قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲
گسستم ز دنیای جافی امل تو را باد بند و گشاد و عمل غزال و غزل هر دوان مر تو را نجویم غزال و نگویم غزل مرا ای پسر عمر کوتاه کرد فراخی ی امید و درازی ی امل زمانه به کردار مست اشتری مر
۲۸۱ شعر از ناصرخسرو قبادیانی
گسستم ز دنیای جافی امل تو را باد بند و گشاد و عمل غزال و غزل هر دوان مر تو را نجویم غزال و نگویم غزل مرا ای پسر عمر کوتاه کرد فراخی ی امید و درازی ی امل زمانه به کردار مست اشتری مر
مانده به یمگان به میان جبال نیستم از عجز و نه نیز از کلال یکسره عشاق مقال منند در گه و بیگه به خراسان رجال وز سخن ونامه من گشت خوار نامه مانی و نگارش نکال نام سخن های من از نثر و ن
گرامی چو مال و قوی چون جبال نکو چون جوانی و خوش چون جمال کهن گشته ای تن نه ای بل نوی فزاینده در گردش ماه و سال ازو ناشده حال دوشیزگی ولیکن پسوده مر او را رجال همو مایه زهد و دین هد
لشکر پیری فگند و قافله ذل ناگه بر ساعدین و گردن من غل غلغل باشد به هر کجا سپه آید وین سپه از من ببرد یکسر غلغل شاد مبادا جهان هگرز که او کرد شادی و عز مرا بدل به غم و ذل نفسم چون ن
امتت را چون نبینی بر چه سانند ای رسول بیشتر جز مر ستوران را نمانند ای رسول گر نگشته ستند فتنه بر جهان از دین حق چون جهانند و طلب گار جهانند ای رسول از قوی عهدی که کردی بر همه روز غ