در هجو ملا فهمی
لازم شده کسر حرمت تو ملا فهمی به رخصت تو دی نوبت کیدی دگر بود امروز شده ست نوبت تو می باید گفت باز سد فحش از نکبت که ز نکبت تو خوش پرده درانه می زدم نیش ای وای بر اهل عصمت تو خود ر...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
لازم شده کسر حرمت تو ملا فهمی به رخصت تو دی نوبت کیدی دگر بود امروز شده ست نوبت تو می باید گفت باز سد فحش از نکبت که ز نکبت تو خوش پرده درانه می زدم نیش ای وای بر اهل عصمت تو خود ر...
هله کیدی غلام ناقابل فکر خود کن که کار شد مشکل تا نمیری نمیشوی آزاد این غل هجو تو مبارک باد السلام ای سیاه ساز و نیاز به اجازت که هجو کردم ساز خامه کردم به فکر هجو تو تیز ای سیاه گ...
ای کیدی مستراح بردار دم در کش و شاعری مکن بار بر حدت طبعم آفرین کن گر هجو کسی کنی چنین کن ای ننگ تمام کفش دوز ان ضایع ز تو نام کفش دوزان همدوش به کیر موش مرده همرنگ به مرده فسرده ب...
اهل دارالعباده غیر از شاه کش خدا دارد از گزند نگاه کیمیای حیات خسته دلان خوی زدای جبین منفعلان چشم حلمش خطای پوش همه بانگ منعش برون ز گوش همه دارم از بله تا به دانشمند به طریق ادب ...
خداوندا گنهکاریم جمله ز کار خود در آزاریم جمله نیاید جز خطاکاری ز ما هیچ ز ما صادر نگردد جز خطا هیچ ز ما غیر از گنهکاری نیاید گناه آید ز ما چندانکه باید ز ننگ ما به خود پیچند افلاک...
یارب که بقای جاودانی بادا کامت بادا و کامرانی بادا هر اشربه ای کز پی درمان نوشی خاصیت آب زندگانی بادا
اکسیر حیات جاودانم بفرست کام دل و آرزوی جانم بفرست آن مایه که سرمایه عیش و طرب است آنم بفرست و در زمانم بفرست
شوخی که خطش آیه فرخ فالی است نادیدن آن موجب صد بد حالی است تا شمع رخش نهان شد از پیش نظر شد دیده تهی ز نور و جایش خالی است
جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست این صبر هراسنده ولی یارم نیست دندان به جگر نهادنی می باید اما چه کنم صبر جگر دارم نیست
مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت مهری نه چو این مهر که میدانی داشت این مهر نه عاشقی ست مهری ست که آن با یوسف مصر پیر کنعانی داشت
شاها سر روزگار پامال تو باد گردون ز کتل کشان اجلال تو باد هر صید مرادی که بود در عالم فتراک پرست رخش اقبال تو باد
شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد چون گوی فلک در خم چوگان تو باد آن سینه پر داغ که خصمت دارد صندوقچه تیرهای پران تو باد
صید افکنی مراد آیین تو باد عیوق شکارگاه شاهین تو باد هر سر که نه در پای سمند تو بود بر بسته به جای طبل برزین تو باد
شاها در جهان عرصه در گاه تو باد آفاق پراز خیمه و خرگاه تو باد این خیمه بی ستون که چرخش خوانند قایم به ستون خیمه جاه تو باد
جرم است سراپای من خاک نهاد لیکن بودم به عفو او خاطر شاد ای وای اگر عفو نباشد ای وای فریاد اگر جرم نبخشد فریاد
کوی تو که آواره هزاری دارد هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد تنها نه منم تشنه دیدار آنجا جاییست که خضر هم گذاری دارد
عشرت بادا صبح تو و شام ترا آغاز تو را خوشی و انجام ترا شبهای ترا باد نشاط شب عید نوروز ز هم نگسلد ایام ترا
وحشی که همیشه میل ساغر دارد جز باده کشی چه کار دیگر دارد پیوسته کدویش ز می ناب پر است یعنی که مدام باده در سر دارد
گر کسب کمال می کنی می گذرد ور فکر مجال می کنی می گذرد دنیا همه سر به سر خیال است خیال هر نوع خیال می کنی می گذرد
فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد اینها که من از جفای هجران دیدم یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد
تیرت چو ره نشان پران گیرد هر بار نشان زخم پیکان گیرد از حیرت آن قدرت بخت اندازی مردم لب خود بخش به دندان گیرد
دل زان بت پیمان گسلم می سوزد برق غم او متصلم می سوزد از داغ فراق اگر بنالم چه عجب یاران چه کنم وای دلم می سوزد
یارب که زمانه دلنوازت باشد ایام همیشه کار سازت باشد رخش تو سپهر و زین رخش تو هلال خورشید به جای طبل بازت باشد
می خواست فلک که تلخ کامم بکشد ناکرده می طرب به جامم بکشد بسپرد به شحنه فراق تو مرا تا او به عقوبت تمامم بکشد