شمارهٔ ۱۴ - گوش روز
گوش روز ای نگار مشکین خال گوش بر بط بگیر و نیک بمال من ز بهر سماع خواهم گوش بی سماعم مدار در هر حال من نگنجم ز شادی اندر پوست زآنکه بینم به کام نیک سگال از ملک ارسلان بن مسعود ملک ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
گوش روز ای نگار مشکین خال گوش بر بط بگیر و نیک بمال من ز بهر سماع خواهم گوش بی سماعم مدار در هر حال من نگنجم ز شادی اندر پوست زآنکه بینم به کام نیک سگال از ملک ارسلان بن مسعود ملک ...
گر خون نشود قوت جانم که دهد ده سال به اطلاق زبانم که دهد در زندان نهان رایگانم که دهد آبم متعذرست نانم که دهد
مهترا از بزرگی آن کردی که در آفاق داستان کردی شب من بر فروختی چون روز روز بر من چو بوستان کردی رتبت قدر من به دولت خویش برتر از چرخ فرقدان کردی هر زیانم که بود کردی سود سود بدخواه ...
همی گذشت به میدان شاه کشور عظیم شخصی قلعه ستان و صفدر بسان گردون رفتار و رنگ و فعلش چو ماه بر روی آیینه منور چو چرخ و عقدش تابان بسان انجم چو ابر و برقش غران به جای تندر نه باد لیک...
اندر ریشم همه خسک پاک برید گوریش خسک گفت مرا هر که بدید این محنت بین که بر من از حبس رسید کز ریش همه شبم خسک باید چید
ای شعر محمد خطیبی چون گل همه حسن و رنگ و طیبی نشگفت بود چو تو نتیجه از طبع محمد خطیبی
آن لعبت کشمیر و سرو کشمر چو ماه دو هفته درآمد از در با زیور گردان کارزاری با مرکب تازی و خنگ زیور در زلف دوتایش جمال پیدا در چشم سیاهش دلال مضمر سینه ش چو ز سیم سپید تخته جعدش چو ز...
ترسم ما را ستارگان چشم کنند تا زود رسد ز دور در وصل گزند خواهی تو که روز ناید ای سرو بلند زلف سیه دراز در شب پیوند
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آری وز لشکر نوروز برآورد دماری دارم چو تو بت روی و دلارام نگاری سازم ز جمال تو من امروز بهاری
چو شد فروزان از تیغ کوه رایت خور بسان رایت سلطان خدایگان بشر هوا ز تابش خورشید بست کله نور زمین ز نورش پوشیده جامه اصفر شب از ستاره برافکنده بد شمامه سیم فرو فکند جلاجل خور از نسیج...
چرخ فلک از قضا یکی پیکان زد زانو به زمین زد و مرا بر جان زد گفتم چه زنی بیوفتادم کان زد والله که چنین زخم دگر نتوان زد
بوالفرج شرم نامدت که بجهد به چنین حبس و بندم افکندی تا من اکنون ز غم همی گریم تو به شادی ز دور می خندی شد فراموش کز برای تو باز من چه کردم ز نیک پیوندی مر تو را هیچ باک نامد از آنک...
ای آذر تو بافته از غالیه چادر اندر دل عشاق ز دست آذرت آذر زلفین تو ریحان دل عشاق تو جنت دیدار تو خور دیده عشاق تو خاور نه سرو سهی چون تو و نه لاله خودرو نه طرفه چین چون تو و نه لعب...
در هند کمال جود موجود آمد صد کوکبه شجاعت و جود آمد بر چرخ ستاره ای که مسعود آمد در طالع شیرزاد مسعود آمد
شاه محمود سیف دولت و دین هر کجا باشد او به بحر و به بر جفت بادش سر و رو دولت و بخت رهبرش فتح و یمن و نصر و ظفر شاه پیروز بخت فرخ پی ملک عادل فرشته سیر آنکه آراستست مجلس ازو وانکه پ...
ز اقبال تو شاها گفت خواهم یکی مشروح دستی با دلالت من آن عدلم درین معنی به گفتار که در گیتی بخوانندم عدالت مرا یاقوت خاتم سرخ روی است از آن شادی نام با جلالت اگر یاقوت ها هم سرخ روی...
چون بنشینند و مطربان بنشانند انصاف طرب ز آدمی بستانند سوزند سپند و نام ایزد خوانند بر مرکب شیرزاد در افشانند
بهست قامت و دیدار آن بت کشمیر یکی ز سرو بلند و یکی ز بدر منیر بتی که هست رخ و زلف او به رنگ و به بوی یکی شبیه عقیق و یکی بسان عبیر دل و برش به چه ماند به سختی و نرمی یکی به سخت حدی...
آن را که ز بخت دستیاری باشد باید که ز طبع در بهاری باشد باشد زینسان که گفتم آری باشد آنجا باشد که اختیاری باشد
بونصر پارسی سر احرار روزگار هست از یلان و رادان امروز یادگار آبیست از لطافت و بادیست از صفا بحریست از مروت و کوهیست از وقار همت به روی و رایش بفراخت چون قمر فضل از نصیب خلقش بشکفت ...
در عشق تو جانم انده ناب خورد وز دیده من فراق تو خواب خورد چون ز آتش هجر تو دلم تاب خورد غمهات چنان خورد که یک آب خورد
شکوفه طرب آورد شاخ عشرت بار که بوی نصرت و فتح آید از نسیم بهار گرفت جام طرب عیش با هزار نشاط نمود روز فرح روز با هزار نگار بدین بشارت مطرب نوای نغز بزن بدین سعادت ساقی نبیند لعل بی...
آنان که سر نشاط عالم دارند پیوسته بنای طبع خرم دارند ای نای ز تو همه جهان غم دارند تو آن نایی کز پی ماتم دارند
پادشاه بزرگ دین پرور شهریار کریم حق گستر خسرو کامگار مسعودست کش زمانه ست بنده و چاکر شاه شاهان علاء دولت و دین آن فلک منظر ملک مخبر تاجداری که رفعت نامش بر فلک برد پایه منبر کامگار...