شمارهٔ ۴۵۳
جز دل کسی ندارد اندیشه از غبارم جز دیده کس نیارد آبی به روی کارم در بحر عشق جانان جانم رسید بر لب باشد که از میانش ممکن بود کنارم صد برگ دارد آن گل من صد نوا چو بلبل گر چه یکی نمای...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
جز دل کسی ندارد اندیشه از غبارم جز دیده کس نیارد آبی به روی کارم در بحر عشق جانان جانم رسید بر لب باشد که از میانش ممکن بود کنارم صد برگ دارد آن گل من صد نوا چو بلبل گر چه یکی نمای...
تو آفتابی و من ذره هوا دارم که از هوای تو حاصل همین هوا دارم میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد کجا است نقش خیالت که ماجرا دارم ز خاک کوی تو کحل الجواهر آرد باد که دیده بر گذر قاصد...
همه روز از آتش دل ز جگر کباب دارم همه شب به باغ وصلت ز دو دیده آب دارم به جواب هر سؤالی غم تو شفیع سازم به سؤال هر گناهی کرمت جواب دارم چو ز گوشمال هجران شب و روز ناله دارم دف حلقه...
خیال لعل میگون تو دایم در نظر دارم چو ساغر سینه ای پرخون و چشمی پرگهر دارم فروغ عارضت ماه است با وی عشق می ورزم درخت قامتت سرو است زو امید بر دارم نه بی مرغول مشکینت شبی را روز می ...
وجود من همه عیب است و یک هنر دارم که گر نگار بیازاردم نیازارم سلوک اهل طریفت مجوی از من مست که من طریقت خود را ز دست نگذارم بر آر مست به گرد جهانم ای ساقی که بر نیامد کاری ز عقل هش...
رندی و هوسناکی از روز ازل دارم گر گردم ازین خالی در عشق خلل دارم قول و عمل واعظ بسیار مخالف شد در راست من از مطرب صد قول و عمل دارم با خون جگر اشکم هر لحظه بدل گردد سودای تو نتوان ...
چو خط بر من کشیدی چشم دارم که برگیری و خوانی ماه وارم مرانم سرزده چون خامه از پیش که سر برخط فرمان تو دارم ز جامت جرعه ای برخاکم افشان عزیزم کن که در دور تو خوارم مرا از ساغر لعلت ...
کافر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت دیباچه عشق است کسی را چه ارادت چه صومعه چه میکده چه دیر چه کهسار چه کفر چه ایمان چه نحوست چه سعادت در مسجد تو شیخ مقلد چه در آییم ما را در میخانه ...
به توفیق یزدان و یاری طالع گزیدم سفر از دیار و مواضع شبی از طلوع سحر دور مانده کواکب بر آورده سر از مطالع یکی در مسیر و دگر در تحیر یکی مستقیم و دگر گشته راجع ثوابت فروزان بر ایوان...
تو تا گشتی بلای جان بلا را دوست می دارم چو تو میل جفا کردی جفا را دوست می دارم چنان مشغول تو گشتم که هستم فارغ از جنت به جنت نیستم کاری لقا را دوست می دارم به هر جایت که می بینم نک...
به ابروی چو کمانت که گر زنی تیرم نظر ز ابرو و چشم تو بر نمی گیرم چو در طریق وفایت شدم ندیم ندم رفیق گریه زارست و ناله زیرم ز لذت لب تو گشت جان من شیرین که داد مادر ایام شهد با شیرم...
خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم خویشتن را به خرابات خراب اندازم بانگ ابریشم ازین خرقه پشمینه به است چنگ در خرقه زنم پیش رباب اندازم چارچوب تنم از آتش دل پاک بسوخت برم این سوخته را...
من که چون باد سحر دم از هوایی می زنم همدمم داند که من هم دم ز جایی می زنم من که گلبرگی ندارم از گلستان رخت بر امید برگ چون بلبل نوایی می زنم من که چون نی دیده ها بگشوده ام در راه ر...
بر فلک شب همه شب دیده از آن می دوزم که به مرغان سحر ناله همی آموزم همچو شب تیره دلم وز اثر طالع بد هیچ طالع نشود مهر جهان افروزم می زنم چشم و ستاره ز نظر می بارم می برآرم نفس و شمع...
چو گرد در رهت افتاده ام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم من و شمایل شیرین و شورش فرهاد که کوه هجر نماید شک...
گر دم از عشق زنم همدم جامی باشم ور ز می توبه کنم زاهد خامی باشم زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران بهر یک دانه چرا بسته دامی باشم راضی ام گر من درویش گدایی گردم شاکرم گر من آزاد غلامی ...
شکل ابرویت ندارد نرگس رعنا به چشم ماه نو را کی تواند دید نابینا به چشم شهسوار من نمی آید فرو الا به دل سیل اشک ما نمی جوید نزول الا به چشم گفتمش تیغی بران بر فرق من گفتا به جان گفت...
روزگاریست که من عاشق و دیوانه وشم وقت ها از سر مستی قدحی نیز کشم ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیست روی من چون به خوشان است از آنروی خوشم نام تسبیح و حمایل نبرم تا باشد ساغر ...
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم به یاد یار بی درد سر اغیار می نوشم بر آرم دوزخ از سینه که در جنت زنم آتش اگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم چنانت دوست می دارم که با خود...
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت نبود به اسیران نظرش جز به حقارت رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد سری ست دهانش که نیاید به عبارت حاجت نبود تیر از آن چشم که ما را جانی ست به لب آمده...
چو زهره ماه مغنی به ساز دف در چنگ که درگرفت سماعی چو دور هفت اورنگ نیم مخالف بربط اگر چه راهزن است که از عراق به راه حجاز کرد آهنگ به دور گل می گلرنگ را غنیمت دان که دهر بلعجبی است...
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم منم با خویش بیگانه به اندوه تو با خویشم بیا ای شمع روحانی خلاف بخت من امشب درونم را منور کن علی رغم بد اندیشم ندارم غیر سر چیزی که در پای تو ان...
من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم همت شاه وشان دارم اگر درویشم دورم انداخت ز رویت به کمان ابرو ترک چشمت که بر آورد چو تیر از کیشم عقرب زلف تو را چشمه خورشید بلند نوش باد ار چه د...
چهره بر خاک درت شب همه شب می مالم چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم سال ها شد که در این دیر مغان می گردم آن چنان می گذرانم که مپرس احوالم چون قدح خون جگر می خورم و می خندم همچو ن...