا کند همی دیبای روم شد همه باغ و چو رومیان از هر دو شاخ باد چلیپا کند همی گر...
آنکو گوید هست قضا تیشه من یک شاخ نتابد زدن از بیشه من اندیشه شده ست از جهان پیشه من کس را نبود طاقت اندیشه من
در کف دو زبانیست مرا بسته دهانی گوید چو فصیحان صفت بیت زمانی آن کودک عمری که بود کوژ چو پیری و آواز برآورده چو آواز جوانی ترکیب بدیعش ز جماد و حیوانست شخصش ز جمادی و زبان از حیوانی...
تا خسته دل مرا بریده ست ز تن دارم گله هاش را چو شمشیر سخن لیکن چکنم گفت نمی یارم من کان پسته دهن کرد مرا بسته دهن
نخواست ایزد گر خواستی چنان شدمی که من ز رتبت بر گنبد کیان شدمی وگر سعادت کردی مرا به حق یاری ندیم مجلس سلطان کامران شدمی همه زبان شدمی در ثنا و بزم همه ثنا گرفتی چون من همه زبان شد...
در سمجی چون توانم آرامیدن کز تنگی آن نمی توان خسبیدن یارب که همی به چشم خواهم دیدن جایی که در او فراخ بتوان دیدن
دور از تو مرا عشق تو کرده ست به حالی کز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی تا شب دل من سوزی هر روز به جنگی تا روز تنم کاهی هر شب به خیالی ماننده خورشیدی پیدا شده و من از تو شده ام زر...
هر شب که تو را نبینم ای شاخ سمن خواهم که مرا کفن بود پیراهن آن روز که دیدار تو را بینم من از شادی وصل دیده خواهم همه تن
ای شاد به تو جان من و جان جهانی هر روز فزون بادا در جان تو جانی خالی نه ای از مکرمت و حری روزی فارغ نه ای از رادی و افضال زمانی پیدا شود از رادی و از دولت هر روز در جاه تو و مال تو...
ای نگارین چون تو از خوبان کجاست نیست کس را آنچه از گیتی تراست قد و روی و زلفسرو و ماه مشک مشک پیچان ماه تابان سروراست تا مرا مهر تو اندر دل نشست از دل من بیش مهر کس نخاست ای نگار ا...
گر بند کند رای بلند تو مرا در جمله پسنده است پسند تو مرا تهذیب تمام کرد پند تو مرا تاج سر فخر گشت بند تو مرا
اردیبهشت روزست ای ماه دلستان امروز چون بهشت برینست بوستان زآن باده ای که خرم ازو گشت عیش و عمر زآن باده ای که گردد ازو تازه طبع و جان زیرا رسیده ایم به دولت به کام خویش در ملک و دو...