شمارهٔ ۱۱۵
چون غنچه رهی راز تو در دل دارد ترسم که غم عشق چنین نگذارد ور باد شود دیده و باران بارد چون گل همه اسرار تو بیرون آرد

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
چون غنچه رهی راز تو در دل دارد ترسم که غم عشق چنین نگذارد ور باد شود دیده و باران بارد چون گل همه اسرار تو بیرون آرد
ای گشته ملک ساکن ز امر روان تو کرده جوان جهان را بخت جوان تو نام تو و خطاب تو از سعد و از علوست با سعد و با علوست همیشه قران تو گردنده آسمانی و عدل آفتاب تو تابنده آفتابی و تخت آسم...
شاد باش ای وزیر دولت یار دیر زی ای گزین سپه سالار کرده ای جان به پیش ملک سپر جانت پیوسته باد با کهسار در مهمی که افتد اندر ملک زود صد بندگی کنی اظهار در خراسان و در عراق همی زآتش ف...
گوشم ز تو نشنود بتا جز همه سرد دل بهره نیافت از تو جز محنت و درد با این همه اندوه نمی باید خورد چو خورد و چه پوشید کجا رفت و چه کرد
ملک نو و شاه نو نوروز و بهار نو هر ساعتی از دولت پیدا شده کار نو آسوده جهانداری در سایه عیش خوش پوشیده شهنشاهی از ملک و شعار نو ای بر تو ثنا کرده تاج زر و تخت زر پیدا شده در گیتی ک...
شادباش ای سپهر آینه وار که گشادی چو آینه اسرار نیست معلوم خلق عالم را که چه بازیچه داشتی در کار تا تو نیرنگ خویش بنمودی رنگ گیتی شد از در دیدار شکم روزگار آبستن بچه ای زاد چون هزار...
تیری که بزد چرخ مرا پنهان زد جز پنهان مرد مرد را نتوان زد زد چرخ مرا ولیک در زندان زد در زندان شیر شرزه را بتوان زد
در کوه پیش کبکان خواندم ثنای تو کبکان شدند بسته به دام بلای تو بر چشم سرمه کرده دویدند تا همه روشن کنند دیده به عز لقای تو
وقت گل سوری خیز ای نگار بر گل سوری می سوری ببار بربط سغدی را گردن بگیر زخمه به زیر و بم او برگمار رشک همی آیدم از بربطت تنگ مگیرش صنما در کنار دست تو بر زیر تو آمد همی زآن تن من گش...
ای شاه جهان جهان شد از داد تو شاد تو داد جهان ده که جهان داد تو داد تو شاه پسندیده جهان ملک تو باد سقای تو ابر و باد فراش تو باد
ای به تو گشته دل خرم قوی سخت قوی پشتی دارم به تو تا به ضرورت نرسد کار من والله کابرام نیارم به تو
رأی مجلس کرد رای شهریار پادشاه تاج بخش تاجدار سیف دولت شاه محمود آنکه شد مجلس او آسمان افتخار ای خداوند خداوندان دهر هم توانا خسروی هم بردبار مر فلک را رأی تو مهر منیر مر زمین را ک...
ای شاه شبانگاه تو شبگیر شود تدبیر تو همگوشه تقدیر شود پیش تو جهان ملک جهانگیر شود ایران ملک تو پیش تو پیر شود
تبارک الله ازین بخت و زندگانی من که تا بمیرم زندان بود مرا خانه اگر شنیدمی از دیگران حکایت خود همه دروغ نمودی مرا چو افسانه چو من مهندس دیدی که کردی از سمجی بخاری و طنبی مستراح و ک...
نه از لب تو برآید همی به طعم شکر نه با رخ تو برآید همی به نور قمر نه چون تو صورت پرداخت خامه مانی نه چون تو لعبت آراست تیشه آزر نه از زمانه تصور شود چو تو صورت نه آفتاب تواند کند چ...
ای می لعل راحت جان باش طبع آزاده را به فرمان باش روزگار بخست مرهم شو دردمندم ز چرخ درمان باش بی تو بیجان تنی است جام بلور تن پاکیزه جام را جان باش دلم از قحط مهر خشک شده است بر دلم...
در حبس مرنج با چنین آهن ها صالح بی تو چگونه باشم تنها گه خون گریم به مرگ تو دامن ها گه پاره کنم ز درد پیراهن ها
مویم آخر جز از سپید نگشت گرچه اول جز از سیاه نرست رنگ آن سرخ هم نشد گر چند مردم آن را به خون دیده بشست مرد را چون سپید گردد موی تن چو موی سپید گردد سست نادرستی بودش رنگ دوم چون درس...
سپندارمذماه آخر ز سال که گشت آخرین ماه هر بدسگال همی مژده دارد که تا چند روز پذیرد چمن حسن و زیب و جمال به هر مرغزاری بتازد تذرو به هر بوستانی ببالد نهال کشد ابر بر سایه فرش بهار د...
ای دلارام یار کشتی گیر سینه تو ز سنگ آکنده ست هر تنی کش برت زده ست آسیب همچو مارش ز هم پراکنده ست که تواندت بر زمین افکند ماه را بر زمین که افکنده ست
ماه روز ای به روی خوب چو ماه باده لعل مشکبوی بخواه گشت روشن چو ماه بزم که گشت نام این روز ماه و روی تو ماه شاد گردان به باده ما را خیز که جهان شاد شد به دولت شاه شه ملک ارسلان بن م...
مشفق عمرها حسین طبیب در همه فعلها بدیع و غریب آنکه در علم طب کند افسوس بر حکیم بزرگ جالینوس جد او اصل نیکنامی هاست هزل او اصل شادکامی هاست پس به رسمست و نیک شایسته شاه را بنده ایست...
نشسته ام ز قدم تا سر اندر آتش و آب توان نشستن ساکن چنین در آتش و آب همی نخسبم شبها و چون تواند خفت کسی که دارد بالین و بستر آتش و آب همه بکردم هر حیلتی که دانستم مرا نشد ز دل و دید...
تا چرخ مرا به چنگ عشق تو سپرد شمع طربم ز باد اندوه بمرد ای گردن رامش مرا کوفته خورد در حسرت تو عمر به سر خواهم برد