شمارهٔ ۳۸۳
گر طی کنم طریق ادب را چه می کنی رانم دلیر رخش طلب را چه می کنی گر من به دل فرو نخورم دشنه های ناز آن غمزه حریص غضب را چه می کنی گیرم ز ناز منع توان کرد حسن را چشم نیازمند طلب را چه...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
گر طی کنم طریق ادب را چه می کنی رانم دلیر رخش طلب را چه می کنی گر من به دل فرو نخورم دشنه های ناز آن غمزه حریص غضب را چه می کنی گیرم ز ناز منع توان کرد حسن را چشم نیازمند طلب را چه...
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی دیدی جفاهای چنین از خوی او هرگز نمی دیدی سخن هایی که در حق تو سر زد از رقیب من گرت می بود دردی سوی او هرگز نمی دیدی بدین بد حالی افکندی مرا ای چش...
چه دیدی ای که هرگز بد نبینی که سوی مبتلای خود نبینی عفا ک اله مرا کشتی و رفتی نکو رفتی الاهی بد نبینی مجو پایان دریای محبت که گردی غرق و آنرا حد نبینی ز مقصودم بر آوردی رقیبا الاهی...
آتشی در جان ما افروختی رفتی و ما را ز حسرت سوختی بی وداع دوستان کردی سفر از که این راه و روش آموختی گرنه از یاران بدی دیدی چرا دیده از دیدار یاران دوختی بی رخ او طرح صبر انداختی ای...
من و از دور تماشای گلستان کسی به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران دستها بسته و مهمان شده برخوان کسی زیر بار سرم این دست بفرساید به ز آنکه دستی ست که دو...
ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی آیین بی وفایی هم خود بگو که خوب است از چون تو خوبرویی و ز چون تو دلربایی هر جا سگ تو دیدم رو داد گریه بیخود چون بی کس...
مرا زد راه عشق خردسالی از این نورس گلی نازک نهالی فروزان عارضی مانند لاله ز مشکین هر طرف بر لاله خالی شکرخا طوطیی دلکش حکایت زبان دان دلبری شیرین مقالی به قدش سرو را نسبت توان کرد ...
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است سد بلعجبی هست همه لازمه عشق از جمله یکی قصه ...
دریغ از جان قلی کز جور گردون کناری پر ز خون رفت از میانه زمانه دشنه جورش چنان زد که نوک دشنه در دل کرد خانه طلب کردم چو تاریخش خرد گفت شهید دشنه جور زمانه
خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانی رسالت دل و جان سوی هم ز راه نهانی کرشمه تو ز بس باشدش برای اجابت دعای زیر لب اندر میان آه نهانی تو خوش نشسته به تمکین و حسن از تو نهفته به جلوه ب...
کردم از سجده راه تو جبین آرایی سر اقبال من و پیشه گردن سایی باز چون آمده از سجده سرش سوده به چرخ هر که بر خاک درت کرده جبین فرسایی آن قدر آرزوی سجده رویت که مراست در همه روی زمینش ...
چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردی اگر سنگین نبودی گوش او فریادها کردی کند بیگانگی هر چند گویم شرح غم با او چه غم بودی اگر خود را به این حرف آشنا کردی به اغیار آنقدرها می توانست ا...
ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری ای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری ای سوار فرد از لشکر جدا افتاده ای یا از آن ترکان یغما پیشه غارتگری آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر آشکارا گرچه...
از برای خاطر اغیار خوارم می کنی من چه کردم کاینچنین بی اعتبارم می کنی روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست زانکه...
بکش زارم چه دایم حرف از آزار می گویی تو خود آزار من کن از چه با اغیار می گویی رقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین چو من یک حرف گویم گوییم بسیار می گویی تغافل می زنی گر یک سخن ...
ای آنکه عرض حال من زار کرده ای با او کدام درد من اظهار کرده ای آزاد کن ز راه کرم گر نمی کشی ما را چه بی گناه گرفتار کرده ای تا من خجل شوم که بد غیر گفته ام دایم سخن ز نیکی اغیار کر...
ای مرغ سحر حسرت بستان که داری این ناله به اندازه حرمان که داری ای خشک لب بادیه این سوز جگرتاب در آرزوی چشمه حیوان که داری ای پای طلب این همه خون بسته جراحت از زخم مغیلان بیابان که ...
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را شوق به تازیانه گر دست بدین نمط زند زود سب...
زهی پایه چتر اقبال تو ز فرط بلندی برون از جهات پناه جهان قطب گردون مکان وجود تو مستظهر کاینات به گرد تو گردند نیک اختران چو بر گرد قطب شمالی بنات
خوش است بزم ولی پر ز خاین راز است سخن به رمز بگویم که غیر غماز است که بر خزانه این رازهای پنهان زد که قفل تافته افتاده است و در باز است به اعتماد کس ای غنچه راز دل مگشای که بلبل تو...
رفت محیا شبی به خانه و دید زن خود با غیاث بازاری گفت ای قحبه این چه اطوار است دیگران را به خانه می آری سخنی در جواب شوهر گفت که از آن فهم شد وفاداری چکنم کان نمی توانی کرد تو که سد...
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است دلیریی که دلم کرد و می زند در صلح به اعتماد نگه های رغبت آمیز است مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه علاج رنج تغافل دو...
اساس این بنای بخت بنیاد که یارب باد فیضش جاودانی مبارکباد و چون نبود مبارک بنایی را که شاه ماست بانی
طراز سبزه بر گلشن عذار خوش است معین است که گلشن به نوبهار خوش است چه خوش بود طرف روی یار از خط سبز بلی چو سبزه دمد طرف لاله زار خوش است اگر چه خوش نبود در نظر غبار ولی گر از خط تو ...