شمارهٔ ۶۱
از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفته ای جواب سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است بیهوده گرد عرصه جولانگه توام گاهی کرشمه ای و خ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفته ای جواب سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است بیهوده گرد عرصه جولانگه توام گاهی کرشمه ای و خ...
آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست گو مهیا شو که می باید به سد حیرت نشست آمدم تا روبم و در چشم نومیدی زنم گرد حرمانی که بر رویم در این مدت نشست بزم ما را بهر چشم بد سپندی لازمست...
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست جایی که بود خاک به سد عزت سرمه بیقدر تر از خاک رهم ع...
آنکس که مرا از نظر انداخته اینست اینست که پامال غمم ساخته اینست شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز تیغم زده و کشته و نشناخته اینست ترکی که ازو خانه من رفته به تاراج اینست که از خان...
ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست با رد و قبول تو چه نقص و چه کمالست گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد بی آب شود جوهر یاقوت محالست اینجا سر بازارچه لعل فروشیست مگشا سر صندوق که پر سنگ ...
مشورت با غمزه چشمت را پی تسخیر کیست باز این تدبیر بهر جان بی تدبیر کیست دست یاري کـآستین مالیده جیب ما گرفت جیب ما بگذاشت تا دیگر گریبان گیر کیست ای خدنگ غمزه ضایع کن به ما هم ناوک...
یارب مه مسافر من همزبان کیست با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا تا با که دوست گشته و همداستان کیست تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد وز مهر با ک...
بسته بر فتراک و می پرسد که صیاد تو کیست تیغ خون آلود خود دارد که جلاد تو کیست ساختی کارم به یک پرسش که در کارت که بود سخت پرکاری نمی دانم که استاد تو کیست لب کنی شیرین و پرسی کیست ...
ای دیده دشتبان نگاهت به راه کیست در خاطرت سواری طرز نگاه کیست خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست آنجا که جلوه می کند و جلوه گاه کیست سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت شاه کدام عرصه گذ...
طی زمان کن ای فلک مژده وصل یار را پاره ای از میان ببر این شب انتظار را شد به گمان دیدنی عمر تمام و من همان چشم به ره نشانده ام جان امیدوار را هم تو مگر پیاله ای بخشی از آن می کهن و...
مدعا زین سه چار بیتک سهل داند آنکس که دانش اندیش است آنچه دستم به دامنش نرسد گرچه سعی طلب ز حد بیش است طرفه صحرا دوی ست خاصه بهار عشقبازی به سبزه اش کیش است خردسالی ست شسته لب از ش...
تا قسمتم ز میکده آرزوی کیست رطل میی که مست شوم در سبوی کیست تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم تا در میان غمزه بیداد جوی کیست بیخی که بردمد گل عیشم ز شاخ او از گلشن که رسته و آبش ز جو...
مریض عشق اگر صد بود علاج یکیست مرض یکی و طبیعت یکی مزاج یکیست تمام در طلب وصل و وصل می طلبیم اگر یکیم و اگر صد که احتیاج یکیست اگر چه مانده اسیر است همچنان خوش باش که منتهای ره کار...
ای همنفسان بودن و آسودن ما چیست یاران همه کردند سفر بودن ما چیست بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم هر دم المی بر الم...
همرهی با غیر و از من احتراز از بهر چیست خود چه کردم با تو چندین خشم و ناز از بهر چیست باز با من هر زمانش خشم و نازی دیگر است خشم و ناز او نمی دانم که باز از بهر چیست از نیاز عاشقان...
کوچنان یاری که داند قدر اهل درد چیست چیست عشق و کیست مرد عشق و درد مرد چیست گلشن حسنی ولی بر آه سرد ما مخند آه اگر یابی که تأثیر هوای سرد چیست ای که می گویی نداری شاهدی بر درد عشق ...
قدر اهل درد صاحب درد می داند که چیست مرد صاحب درد درد مرد می داند که چیست هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما حال تنها گرد تنها گرد می داند که چیست رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته ا...
باز این عتاب و شیوه عاشق گداز چیست بر ابرو این همه گره نیم باز چیست زهرم دهند یا شکر آن چشم و لب بگو امر کرشمه تو و فرمان ناز چیست ما خود بسوختیم در اول نگاه گرم این شعله تغافل طاق...
زهر در چشم و چین بر ابرو چیست باز فرمان تندی خو چیست غیر ازین کآمدیم و خوار شدیم گنه ما درین سر کو چیست چون به ما زین بتر شوی که شدی غرض مردم غرض گو چیست گل تو خارهای خود راییست با...
خنده ات برما و بر داغ دل درمانده چیست گریه ات بر حال ماگر نیست باری خنده چیست از قدح نوشیدن پنهانیش با دیگران گر نمی داند که آگاهم چنین شرمنده چیست از نکو خواهیست با او پند مهرآمیز...
مست آمدی که موجب چندین ملال چیست هشیار چون شوی به تو گویم که حال چیست من حرف می کشیدن اغیار می زنم آن مست ناز را عرق انفعال چیست خنجر کشی که ما ز تو قطع نظر کنیم کی می بریم از تو ت...
خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را چون قد خود بلند کن پایه قدر ناز را عشوه پرست من بیا می زده مست و کف زنان حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را عرض فروغ چون دهد مشعله جمال تو قصه به...
ایا آفتاب معلا جناب که از سایه ات آسمان پایه جوست در اظهار انعام حکام بافق سخن بر لب و گریه ام در گلوست در آن ده مجاور شدم هفت ماه نپرسید حالم نه دشمن نه دوست جواب سلامم ندادند باز...
وصلم میسر است ولی بر مراد نیست بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست غم می فروخت لیک به اندازه میفرست یک دل درون سینه ما خود زیاد نیست جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق هر چند ظلم هست و ...