شمارهٔ ۱۰۷
تو منکری ولیک به من مهربانیت می بارد از ادای نگاه نهانیت میرم به ملتفت نشدن های ساخته و آن طرز بازدیدن و تقریب دانیت یک خم شدن ز گوشه ابروی التفات آید برون ز عهده صد سر گرانیت نازم...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
تو منکری ولیک به من مهربانیت می بارد از ادای نگاه نهانیت میرم به ملتفت نشدن های ساخته و آن طرز بازدیدن و تقریب دانیت یک خم شدن ز گوشه ابروی التفات آید برون ز عهده صد سر گرانیت نازم...
نوید آشنایی می دهد چشم سخن گویت گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت بمیرم پیش آن لب این چنین گاهی تبسم کن بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت به رویت مردمان دیده را هست آن چنان میل...
هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد این نگاه دور را از روی او دوری مباد من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست ل...
بار فراق بستم و جز پای خویش را کردم وداع جمله اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره می کنم هر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت هجر تو سنگریزه صحرای خویش...
چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو که شبها چیست شغلت در کجایی کیست پهلویت دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها قدح در دست و می درسر صراحی پیش زانویت
هجران رفیق بخت زبون کسی مباد خصمی چنین دلیر به خون کسی مباد یارب حریف گرم کنی همچو آرزو گرم اختلاط داغ درون کسی مباد این شعله های ظاهر و باطن گداز هجر پیراهن درون و برون کسی مباد آ...
تا ابد دولت نواب ولی سلطان باد ملکت سرمدیش نامزد فرمان باد آن عصایی که شکست سر قیصر با اوست پیش قصرت به سر دست کمین دربان باد دشمنت راکه برو حبس مبست حیات چین ابروی اجل قفل در زندا...
خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد ورنه ز دست تست مرا سد هزار داد شد یار غیر و داد قرار جفا به ما یاران نمی توان به خود اینها قرار داد رفت وز دست اهل تظلم عنان کشید داد از عنان کشی...
عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد سر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد من و رد و قبول بزم سلطانی که دربانش به سد خواری کند بیرون به سد عزت درون آرد به جرم عشق دربند یکی سلطان بی ر...
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بی خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد ما و میخانه که تمکین گدایی در او شوکت شاهی اسکندر ...
غمزه او حشر فتنه به هر جا ببرد عافیت را همه اسباب به یغما ببرد صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد گو تو خواهی که گرانی ببرد بندی عشق کوه بر سر نهد وسل...
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد گر به کاشانه خود آتش موسا ببرد میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق کیست تا مژده به یعقوب و...
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خانه آتش زدگانیم ستم گو می تاز آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند پیش ما برگ و بری ...
دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد زبان کز شکوه ام پر زهر بود اکنون شکر دارد دگر راه کدامین کاروان صبر خواهد زد که چشمش صد نگهبان در کمینگاه نظر دارد به یک صحبت که با او داشت...
به زیر لب حدیث تلخ کـآن بیدادگر دارد بود زهری که بهر کشتن ما در شکر دارد بلای هجر و درد اشتیاق پیر کنعانی کسی داند که چون یوسف عزیزی در سفر دارد ندارد اشتیاق وصل شیرین کوهکن ورنه ب...
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع می کنی برمن جفای خویش را لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را هر چند سیل فتنه گر چون بخ...
چند ای خر گدا توان گفتن که مرا بخت هم عنان بوده ست پسر آرق وزیرم من پدر من وزیر خان بوده ست چه کنم زن جلب که یک باری پدرت گر ز دین فلان بوده ست
به تنگ آمد دلم یک خنجر کاری طمع دارد از آن مژگان قتال این قدر یاری طمع دارد نهاده ست از نکویانش بسی غم های ناخورده از این خون خوار مردم هرکه غم خواری طمع دارد سحر گل خنده می زد بر ...
چشم او قصد عقل و دین دارد لشکر فتنه در کمین دارد عالمی را کند مسخر خویش هر که او لشکری چنین دارد مست و خنجر به دست می آید آه با عاشقان چه کین دارد هیچکس را به جان مضایقه نیست اگر آ...
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزده اش بود نماندست لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید کان لطف که ...
کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد هر چه فرمان بدهد حسن چنان باید کرد تیغ تیز و دل بی رحم چرا داده خدا جوی خون بر در بیداد روان باید کرد گاه باشد که مروت ندهد رخصت جور چون بود مصلحت ن...
خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد نگاه را به نگاه آشنا تواند کرد خوش آن نگاه که در آشنایی اول شروع در سخن مدعا تواند کرد خوش آن غرور که وام دو سد جواب سلام به یک کرشمه ابرو ادا توان...
کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد ننشست با رقیبی و آزار من نکرد یک شمه کار در فن ناز و کرشمه نیست کز یک نگاه چشم تو در کار من نکرد گفتم مرنج و گوش کن از من حکایتی رنجش نمود و گوش به گ...
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد چه کارها که به فرموده فراق نکرد زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت ولی چه سود که اقبالم اتفاق نکرد هزار نقش وفاقم نمود ظاهر بخت ولیک باطن خود ساده از...