شمارهٔ ۸۳ - خشک و خالی
از من و تو همی بخواهد ماند به جهان در دو جای خالی و خشک من ز دیده کنم زمین پر خون تو ز زلفین کنی هوا پر مشک

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
از من و تو همی بخواهد ماند به جهان در دو جای خالی و خشک من ز دیده کنم زمین پر خون تو ز زلفین کنی هوا پر مشک
دریغا جوانی و آن روزگار که از رنج پیری تن آگه نبود نشاط من از عیش کمتر نشد امید من از عمر کوته نبود ز سستی مرا آن پدید آمده ست درین مه که هرگز در آن مه نبود سبک خشک شد چشمه بخت من ...
از باغ مکن بیش بنفشه که بنفشه در نسبت زلف تو همی دارد دعوی اندر دو بناگوش ممال ای پسر آن را ترسم که رسد زو به بناگوش تو عدوی
در شعر مرا نیک و بد چرخ یکی است گو خواه بگرد بر من و خواه بایست هر شاعر نیک را قوی طایفه ایست والله که مرا به طایفه حاجت نیست
معروف تر از من به جهان نیست خردمند پس بسته چراام به چنین جایی مجهول نه خفته نه بیدار نه دیوانه نه هشیار نه مرده و نه زنده نه بر کار و نه معزول
بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد از دست بشد کارش و از پای درآمد هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد آن داد مرا گردش گردون که ز سختی من زهر بخوردم به د...
نگارینا نرستی ز آب و در آب سبک رفتاری و نیکو شناهی بلی تو ماهی سیمی و هرگز نترسد در میان آب ماهی کنارم آبگیری هست و در وی توانی آشنا کرد ار بخواهی
ای صدر جهان ناصر تو یزدان باد رای تو معین و دولتت سلطان باد عمر تو و دولت تو جاویدان باد آنچت باد ز کامرانی آن باد
شهریارا کردگارت یار باد بنده تو گبند دوار باد روز جاهت را سعادت نور باد شاخ ملکت را جلالت بار باد عزم جزم تو به حل و عقد ملک چون ستاره ثابت و سیار باد طبع و عقلت بحر لؤلؤ موج باد د...
بتا زهره آسمان جمالی چو زهره به من بر تو فرخنده فالی کنار تو خالی نباشد ز بربط ز بربط نباشد بلی زهره خالی
جای تحسین چو دست مرگ از این کرد سوی سقر همی تحویل دهنش گنده بود و رویش زشت چشم و بینی ببست عزراییل
آرام ز خویشتن جدا خواهم کرد جان از قبل تو در فنا خواهم کرد تو پنداری تو را رها خواهم کرد تا جان دارم تو را وفا خواهم کرد
والا مردست بوالفضایل زیبا مردست بوالفضایل ما مرد نه ایم هیچ بی او بی ما مرست بوالفضایل مردان نکنند کار تنها تنها مردست بوالفضایل هر جا که چو زن شود همه مرد آنجا مردست بوالفضایل زن ...
هر ساعتی ز عشق تو حالم دگر شود وز دیدگان کنارم همچون شمر شود از چشم خون فشانم نشگفت اگر مرا از خون سر مژه چو سر نیشتر شود راز من و تو اشگ دو چشم آشکار کرد زین راز دشمنان را ترسم خب...
آهخته چه داری مدام تیغت ای دوست بگو بر که کینه داری ماند صنما غمزه و رخت را تیغ تو به تیزی و آبداری مریخ شوی چون سلیح پوشی زهره شوی آنگه که می گساری
زین پس اگرم ضعیف تن خواهد بود پیدا نه نشان پیرهن خواهد بود ور یار نه در کنار من خواهد بود پیراهن دیگرم کفن خواهد بود
ز شاه بینم دل های اهل حضرت شاد هزار رحمت بر شاه و اهل حضرت باد من این نشاط که دیدم ز خلق در غزنین بدید خواهم تا روز چند در بغداد سپه کشیده و آراسته به داد جهان به دست حشمت بر کنده ...
گردن و گوش غزل و مدح را بی حد پیرایه و زیور زدیم بی مر با بخت در آویختیم با فلک سفله بسی سر زدیم سود ندیدیم ز نوک قلم دست بدان قبضه خنجر زدیم خیره فرو ماند فلک زانکه ما بر بت و بتخ...
ای یار ماهروی طبیبی و حاذقی در دست توست جان پدر جان هر کسی فرمان تو روان شده بر هر کسی و باز بر تو روان نبینم فرمان هر کسی درمان ما بدانی کز توست درد من آری طبیب داند درمان هر کسی
جان و دل و دین دست فراهم کردند وندر بیعت پشت به پشت آوردند سوگند به جان و سر وصلت خوردند گر بر گردم ز تو ز من برگردند
از بخت همیشه سرنگونم زیرا که چو دیگران نه دونم زین عمر که کاست انده دل هر روز همی شود فزونم زیبد که منی کنم ازیراک از دل میم و ز پشت نونم ای چرخ تو چندم آزمایی زر و گهری به آزمونم ...
ای منجم نگاه نجم جبین راست حکم و درست تقدیری گر ز شرمت هنوز بر ناید آفتاب سپهر شبگیری حکم تو راست آید از تو بتا طالع از روی خویشتن گیری
شاهی که پیر گشته جهان را جوان کند سلطان ابوالملوک ملک ارسلان کند وان نامه کان به نام ملک ارسلان بود دست شرف از آن به تفاخر نشان کند آن شهریار عدل کانصاف او همی عون روان روشن نوشیرو...
گیتی و فلک به کشتن من یارند زان بر من روز و شب همی غم بارند نشگفت گرم ز دست می نگذارند در معرکه دست تو مبارز دارند