شمارهٔ ۳۰۵ - عرض بیچارگی و شرح حبس و گرفتاری
نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی وز حال من به هر جا اکنون روایتی...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی وز حال من به هر جا اکنون روایتی...
این دیبه دو روی به کلک دو زبان پرداخته شد به قوت خاطر و جان بستانش به نام ایزد ای باد وزان لوهور به نزد خواجه بونصر رسان
گفتی که وفا کنم جفا کردی وز خود همه ظن من خطا کردی زآن پس که بر آنچه گفته بودی تو صد بار خدای را گوا کردی در آب دو دیده آشنا کردم تا با غم خویشم آشنا کردی شرمت ناید ز خویشتن کز من ...
تا نسبت کرد اخوت شعر به من می فخر کند ابوت شعر به من بفزود چو کوه قوت شعر به من شد ختم دگر نبوت شعر به من
ای شاه شده ست از تو جهان تازه جوانی کز شادی و از لهو جدا نیست زمانی مسعود جهانگیر جهانداری و گردون در ملک تو افزاید هر روز جهانی از وصف تو عاجز شده هر پاک ضمیری وز نعت تو خیره شده ...
آنکو دارد چو سیم و شر لب و تن آمیخت همی چو شیر و شکر با من ناگه برمید و درچد از من دامن بگریخت ز من چنانکه آب از روغن
گر چون تو به چینستان ای ترک نگارستی پیوسته به چینستان ای ماه بهارستی گر نه همه زیبایی با قد تو جفتستی گر نه همه دلجویی با روی تو یارستی آن زلف سیه گر نه هم بوی بخورستی کی دیده بی خ...
از چشم من ار سرشک بتوان رفتن بس در گرانمایه که بتوان سفتن ور بی تو بود هیچ به نتوان خفتن کاری باشد چنانکه نتوان گفتن
ای به رادی بلند ملک آرای چشم بد دور از آن مبارک رای چون قضا نام تو زمانه نورد چون دعا قدر تو فلک پیمای آفتابی برای دهر افروز آسمانی به جاه گردون سای من درین حبس چند خواهم بود مانده...
ز آن سوزد چشم تو و زآن ریزد آب کاندر ابرو بخفته بد مست خراب ابروی تو محراب بسوزد به عذاب هر مست که او بخسبد اندر محراب
ای بت کشمیر و سرو کشمر ای حور دلارام و ماه دلبر چون بتکده آزرست مسجد از روی تو ای نگار آزر ای دوست مؤذن تو را ز ایزد بفزود از آنت زینت و فر قدر تو نداند مؤذن تو بی قدر بود به مسجد ...
به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست به لطف آب روان است طبع من لیکن به گاه ک...
لعبتانی که زی تو می آیند کهربا چشم و زمردین یابند بر کف سیم جام زر دارند مجلس خرم تو را شایند یک گره بر بساط طلعت تو چشم ها باز کرده می آیند یک گره گفته اند تا رویت بنبینند چشم نگش...
از کفر کشد زریر شیبانی کین آباد کند زریر شیبانی دین بر چرخ نهد زریر شیبانی زین این مرتبت زریر شیبانی بین
ای ابر گه بگریی و گه خندی کس داندت چگونه ای و چندی که قطره ای ز تو بچکد گاهی باران شوی چه نادره آوندی بنداخت بحر آنچه تو برچیدی بگزید خاک آنچه تو بفکندی بر کوهی و به گونه دریایی بر...
ای برتر من کرده هزاران احسان یک سعی کن و مرا ز زندان برهان لیکن ز آنسان گرم نداری پس از آن والله که مرا آرزو آید زندان
با نصرت و فتح و بختیاری با دولت و عز و کامگاری سلطان ملک ارسلان مسعود بنشست به تخت شهریاری دولت کردش به ملک نصرت ایزد دادش به کار یاری بر اسب ظفر سوار گشته آموخته چرخ را سواری در ت...
در خدمت طاهر علی بارم جان کز خدمت طاهر علی دارم جان هر صبحدمی روان نهم بر کف دست در خدمت طاهر علی آرم جان
گر چون تو به چینستان ای بت صنمستی پشت شمنان خدمت او را بخمستی آزادی اگر بنده بدی ار ز تو امروز والله که همسنگ تو زر و درمستی در خوبی اگر دعوی میری بکنی تو یک لشکرت از خوبان زیر علم...
ایزد که همی کرد مرکب تن و جان در هر عضوی مصلحتی کرد نهان گر مفسدیی ندیده بودی به زبان محبوس نکردیش به زندان دهان
پیریا پیریا چه بد یاری که نیابد کسی ز تو یاری هیچ دل نیست کش تو خون نکنی هیچ جان نیست کش تو نازاری هیچ گونه علاج نپذیری که چو تو نیست هیچ بیماری تخم رنجی و بیخ اندوهی شاخ دردی و با...
ای پای برنجن من ای بند گران هستم ز تو روزان و شبان جامه دران گریان گریان در تو بزاری نگران کاین محنت من نخواهد آمد به کران
فتح و ظفر و نصرت و پیروزی و اقبال با عز خداوند قرین بودند امسال مشهور شد از رایت او آیت مهدی منسوخ شد از هیبت او فتنه دجال شاهان سرافراز نهادند بدو روی رایان قوی رای سپردند بدو مال...
چون قمری زار زار می نالم من چون بلبل آلوده به خون پیراهن چون طوطی بر وصف تو بگشاده دهن چون فاخته طوق عشقت اندر گردن