شمارهٔ ۵۹ - مدح سید محمد ناصر
شعر سید محمد ناصر دل من شاد کرد و خرم کرد شدم از گرمی طبیعی پوست همچو تشنه که آب باید سرد بر دل من نشاط رامش یافت زو تن من روان و جان پرورد هیچ فاضل به گرد آن نرسد گشته هر فاضلی به...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
شعر سید محمد ناصر دل من شاد کرد و خرم کرد شدم از گرمی طبیعی پوست همچو تشنه که آب باید سرد بر دل من نشاط رامش یافت زو تن من روان و جان پرورد هیچ فاضل به گرد آن نرسد گشته هر فاضلی به...
در دل چو خیره خیره کند عشق خار خار با رنج دیر دیر کند صبر دار دار در تن خزد ز بویه وصل تو مور مور در من جهد ز انده هجر تو مار مار سر در کشم به جامه در از شرم زیر زیر گریم ز فرقت تو...
روزی بر من همی نیایی صنما چون آیی یک زمان نپایی صنما آخر تومرا وفا نمایی صنما چون نیک مرا بیازمایی صنما
آدینه مزاج زهره دارد چون آمد لهو و شادی آرد ای زهره جمال باده درده کامروزم باده به گوارد بر یاد خدایگان عالم کو ملک جهان به عدل دارد سلطان ملک ارسلان که جودش چون چرخ همی زمین نگارد...
خرداد روز داد نباشد که بامداد از لهو و خرمی بستانی ز باده داد از باده جوی شادی و از باده باش خوش بی باده این جهان صنما بادگیر باد خاصه که عدل شاه جهان چون بهشت کرد دریای خرمی و بطر...
آن را که ز عشق تو بلا نیست بلا نیست آن را که ز هجر تو فنا نیست فنا نیست سه بوسه همی خواهم منعم مکن ای دوست تو صوفیی و منع به نزد تو روا نیست
شهریور است و گیتی از عدل شهریار شادست خیز و مایه شادی بر من آر باده شناس مایه شادی و خرمی بی باده هیچ جان نشد از مایه شادخوار ای کامگار بر دل من خیز و باده ده بر یاد دولت ملک و شاه...
نه جای شخودن بماند از دو رخ نه جای دریدن بماند از قبا بگریم همی در فراقت چنانک که داود بر تربت او ریا که از بس سرشکم بروید همی به یاقوت انگشتری بر گیا
باز کس چون امیر بهمن نیست آن کش از خلق هیچ دشمن نیست مایه دانش و خردمندی است وصل نیکی و نیک پیوندی است محتشم زاد و محتشم دوده ست به همه وقت محترم بوده ست سخت معروف و نیک منظورست را...
زهی موفق و منصور شاه بی همتا زهی مظفر و مشهور خسرو والا زهی جهان سعادت به تو فزوده خطر زهی سپهر جلالت به تو گرفته ضیا زهی به عالی امرت اسیر کشته قدر زهی به نافذ حکمت مطیع گشته قضا ...
در ماه چه روشنی که در روی تو نیست ور خلد چه خرمی که در کوی تو نیست مشک ختنی چو زلف خوشبوی تو نیست یکسر هنری عیب تو جز خوی تو نیست
چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه اسرار من خراب کنند نقاب شرم چو لاله ز روی بردارند چو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند رخم ز چشمم هم چهره تذرو شود چو تیره شب را هم گونه غ...
ای مظفر فراق یافت ظفر بر تن من نکرده هیچ نبرد خنجری ناکشیده در حمله باره ای نافکنده در ناورد فرقت خیره روی روبا روی از منت در ربود مردا مرد فلک هجر خوی سفله مرا فرد کرد از من ای بد...
ای بت شکر لب شیرین دهان خوبتر از عمری و خوشتر ز جان روزه همی داری مردم کشی راست نیایند به هم این و آن هر چه تو را دارد از روزه سود داردت از کشتن عاشق زیان
در فرقت آن کس که تن و جان تو اوست این ناله سر بسته بی دل نه نکوست در انده هجرانش اگر داری دوست چون نای ز دل نال نه چون چنگ ز پوست
بوالفرج ای خواجه آزاد مرد هجر وصال تو مرا خیره کرد دید ز سختی تن و جان آنچه دید خورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد ای به بلندی سخن شاعران هرگز مانند تو نادیده مرد روی توام از همه چیز آ...
تا بدیدم که شد از دست تو ای جان پدر قلم چون زر بر کاغذ چون سیم روان من به امید وصال تو به کردار قلم لاغر و زرد و نوان گشتم و گریان و دوان من بسان قلم ار روزی فرمان دهیم به سر خود چ...
زیور آسمان چو بگشایند کله های هوا بیارایند کوه را سر به سیم درگیرند دشت را رخ به زر بیندایند زنگ ظلمت به صیقل خورشید همچو آیینه پاک بزدایند صبر از اندوه من فرار کند این بکاهند و آن...
از چرخ چو بر تو مهر فرزندی نیست دلتنگی کردن از خردمندی نیست چون کار تو چونانکه تو بپسندی نیست در روی زمین هیچ چو خرسندی نیست
وصف تو چو سرکشان بکردند از هر هنرت یکی شمردند صد یک ز تو چون همه نبودند امروز همه ز تو بدردند جان بازانی که شیر گیرند پیش تو چو مهره های نردند با آن که به هر هنر همه کس در دهر یگان...
چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خوی بر آن دو عارض گلگون و آن دو زلف نگون شگفت نیست ز آتش بکاهد آب ولی ز آتش دلم آب دو دیده گشت فزون چرا فروخته تر باشد آتش رخ تو ز آب آن دو سیه زلفکان...
خواجه بوسعد عمدة الملکی همچنین سالها بمانی دیر عقل را دانش تو گیرد دست آز را بخشش تو دارد سیر عدل را ظلم خواست کرد تباه در جهان خواست کشت فتنه دلیر حشمت تو دو رویه کرد مصاف هیبت تو...
از حصن بلند دوزخ سرد مراست با خون دو دیده چهره زرد مراست صد یار عزیز ناجوانمرد مراست کس را چه غمست کاین همه درد مراست
ای بسا شب که تا به روز سپید متعجب ز من بماند اختر به چپ و راست سیلها راندم به قدح ز آن گداخته گوهر با رخ و زلف ساقیان ما را یاد نامد ز لاله و عبهر به هم آمیخته شد اندر گوش نوش ساقی...