رباعی شمارهٔ ۴۹
تا کار جهان به کام کس نیست مدام عیش تو مدام باد و کار تو تمام در مجلس عشرت تو غم خوردن دهر یارب که بود چو روزه در عید حرام

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
تا کار جهان به کام کس نیست مدام عیش تو مدام باد و کار تو تمام در مجلس عشرت تو غم خوردن دهر یارب که بود چو روزه در عید حرام
از بهر نشیمن شه عرش جناب بنگر که چه خوش دست به هم داد اسباب گردید سپهر خیمه و انجم میخ شد سد ره ستون و کهکشان گشت طناب
تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم لیلی وش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم
امشب همه شب ز هجر نالان بودم با بخت سیه دست و گریبان بودم قربان شومت دی به که همره بودی کامشب همه شب به خویش گریان بودم
از آبله ای تازه گل باغ ارم حاشا که شود طراوت روی تو کم نی جوهر حسن لاله است از ژاله نی زیور خوبی گل است از شبنم
ای آنکه به یکرنگی تو متصفم در بندگیت مقرم و معترفم با فاف و ر و الف ب و ه ز کرم بفرست بدست غین و لام و الفم
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز فرقت تو فریاد کنم وقت است که دست از دهن بردارم از دست غمت هزار بیداد کنم
رخسار تو ای تازه گل گلشن جان کز آبله شبنمی نشسته ست بر آن لاله ست ولی آمده با ژاله قرین ماهی ست ولی کرده به سیاره قران
تا بود چنین بود و چنین است جهان از حادثه دهر کرا بود امان بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت جاوید تو مانی ای سلیمان زمان
خورشید که هست شمسه هفت ایوان خواهی که بگویمت که چون گشت عیان زد رفعت شاه خیمه بیرون از چرخ ماندش ز ستون خیمه بر چرخ نشان
در نفی رخت شمع شبی راند سخن روزش دیدم گرفته کنجی مسکن ماننده عاصیی که در روز جزا با روی سیاه سر برآرد ز کفن
ای مدت شاهی جهان مدت تو در عید سرور خلق از دولت تو گر عید تواند که مجسم گردد آید ز پی تهنیت خلعت تو
اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیداست من نام بگرداندم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب چراست
ای رفعت و شان فروترین پایه تو خوبی یکی از هزار پیرایه تو از بهر خدا سایه زمن باز مگیر ای سایه رحمت خدا سایه تو
خوش آن که شود بساط مهجوری طی در بزم وصال می کشم پی در پی می جویمت آنچنان که مهجور وصال مشتاق توام چنان که مخمور به می
گر درخور مهرم احترامی بودی نزدیک توام قدر تمامی بودی من می گفتم که عشق من تا به کجاست گر ز آنطرف از عشق مقامی بودی
ای کاش برات من براتی بودی کز مفلسیم خط نجاتی بودی بالله که آنچنان براتی می بود گر از طرف تو التفاتی بودی
در عهد معالجات تو بیماری بیکار شد از شیوه خلق آزاری نی از پی آزار به سوی تو شتافت آمد که شکایت کند از بیکاری
گر با تو گهی نظر کنم پنهانی لازم نبود که طبع خود رنجانی من بودم و دیدنی چو این هم منع است آن نیز به یاران دگر ارزانی
ای درگه تو عید گه روحانی در تهنیتت هم انسی و هم جانی از لطف تو عیدیی طمع دارم لیک ترسم که توام طفل طبیعت خوانی
آن سرو که جایش دل غم پرور ماست جان در غم بالاش گرفتار بلاست از دوری او به ناخن محرومی سد چاک زدیم سینه جایش پیداست
پیوستن دوستان به هم آسان است دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمی دارم دوست از غایت تلخیی که در هجران است
شاها سربخت بر در دولت تست یک خیمه فلک ز اردوی شوکت تست گر خیمه چرخ را ستونی باید اندازه ستون خیمه رفعت تست
سمند ره نورد این بیانان بزد راه سخن زینسان به پایان که چون منظور دور از لشکری گشت خروشان همچو سیل افتاد در دشت ز دل می کرد آه سرد و می رفت دو منزل را یکی می کرد و می رفت کسان همزبا...