شمارهٔ ۸۱
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست تا زنده ام چو شمع از اینم گزیر نیست هر درد را که می نگری هست چاره ای درد محبت است که درمان پذیر نیست هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد پیدا نشد عجب که ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست تا زنده ام چو شمع از اینم گزیر نیست هر درد را که می نگری هست چاره ای درد محبت است که درمان پذیر نیست هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد پیدا نشد عجب که ...
کس به بزم دلبران از دور گردان پیش نیست قرب نزدیکان مجلس حرف و صوتی بیش نیست در صلات عاشقان دوری و تنهاییست رکن گو قضا کن طاعت خود هر که اینش کیش نیست ما نکو دانیم طور حسن دور افتاد...
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست از آتش سودای تو و خار جفایت آن کیست که با داغ نو و ر...
وقت برقع ز رخ کشیدن نیست رخ بپوشان که تاب دیدن نیست بر من خسته بین و تند مران که مرا قوت دویدن نیست با که گویم غمت که در مجلس زهره گفتن وشنیدن نیست من خود از حیرت تو خاموشم حاجت من...
جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست بد میرود این راه و روش هیچ نکو نیست دوری نگزیند ز رقیبان سر مویی با ما کشش خاطر او یک سر مو نیست پیش تو سبب چیست که ما کم ز رقیبیم آیین وفاداری ما ...
یک التفات ز فرماندهان نازم نیست ز دور رخصت یک سجده نیازم نیست منه به گوشه طاق بلند استغنا کلید وصل که دستی چنان درازم نیست خلاف عادت پروانه خواهد از من شمع و گرنه ز آتش سوزنده احتر...
چه لطف ها که در این شیوه نهانی نیست عنایتی که تو داری به من بیانی نیست کرشمه گرم سؤال است لب مکن رنجه که احتیاج به پرسیدن زبانی نیست رموز کشف و کرامات سالکان طریق ورای رمز شناسی و ...
طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست گلشنم نزدیک اما رخصت پرواز نیست در قفس گر ماند بلبل باغ عیشت تازه باد رونق گلزار از مرغ نواپرداز نیست دهشتم در سنگلاخ هجر فرماید درنگ ورنه شوقم ج...
تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست اثر شیوه منظور کند هر چه کند میل این فتنه نخست از طرف ناظر نیست عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور حالتی هست که...
نرخ بالا کن متاع غمزه غماز را شیوه را بشناس قیمت قدر مشکن ناز را پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست مردم بی امتیاز و عاشق ممتاز را صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند بهر صید پشه بن...
ز بی کاهی امشب ستور فقیر بجز عون و عون کار دیگر نداشت ز شب تادم صبح بر یاد کاه نظر از ره کهکشان برنداشت
عاشق یکرنگ را یار وفادار هست بنده شایسته نیست ورنه خریدار هست می رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن حسن و جمال تو را ناز تو در کار هست گرچه لبت می دهد مژده حلوای صبح مانده همان زهر چشم ت...
پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست نامحرم راز است زبانی که مرا هست با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت از درد همین است فغانی که مرا هست ای دل سپری ساز ز پولاد صبوری با عربده سخت کما...
می نماید چند روزی شد که آزاریت هست غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست چونی از شاخ گلت رنگی و بویی می رسد یا به این خوش می کنی خاطر که گلزاریت هست در گلستانی چو شاخ گل نمی جنبی ز ج...
بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست صبر در می بندند اما نیستم ایمن ز شوق خانه پر رخنه کوتاه دیواریم هست گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد چاره خود ...
قرعه دولت زدم یاری و اقبال هست خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست حال نکو بگذرد بخت مددها کند طالع خود دیده ام شاهد این حال هست داد منجم نوید گفت که با اخترت ذلت پارینه رفت عزت امس...
می توانم بود بی تو تاب تنهاییم هست امتحان صبر خود کردم شکیباییم هست حفظ ناموس تو منظور است می دانی تو هم ورنه صد تقریب خوب از بهر رسواییم هست سوی تو گویم نخواهد آمد اما می شنو ایست...
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست اگر غلط نکنم از منش ملالی هست ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی ترا نوید که بر خاطرش خیالی هست به رخصت تو که رفتیم و درد سر بردیم ترا ملالی و مارا هم ان...
تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست طاقت و صبر مرا حوصله خواری هست با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد کز من و جان منش نیز مددکاری هست می خرم مایه ی هر شکوه به صد شکر ز تو من خریدار گر...
اسیر جلوه هر حسن عشقبازی هست میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون بر آستانه آن در سر نیازی هست اگر مکلف عشقی سر نیاز بنه که هر که هست به کیش خودش نمازی...
از عرض نیازم چه بلا بی خبرش داشت آن ناز نگه دزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت بلبل گله می کرد ز گل دوش به صد رنگ گل بود که هر دم ب...
نوا پرداز قانون فصاحت چنین زد چنگ بر تار حکایت که بود اقلیم چین را شهریاری به تخت شهریاری کامکاری به تاج نامداری سربلندی به زنجیر عدالت ظلم بندی به چین در دور عدل آن جهاندار نبود آ...
شبی چون روز شادی عشرت افزای جهان روشن ز ماه عالم آرای ز عالم زاغ پا بیرون نهاده خروس از صبحدم در شک فتاده نشسته گوشه ای مرغ مسیحا به هر جانب روان گردیده حربا نبودی گر نجوم عالم افر...
عروس نظم را جویای این بکر چنین شد خواستگار از حجله فکر که چون خسرو از آن دشت فرحبخش به عزم شهر راند از جای خود رخش شبی دستور را سوی حرم خواند به آن جایی که دستور است بنشاند پس آنگه...