شمارهٔ ۳۴۳
گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن نگه خوبست مستغنی زد اما آن ن...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن نگه خوبست مستغنی زد اما آن ن...
می یابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این آماده سد گریه ام از اشتیاق کیست این سد جوق حسرت بر گذشت اکنون هزاران گرد شد گر نیست هجران کسی پس طمطراق کیست این رطل گران و اندر او دریای ...
ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن ره آوارگی در پیش و از پی دیده حسرت وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن ز کوی او که کار پاسبان کعبه می کرد...
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد می بین خریدارانه اش اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن گرچه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری شوک...
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسن ات کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پ...
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو اگر با من رفیقی می روم آماده ره شو سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو هنوز از شب همان پاس نخست است ای...
آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو منصب پاسبانیم داده به گرد کوی تو چیست اشاره چون زیم حکم چه می کند بگو در بد و نیک عشق من رد و قبول خوی تو پای فرشته چون مگس برده فرو در انگبین خنده...
یاد او کردم ز جان صد آه درد آلود خاست خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست چون نفس امشب فرو بردم جدا از صبح وصل کز سر بالین من آن سست پیمان زود خاست دوش در مجلس به بوی زلف او آهی...
مبارک باد می گویند شه را جهانی بسته صف در خدمت او ولیکن من بعکس جمله هستم مبارکباد گوی خلعت او چرا زان رو که خلعت شد مشرف به تشریف قبول حضرت او
یک بار نباشد که نیازرده ام از تو در حیرتم از خود که چه خوش کرده ام از تو خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند ته مانده این رطل که من خورده ام از تو این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان...
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو می آیی و می افکند چا کم به جیب عافیت شاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین د...
گرچه کردم ذوق ها از آشنایی های او انتقام از من کشید آخر جدایی های او اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم یاد آن اظهار قرب و خودنمایی های او حسرت آن مرغ کز خرم بهاری دور ماند می ...
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو به سد جان می خرم گردی که خیزد از سر راهت ندارم قدر خاک راه پیشت قیمت من کو به داغم هر زمان دردی فزاید محرم بزمت ک...
دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو قفس بر هم شکست این مرغ خرم بوستانی کو نگاه گرم آتش در حریف انداز می خواهم بر این دل کز محبت سرد شد آتش فشانی کو می دوشینه از سر رفت و یک عالم خ...
شد بی حساب کشور جانها خراب از او ترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او سر در نقاب خواب کش ای بلهوس که تو بی یار زند...
سد خانه دین سوخت به هر رهگذر از تو کافر نکند آنچه تو کردی حذر از تو بی رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس پیکان جفا چند خورم بر جگر از تو آنکس که برآورد مرا از چو تو نخلی یارب نخورد در چ...
می روم نزدیک و حال خویش می گویم به او آنچه پنهان داشتم زین پیش می گویم به او گشته ام خاموش و پندارد که دارم راحتی چند حرفی از درون ریش می گویم به او غافل است او از من و دردم شود هر...
منفعل دل خودم چند کشد جفای تو عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو گشت ز تاب و طاقتم تاب رقیب منفعل هیچ خجل نمی شود طبع ستیزه رای تو شب همه شب دعا کنم تا که به روز من شوی دل به ستمگری...
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او در کمین خرمن جان شعله ها پنهان در او شعله ای می بایدم سوزان که ننشیند ز تاب گر بجوش آید ز خون گرم سد توفان در او خانه دل را به دست شحنه ای خواهم...
لطف پنهانی او در حق من بسیار است گر به ظاهر سخنش نیست سخن بسیار است فرصت دیدن گل آه که بسیار کم است و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است دل من در هوس سرو سمن رخساری ست ورنه بر طرف چمن سر...
از من مرنج ای ز تو شادی جان من گر لب گشوده ام پی هجو شراب تو زیرا که او قباحت بسیار کرده است دی شب به جامه من و با جامه خواب تو
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم چون نرم گشت آه دل همچو سنگ تو با ما سبک عنان و به غیری گران رکاب رشک آور است سخت شتاب و درنگ...
تند سویم به غضب دید که برخیز و برو خسکم در ته پا ریخت که بگریز و برو چیست گفتم گنهم دست به خنجر زد و گفت پیش از آن دم که شوی کشته بپرهیز و برو پیش رفتم که بکش دست من و دامن تو گرم ...
خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده نشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده نثاری خواهم ای جان آفرین شایسته پایش پر از نقد وفا و مهر یک گنجینه جانم ده سخن بسیار و فرصت کم خدایا وصل چو...