شمارهٔ ۴ - شهریور روز
ای تنت را ز نیکویی زیور شهره روزیست روز شهریور می شناس ای نگار جان را قوت گاه می ده مرا و گه می خور تا به اقبال شهریار جهان بگذرانیم جان به لهو و بطر شه ملک ارسلان بن مسعود ملک پیل...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای تنت را ز نیکویی زیور شهره روزیست روز شهریور می شناس ای نگار جان را قوت گاه می ده مرا و گه می خور تا به اقبال شهریار جهان بگذرانیم جان به لهو و بطر شه ملک ارسلان بن مسعود ملک پیل...
ای بت پای کوب بازی گر مایه نزهتی و اصل طرب گشتن تو به آسمان ماند چون چنین باشد ای پسر نه عجب گه گه از روی تو نماید رو گه گه از زلف تو نماید شب
خردم نمود گردش چرخ چو آسیا واکنون به خون دیده به سر شد همی مرا از درد و رنج فرقت جانان شدم چنانک باد هوا نیم من و شد باد من هوا چون کهربا به رنگم و آن قوتم نماند کان کاه بر کشم که ...
لشگر ماه صیام روی به رفتن نهاد عید فرو کوفت کوس رایت خود برگشاد تاختن آورد عید در دم لشکر فتاد ای خنک آنکو به صوم داد خود از وی بداد آمد عید شریف فرخ و فرخنده باد فیه کلوا و اشربوا...
پرده از روی صفه برگیرید نوحه زار زار در گیرید تن به تیمار و اندهان بدهید دل ز شادی و لهو برگیرید هر زمان نوحه نو آغازید چو به پایان رسد ز سر گیرید گر عزیز مرا قیاس کنید از مه نو و ...
با تو نکال از هجاست زیراک به جلوه است آن تن تو و ایضا مست و خراب دوش بخفتی شد پاره دامن تو و ایضا واکنون دو رنگ بینم از هار ریش ملون تو و ایضا هرگز فر حج ندیدم جز تو ای روسپی زن تو...
چهارشنبه بتا نوبت عطارد راست نشاط باید کرد و نبید باید خواست بتا عطارد جادو و چشم تو جادو ازین دو جادوگر مظلمت کنیم رواست به پیش شاه ملک ارسلان بن مسعود که پادشاه زمینست خسرو دنیاس...
مسعود ملک ملک نگهبان چو تو نیست در هر چه کنی سپهر گردان چو تو نیست یک شاه به ایران و به توران چو تو نیست سلطان زمانه ای و سلطان چو تو نیست
حکم تو بر هر دلی روان شده در شهر نام تو زین روی شد به حاکم سایر جور کنی بر من و ز حاکم شهری جز تو که دید ای نگار حاکم جابر
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار شادان همی نشیند و غافل همی رود دل بسته هواست گزیند ره هوا تن بنده دل آمد و با دل همی رود گر باطلی به بیند گوید که هست حق حقی که رفت گوید باطل همی رود م...
گه وداع بت من مرا کنار گرفت بدان کنار دلم ساعتی قرار گرفت وصال آن بت صورت همی نبست مرا بدان زمان که مرا تنگ در کنار گرفت چو وصل او را عقل من استوار نداشت دو دست من سر زلفینش استوار...
از وصلت آنکه همچو سوسنش تنست روزم ز طرب چو سوسن بر چمنست امروز بدان شکر که در عهد منست چون سوسن ده زبانم اندر دهنست
کفایت را ستوده اختیار است شهامت را گزیده افتخار است عمید ملک منصور سعید آنک محلش نور چشم کارزار است وزیر اصلی که از اصل وزارت جهان مملکت را یادگار است بزرگی دیر خشم و زود عفو است ک...
انس تو با کبوترست همه ننگری از هوس به چاکر خویش هم به ساعت بر تو باز آید هر کبوتر که رانی از بر خویش رفتن و آمدن به نزد رهی چون نیاموزی از کبوتر خویش
ای خداوند رحمت ایزد بر تن و دولت جوان تو باد به همه کام ها و نهمت ها چرخ گردنده در ضمان تو باد همه ساله همه مصالح ملک در بیان تو بنان تو باد بر همه نامه های جود و کرم به همه وقت ها...
آن را که تو در دلی خرد در سر اوست وآن را که تو رهبری فلک چاکر اوست آن را که به بالین تو یک شب سر اوست سرو و گل و مهر و ماه در بستر اوست
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست بر دهر و خلق جز او کامگار نیست قسمت چنان که باید کردست در ازل و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این می بشکند ز بار و...
ای دلکش و دلبند من فدیتک زلفین تو دلبند و چشم دلکش چو خامه آزر میانت لاغر چون نامه مانی رخت منقش نای تو به دست چون منی آمد نالنده از زخمت ای پریوش آواز خوش آمد بتا ز نایت زیرا که گ...
چنان بگریم بر تو که هیچ کس نگریست که هیچ وقت به فضل تو هیچ کس ناید تو با زمانه گر بس نیامدی شاید که هیچ مرد هنر با زمانه بس ناید
در نعمت و مال اگر زبر دستی نیست شکر ایزد را که رای را پستی نیست دلبسته آز نیست گر هستی نیست زر مست کند چه باشد از مستی نیست
اگر اسیر کسی ام که میر خوبان شد نه من نخست کسی ام کاسیر خوبان شد شکیب کردن نادلپذیر دان ز دلی که بسته سخن دلپذیر خوبان شد نباشد ایمن گر کوه را سپر سازد تنی که او هدف زخم تیر خوبان ...
دلم از نیستی چو ترسا نیست تنم از عافیت هراسانیست در دل از تف سینه صاعقه ایست بر تن از آب دیده طوفانیست گه دلم باد تافته گوییست گه تنم خم گرفته چوگانیست موی چون تاب خورده زوبینی است...
ای صنم گر معبری دانی آنچه گویم بگیر تقدیرش وصل بینم همی من اندر خواب چون که باشد فراق تعبیرش
چشم ابرست و اشک ازو ژاله شدست یک روزه غم انده صد ساله شدست در نای مرا دوزخ به خون لاله شدست چون نای همه نفس مرا ناله شدست