شمارهٔ ۱۶۷
یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است گرچه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید یک ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است گرچه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید یک ...
آنکس که دامن از پی کین تو بر زند بر پای نخل زندگی خود تبر زند گر کوه خصمی تو کند انتقام تو آن تیغ را به دست خودش بر کمر زند از لشکر توجه تو کمترین سوار تازد برون و یکتنه بر سد حشر ...
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد عشق آمد و با نشأه دیوانگی آمد ای عقل همانا که نداری خبر از عشق بگریز که او دشمن فرزانگی آمد خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل با رخنه دیرینه به ویران...
بر قول مدعی مکش ای فتنه گر مرا گر می کشی بکش به گناه دگر مرا پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست بی اعتبار کرده فلک این قدر مرا شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی باید دوید بر سر صد رهگذر...
می رسم از راه و دارم استری کز باب جوع قوت دندان ندارد ورنه قنطر می خورد حرص کاهش هست تا حدی که گر بگذارمش کهگل دیوار این ده را سراسر می خورد
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد دیده را مژده که هنگام تماشا آمد تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم گل به گلزار شد و لاله به صحرا آمد پرتو طلعت یوسف مگرش خواهد عذر آنچه بر دیده یعقو...
اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند ای دل به راه سیل غم جان را چه غمخواری کنی این خانه اندوه را بگذار تا ویران کند جان صرف پرکاری که او چ...
خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشد به هر جا پا نهم از بیخودی غوغای من باشد خوش آن عشقی که در کوی جنونم خسروی بخشد جهان پر لشکر از اشک جهان پیمای من باشد هوس دارم دگر در عشق آ...
در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد آغاز کردم اینچنین انجام آن چون بگذرد لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد مرحله کو تا ز عشق روی تو سد ره ز مجنون بگذرد ای آنکه پرسی حال من وه چون ...
نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید مگوییدش حدیث کوه درد من که می ترسم چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید از آنم کس نمی پرسد که چون پرس...
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد در خور شکر عطای تو زبانی بدهد آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است هم مگر همت تو بحری و کانی بدهد چشمه فیض گشا خاطر فیاض شماست وه چه باشد که به ما ط...
غم هجوم آورده می دانم که زارم می کشد وین غم دیگر که دور از روی یارم می کشد می کشد صد بار هر ساعت من بد روز را من نمی دانم که روزی چند بارم می کشد گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر به...
کجا در بزم او جای چو من دیوانه ای باشد مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی که اینهم در میان مردمان افسانه ای باشد من و شمعی که باشد قدر عاش...
باغ ترا نظارگیانی که دیده اند گفتند سبزه های خوشش بر دمیده اند در بوستان حسن تو گل بر سر گلست در بسته بوده ای و گلش را نچیده اند ای باد سرگذشت جدایی به گل بگوی زین بلبلان که سر به ...
عشق گو بی عزتم کن عشق و خواری گفته اند عاشقی را مایه بی اعتباری گفته اند کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته اند پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را غا...
ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا پیدا شده فتیله زخم نهان مرا تا زد به نام من غم او قرعه جنون شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا عمری به سر سبوی حریفان کشیده ام هرگز ندیده است کسی سرگر...
ای که هر خلعتی که در بر توست زینت دوش آسمان باشد جسمش از جامه تو پوشیده ست هر که در حیز مکان باشد خلعت خاصه کز شرافت آن شرفم برهمه جهان باشد گشته شاعر بلی شود شاعر هر که همدوش شاعر...
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز اما از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد فغان کز دست شد کارم ...
کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید اگر در بزم او بیند مرا بر حال من گرید به بزم عیش بی دردان به جانم کو غم آبادی که سوزد یک طرف مجنون و یک سو کوهکن گرید چه می پرسی حدیث درد پ...
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم گفتیم مگر دوست شود دشمن ما شد دل خون شد و از دیده خونابه فشان رفت تا رفته ای از دی...
پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد تبسمی ز لب دلفریب او دیدم که هر چه با دل من کرد آن تبسم کرد چنان شدم ز غم و غصه جدایی دوست که دید دشمن اگر حال من...
غلام عشق حاشا کز جفای یار بگریزد نه عاشق بلهوس باشد که از آزار بگریزد ببر گر بلبلی درد سر بیهوده از گلشن که گوید عاشق روی گلم و ز خار بگریزد نباشد بی وفا گل بلکه مرغی بی وفا باشد ک...
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد اساس زندگی خضر را ثبات نباشد منادی است ز هجران که هر که بندی شد ز بند خانه ما دیگرش نجات نباشد مبین به ظاهر بی لطفیش که هست بتان را تغافلی که کم ...
هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد که به جان دادن من گریه بسیار نکرد که مرا در نظرآورد که از غایت ناز چین بر ابرو نزد و روی به دیوار نکرد هیچ سنگین دل بی رحم به غیر از تو نبود که سرود ...