شمارهٔ ۶۹ - شکایت از روزگار
روزگاریست سخت بی فریاد کس گرفتار روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مسخر خاد نه به جز سوسن ایچ آزادست نه به جز ابر هست یک تن راد نه بگفتم نکو معاذالله این سخن را قوی ن...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
روزگاریست سخت بی فریاد کس گرفتار روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مسخر خاد نه به جز سوسن ایچ آزادست نه به جز ابر هست یک تن راد نه بگفتم نکو معاذالله این سخن را قوی ن...
ای صنم چنگ زن چنگ ساز فخر همه چنگ زنان جهان چنگ تو در چنگ تو از چنگ تو همچو من عشق تو کوژونوان در غم هجران تو خاموش بود از طرب وصل تو دارد فغان روی تو گل چنگ تو بلبل ولی بلبل بر گل...
مرا روی تو ای نازنین نگار به دی ماه بسی خوشتر از نوبهار من از روی تو چون زرد شد چمن گل و لاله سوری چینم ز بار نه چون قد تو سروی به بوستان نه چون روی تو نقشی به قندهار چه خوشتر به ج...
افکند دلم زمانه در زاری ها در دیده من سرشت بیداری ها امید تو می داد مرا یاری ها تا جان نبرم چنین به دشواری ها
زحل والی شنبه است ای نگار مرا این چنین روز بی می مدار زحل تیره رأیست و تاریک جرم تو خیز و می لعل روشن بیار که امروز گیتی همه روشن است ز اقبال و عدل شه کامگار ملک ارسلان پادشاهی که ...
آمد آن حور و دست من بربست زدم استادوار دست به شست ز نخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من به شست بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چو مردم مست گفتم ار من به دست بگرفتم ز نخ ساده...
بوالفضایل که سیدیست اصیل زهره شیر دارد و تن پیل کارها دیده بزمها خورده کامها رانده رزمها کرده فخر گردان و تاج را دانست زو دل شاه سخت شادانست شاه را طبع در نشاط آرد می که با او خورن...
ای مایه سعادت ای بوسعید ای از سعود گشته مرکب جاهت ز چرخ یافته میدان رایت ز مهر ساخته مرکب روحی ز عیب و نقص منزه عقلی به ذات و عرض مهذب چون صدر تو که یابد مقصد از جود تو نشسته مرتب ...
روز مرداد مژده داد بدان که جهان شد به طبع باز جوان عدل بارید بر جهان یک سر دولت و ملک شهریار جهان شه ملک ارسلان بن مسعود آن به حق خسرو و به حق سلطان آنکه صاحبقران ندید چو او در جها...
ای مه مه مهر و مهر ماه است بی باده نشستن از گناه است روز و رخ دوستان سپید است روی و دل دشمنان سیاه است سلطان ملک ارسلان مسعود در ملک به کام نیکخواه است شاهان همه بندگان اویند امروز...
به نو بهاران غواص گشت ابر هوا که می برآرد ناسفته لؤلؤ از دریا به لؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را مگر نشاط کند شهریار زی صحرا مگر که راغ سپهر است و نرگسان انجم مگر که باغ بهشت است و گل...
هر چند گنهکار است آخر علوی است فرزند پیمبر است و از آل علی است زنهار شها که بیش از این مازارش زیرا که به روز حشر خصمانش قوی است
منم امروز بسته در سمجی چشم بر دوخته چو مار گریز هست پیراهنی و شلواری نیست بر هر دو نیفه و تیریز بر جهان دارم و روا دارم گر بپیماییم به کون قفیز راضیم گر مرا به هر دینار بدهد روزگار...
چون منی را فلک بیازارد خردش بی خرد نینگارد هر زمانی چو ریگ تشنه ترم گرچه بر من چو ابر غم بارد چون بیفسایدم چو مار غمی بر دل من چو مار بگمارد تا تنم خاک محنتی نشود به دگر محنتیش بسپ...
اگر آهنگریست پیشه تو با من ای دلربای درده تن از دل خویش وز دلم برساز از پی کار کوره و آهن کآهنی نیست سخن چون دل تو کوره ای نیست گرم چون دل من
این طالع من یارب و این اختر چیست کاین دل ز بلای دهر همواره غمیست من زو نرهم یقینم و غمگین کیست آن کس که بر این طالع من خواهد زیست
یارم به سفر شد ای مسلمانان دل همره او و همره دل جان ای رفته و برده جان و دل باز آی از بهر خدای تا کی این هجران با وصل رهی یکی زمان بنشین وین آتش هجر خویش را بنشان دانم که ز حال گشت...
تا بقا مایه نما باشد ثقت الملک را بقا باشد طاهر آن آفتاب کز نورش آفتاب فلک سها باشد جستن راه خدمت سامیش جز به وجه ثنا خطا باشد سختم آسان بود ثنا گفتن جود او مایه ثنا باشد ای کریمی ...
عطای یعقوب از مرگ تو هراسیدم شدی و نبود بیشم ز مرگ هیچ هراس دریغ لفظی بر همه نمط همه گوهر دریغ طبعی بر هر گهر همه الماس سپهر معطی شانست و هیچ عیب نبود اگر به چون تو عطا بر جهان نها...
تا تن به غم هجر تو نابود شده است جان تار بلا و رنج را پود شده است از عشق تو مایه دردسر سود شده است ز آن چون آتش همه دمم دود شده است
بر وفات محمد علوی خواستم زد به شعر یک دو نفس باز گفتم که در جهان پس ازین زشت باشد که شعر گوید کس
ای خداوند رحمت ایزد بر تو و دولت جوان تو باد بر همه کارها و نهمت ها چرخ گردنده در ضمان تو باد همه ساله همه مصالح ملک در بیان تو و بنان تو باد بر همه نامه های جود و کرم با همه وقت ه...
ای خجسته بر چو سیم تو را تیغ بدریده غیبه جوشن آنکه شمشیر زد همی گه جنگ قصد زحمت نکرد گاه زدن دل تو هست سنگ مغناطیس به سوی خویش می کشد آهن
گر دورم از آن روی جهان آرایت پیچان شده ام چو زلف عنبر سایت گر بینم باز روی روح افزایت چون پای برنجن اوفتم در پایت