شمارهٔ ۱۸۷
آیینه جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینه ات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد می شدیم بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او هیچم امیدواری مهر و وفا...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
آیینه جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینه ات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد می شدیم بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او هیچم امیدواری مهر و وفا...
هرکه یار ماست میل کشتن ما می کند جرم یاران چیست دوران این تقاضا می کند می کند افشای درد عشق داغ تازه ام این سیه رو دردمندان را چه رسوا می کند اشک هر دم پیش مردم آبرویم می برد چون ت...
ما را به سوی خود خم موی تو می کشد زنجیر کرده بر سر کوی تو می کشد ای باغ خوش بخند که خلقی ز هر طرف چون سبزه رخت بر لب جوی تو می کشد ای سبزه بخت سبز تو داری که لاله سان هر سو کسی پیا...
خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را خواه آتش گوی و خواهی قرب معنی واحد است قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را هر چه گویی آخری دارد به غیر از...
خواجه کم کاسه ما آنکه از بهر طعام هیچگاه از مطبخ او دود بر بالا نشد مطبخی می خواست رو سازد سیاه از دست او در همه مطبخ سیاهی آنقدر پیدا نشد
دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد و ز پی آن گریه ای بسیار می بایست کرد حال خود گر عرض می کردم به این سوز و گداز چاره کار منش ناچار می بایست کرد بعد عمری کامدی یک لحظه می بایست ب...
سرخی ای کان ز نی تیر تو پیدا باشد رنگ خونابه خم جگر ما باشد رازها دارم و زان بیم که بدنام شود می کنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد چون دهم جان کفنم پینه مرهم گردد بسکه از تیغ توام زخ...
می کشم زان تند خو گر صد تغافل می کند دیگری باشد کجا چندین تحمل می کند می کند فریاد بلبل از کمال شوق باد غنچه گویا خنده ای در کار بلبل می کند بر رخ چون زر سرشک همچو سیمم دید و گفت ا...
هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد چشمم به کف پای کسی سوده نگردد آلوده نیم چون دگران این هنرم هست کز صحبت من هیچکس آلوده نگردد پروانه ام و عادت من سوختن خویش تا پاک نسوزم دلم آسوده نگر...
آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکرد گرچه گستاخیست می گوییم پرخوبی نکرد با وجود کاروان مصر کز هم نگسلد یوسفی دارم که هرگز یاد یعقوبی نکرد کشت ما را هجر و یاری بر در سلطان وصل جامه ...
دلی کز عشق گردد گرم افسردن نمی داند چراغی را که این آتش بود مردن نمی داند دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد نه دل سنگست پنداری که آزردن نمی داند خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاق...
کسی از دور تا کی چین ابروی کسی بیند سراپا چشم حسرت گردد و سوی کسی بیند ز روی خویشتن هم شرم می آید مرا تا کی کسی بنشیند و از دور در روی کسی بیند نه مغروری چنانم کشت کز دل چون کشد خن...
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد از ناز و بر سرگذر آید رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد هنو...
شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز بسیار زود بود به این عشق چون کشید فرهاد وضع مجلس شیرین نظاره کرد برجست و رخت خود...
ز کار بسته ما عقده حرمان که بگشاید که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند به روی ناکسی چون من در بستان که بگشاید چنین کز دیدن هر ناپسندم...
کشیده عشق در زنجیر جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش صبر بند فرسا را توام سررشته داری گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را من از کافرنهادیهای عشق این رشک می...
جمشید فلک سریر شاه اسمعیل کش افسر خورشید تبارک بادا تاریخ جلوسش از فلک جستم گفت ایام شه نوش مبارک بادا
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است پر به ما منمای زاهد خرقه پشمینه را گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بود ل...
صبر در کارها چه نیک و چه بد از علامات بخردی باشد چون به تدیبر کار ناید راست هر چه تقدیر ایزدی باشد
سد حشر جان ز پی یکه سواری رسید خنجر پرخون به دست شیر شکاری رسید بیهده ابرش نتاخت این طرف آن ترک مست تیغ به دست این چنین از پی کاری رسید رخش دوانی ز پیش اشک فشانی ز پی تند سواری گذش...
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که می خواهد چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد زبانم می سراید قصه اند...
چرا خود را کسی در دام سد بی نسبت اندازد رود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد حذر از صحبت اوباش اگر خود یک نفس باشد که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد نگه دار آب و رنگ خویش ای...
در راسته ناز فروشان که بتانند ماییم ونگاهی که به هیچش نستانند ای عشق شدی خوار بکش ناز دو روزی کاین حسن فروشان همه قدر توندانند خوبان که گهی خوانمشان عمر و گهی جان بازی مخور از من ک...
ما را دو روزه دوری دیدار می کشد زهریست این که اندک و بسیار می کشد عمرت دراز باد که ما را فراق تو خوش می برد به زاری و خوش زار می کشد مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یا...