قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در ستایش میرمیران
ساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام می رود روز ز بالای تو می ریز به جام در قدح ریز از آن لعلی خورشید فروغ که به یاقوت دهد پرتو اورنگ به وام دلفریبی که در آیند روانی به سجود زاهدان ر...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
ساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام می رود روز ز بالای تو می ریز به جام در قدح ریز از آن لعلی خورشید فروغ که به یاقوت دهد پرتو اورنگ به وام دلفریبی که در آیند روانی به سجود زاهدان ر...
زلف پیش پای او بر خاک می ساید جبین همچو هندویی که پیش بت نهد سر بر زمین زین خطایش بر سر بازار باید کند پوست گر کند دعوی به زلفت نافه آهوی چین ای شب خورشید پوشت سنبل باغ بهشت وی لب ...
بهار آمد و گشت عالم گلستان خوشا وقت بلبل خوشا وقت بستان زمرد لباسند یا لعل جامه درختان که تا دوش بودند عریان دگر باغ شد پر نثار شکوفه که گل خواهد آمد خرامان خرامان چه سر زد ز بلبل ...
از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان که دارد بانیی چون عدل نواب ولی سلطان ز برج عدلش ار خورشید بر باغ جهان تابد به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان فتاده گرگ را با میش در ایام ا...
جهان چرا نبود در پناه امن و امان که هست مایه امن و امان پناه جهان معز دین و دول خسرو ستاره محل معین ملک و ملل پادشاه شاه نشان سپهر عز و علا فتنه بند قلعه گشا جهان جود و سخا تاج بخش...
همچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهان زانکه آغاز بهاری شد بتر از سد خزان آنکه در پای شکوفه می زد این موسم نوا پیش پیش نخل تابوت است اکنون نوحه خوان نیستش در دست جز شمع سیه بر اشک سر...
بر زمین گشتیم تا زد جسم محزون آبله وه که خوابانید ما را بی تودر خون آبله بسکه از پهلو به پهلو گشته ام در بزم غم کرده پهلویم سراسر همچو قانون آبله گل شد از خون دشت و دیگر راه بیرون ...
صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه شاه چون عید مجسم به سر مسند و گاه شاه بر مسند و زربفت قبایان ز دو سو هر طرف بند قبا بافته بربند قباه دیده طرف کمر جاه و کله گوشه بخت چشم بیننده به...
چه در گوش گل گفت باد خزانی که انداخت از سر کلاه کیانی ز بالای اشجار از باد دستی نسیم خزان می کند زر فشانی به تاراج برگ درختان ز هر سو کند موذی باد موشک دوانی شده برف ظاهر به فرق صن...
تفت رشک ریاض رضوان است که در او جای میرمیران است غیرت باغ جنت است آری هر کجا فیض عام ایشان است حبذا این رخ بهشت آرا که بهار حدیقه جان است مرحبا این بهار جان پرور که ازو عالمی گلستا...
دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی ز ما سد جان نمی گیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبک روحان مکن چندین گرانجانی چوکان در سینه دارم رخنه ها...
هزار شکر که بر مسند جهانبانی نشست باز به دولت سکندر ثانی ستون سقف فلک گشت رکن صحت شاه و گرنه بود جهان مستعد ویرانی سحاب فتنه بر آنگونه بسته بود تتق که چرخ داشت مهیا کلاه بارانی محی...
آن را که خدا نگاهبان است از فتنه دهر در امان است هرکس شد از او بلند پایه بیرون ز تصرف زمان است صیاد تهی قفس نشنید زان مرغ که سد ره آشیان است نخلی که ز باغ لایزال است با نشو و نمای ...
بلبلی را که همین با گل بستان کار است بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است غرض از بودن باغ است همین دیدن گل ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست که غم...
شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است تحصیل اتحاد صفات مس و زر است این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است فرعی ست این عمل ز اصول کمال خور وین اصل در جریده حکمت...
سپهر قصد من زار ناتوان دارد که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد جفای چرخ نه امروز می رود بر من به ما عداوت دیرینه در میان دارد اگر نه تیر جفا بر کیمنه می فکند چرا سپهر ز قوس قزح کمان ...
آنکه جان بخش و جان ستان باشد لطف و قهر خدایگان باشد آفتابی که سایه چترش بر سر شاه خاوران باشد پادشاهی که ساحت بارش عرصه ملک جاودان باشد شاه تهماسب آنکه دست و دلش ضامن رزق انس وجان ...
دبیر مکتب نادر بیانی چنین گوید ز پیر نکته دانی که مکتبخانه ای گردید تعیین چه مکتب خانه ای پر لعبت چین گلستانی ز باد فتنه رسته در او از هر طرف سروی نشسته در او خوش صورتان پرنیان پوش...
رقم سازی که این زیبا رقم زد نوشت اول سخن نام محمد چه نام است اینکه پیش اهل بینش شده نقش نگین آفرینش ز بس کز میم و حایش گشت محفوظ نوشتش در دل خود لوح محفوظ ز نقش حلقه میمش دهد یاد ق...
سفر سازنده این طرفه صحرا به عزم کارسازی زد چنین پا که چون دستور از آن راز آگهی یافت رخ از ذوق بساط خرمی تافت به خود زد رأی در تغییر فرزند که گر بگذارمش در خانه یک چند به رسوایی شود...
سلاسل ساز این فرخنده تحریر کشد زینگونه مطلب را به زنجیر که ناظر داشت در کشتی نشیمن ز ابر دیده دریا کرد دامن شدی هر روز افزون شوق یارش که آخر با جنون افتاد کارش گریبان می درید و آه ...
چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت که مدتها بهم منظور و ناظر طریق مهر می کردند ظاهر نه بی هم صبر و نی آرامشان بود همین دمسازی هم کارشان بود حریف هم به بزم میگساری رف...
ایا مدهوش جام خواب غفلت فکنده رخت در گرداب غفلت ازین خواب پریشان سر برآور سری در جمع بیداران در آور در این عالی مقام پر غرایب ببین بیداری چشم کواکب تماشا کن که این نقش عجب چیست ز ح...
چو این گنج هنر ترتیب دادم ز هر جوهر در او درجی نهادم شدم جوینده زیبنده اسمی که حفظ گنج را سازم طلسمی به کام فکر ملکی چند گشتم به اکثر نامداران بر گذشتم به ناگه پیشم آمد پیر دانش که...