بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه
قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی ل...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی ل...
آن عرابی از بیابان بعید بر در دار الخلافه چون رسید پس نقیبان پیش او باز آمدند بس گلاب لطف بر جیبش زدند حاجت او فهمشان شد بی مقال کار ایشان بد عطا پیش از سیوال پس بدو گفتند یا وجه ا...
کآمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم این درخت تن عصای موسیٖ است که امرش آمد که بیندازش ز دست تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو پیش از افکندن نبود ...
انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو ع...
عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکل خود رود ریش گاو و بنده غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او نیست حاکم تا کند تیمار او کا...
قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد گر بگویند آنچ می خواهی تو راد کار کار تست برحسب مراد آنگهان تنبل کنی جا...
چون مسلم گشت بی بیع و شری از درون شاه در جانش جری قوت می خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم چو از خورشید ماه راتبه جانی ز شاه بی ندید دم به دم در جان مستش می رسید آن نه که ترسا و مشرک...
آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نبرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد جز همین میلی که دارد سوی آن ...
حق به عزراییل می گفت ای نقیب بر کی رحم آمد ترا از هر کییب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت بر کی بیشتر رح...
فازن بالحرة پی این شد مثل فاسرق الدرة بدین شد منتقل بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش همچو صیادی که گ...
قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت تر می گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره ای زایل شدی سده چون شد آ...
هم چنین تاویل قد جف القلم بهر تحریضست بر شغل اهم پس قلم بنوشت که هر کار را لایق آن هست تاثیر و جزا کژ روی جف القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت ظلم آری مدبری جف القلم عدل آری بر خ...
انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومی...
این سخن پایان ندارد موسیا هین رها کن آن خران را در گیا تا همه زان خوش علف فربه شوند هین که گرگانند ما را خشم مند ناله گرگان خود را موقنیم این خران را طعمه ایشان کنیم این خران را کی...
آن یکی گستاخ رو اندر هری چون بدیدی او غلام مهتری جامه اطلس کمر زرین روان روی کردی سوی قبله آسمان کای خدا زین خواجه صاحب منن چون نیاموزی تو بنده داشتن بنده پروردن بیاموز ای خدا زین ...
آن سبوی آب را در پیش داشت تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت گفت این هدیه بدان سلطان برید سایل شه را ز حاجت وا خرید آب شیرین و سبوی سبز و نو ز آب بارانی که جمع آمد به گو خنده می آمد نقیبا...
هم چو آن شیبان که از گرگ عنید وقت جمعه بر رعا خط می کشید تا برون ناید از آن خط گوسفند نه در آید گرگ و دزد با گزند بر مثال دایره تعویذ هود که اندر آن صرصر امان آل بود هشت روزی اندری...
کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان اندکی گفتیم زان ...
آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کرد خامش از جواب باد کشتی را به...
حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم صرصر آمد در امان یک پلنگی طفلکان نو زاده بود گفتم او را شیر ده طاعت نمود پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد تا که بالغ گشت و زفت و شیرمرد چون فطامش شد بگ...
رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من اند آن کو...
قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما ...
انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می ...
قصه کوته کن که رای نفس کور برد او را بعد سالی سوی گور شاه چون از محو شد سوی وجود چشم مریخیش آن خون کرده بود چون به ترکش بنگرید آن بی نظیر دید کم از ترکشش یک چوبه تیر گفت کو آن تیر ...