شمارهٔ ۱۲۷
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد همه زهرخورده پیکان خورم و رطب شمارم ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد همه زهرخورده پیکان خورم و رطب شمارم ...
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد خواب آورد افسانه و افسانه عاشق هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد پهلوی من و تکیه خاکستر گلخن دیوانه سر بستر سنجاب ندارد سیل م...
هر چند ناز کردی نیازم زیاده شد دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد هر چند بیش کشت به ناز و کرشمه ام رغبت به آن کرشمه و نازم زیاده شد باز آمدی و شعله شوقم به جان زدی کم گشته بود سوز تو...
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد دوست دارد دوستار خویش را هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی عشق می داند نکو آداب کار خویش را غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست می کند...
هاتف غیبم سحرگه مژده ای آورده است مژده باد ای مخلصان میر میران مژده باد تا ابد تب از وجود حضرت شهزاده رفت مژده باد ای پادشاه عالم جان مژده باد در میان شب زغیبش سد گل صحت شگفت بر خل...
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد که باشم من که بار خاطر یاری ز من باشد گذاریدم همانجایی که میرم بر مداریدم نمی خواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد حلالی خواستم از جمله یاران قات...
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد تخم امید ما از و نارسته ماند از بی نمی اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که...
ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد حریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند که از عشق پری رخساره ای دیوانه خواهم شد شدم چون رشته ای از ضعف و دار...
اینست کزو رخنه به کاشانه من شد تاراجگر خانه ویرانه من شد اینست که می ریخت به پیمانه اغیار خون ریخت چو دور من و پیمانه من شد اینست که چشم تر من ابر بلا ساخت سیل آمد و بنیاد کن خانه ...
خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد صراحی در بغل جام میش در آستین باشد ز دستت هر چه می آمد به ارباب وفا کردی نکردی هیچ تقصیری وفاداری همین باشد رقیبا می دهی بیمم که دارد قصد ...
گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم چندان که دگر طاقت فریاد نباشد شهری که در او همچو تو بیدادگری هست بیدادکشان را طمع داد...
به راز عشق زبان در میان نمی باشد زبان ببند که آن جا بیان نمی باشد میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیان حال به کام و زبان نمی باشد دل رمیده من زخم دار صیدگهی ست که زخم صید به تیر ...
دوشم از آغاز شب جا بر در جانانه بود تا به روزم چشم بر بام و در آن خانه بود دی که می آمد ز جولانگاه شوخی مست ناز نرگسش بر گوشه دستار خوش ترکانه بود بهر آن نا آشنا می رم که فرد از هم...
امروز ناز را به نیازم نظر نبود زان شیوه های خاص یکی جلوه گر نبود چشم از غرور اگر چه نمی گشت ملتفت عجز نگاه حسرت من بی اثر نبود بس شیوه های ناز که در پرده داشت حسن اما تبسمی که شود ...
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود شد آتش جگرم پیش مردمان روشن ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود به التفات تو دارم امیدواریها ولی ز خوی تو ایمن نمی ...
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را ای مسلمانان نمی دانم گناه خویش را ای که پرسی موجب این ناله های دلخراش سینه ام بشکاف تا بینی درون خویش را گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست من...
زهی اراده تو نایب قضا و قدر ستاره امر ترا تابع و فلک منقاد تویی خلاصه آبا و امهات وجود به سان تو خلفی مادر زمانه نزاد سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهان به هیچ عهد جوانی چو تو ندارد...
ماه من گفتم که با من مهربان باشد نبود مرهم جان من آزرده جان باشد نبود از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید اینکه اندک گفتگویی در میان باشد نبود بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او بو...
مرغ ما دوش سراینده بستانی بود داشت گلبانگی و مشعوف گلستانی بود دیده کز نعمت دیدار نبودش سپری مگسی بود که مهمان سرخوانی بود دست امید که یک بار نقابی نکشید بود دور از سر و نزدیک به د...
آنچه کردی آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگ طعن غیر آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود چند گویی قصه ایوب و صبر او بس است...
بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود بنده بودیم و زبان ماجرا کوتاه بود حق یاریهای سابق گر نبستی راه نطق درجواب این که گفتی نکته ای در راه بود پیش ازینم جان فزودی لذت دشنام او اله ...
آن مستی تو دوش ز پیمانه که بود چندین شراب در خم و خمخانه که بود ای مرغ زود رام که آورد نقل و می دام فریب آب که و دانه که بود روشن بسان آتش حسنت می که شد شمعت زبانه کش پی پروانه که ...
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود رسم این می باشد ای دیر آشنای زود س...
با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود و ز زهر چشم جانب ما دیدنش چه بود آن ناز چشم کرده سر صلح اگر نداشت از دور ایستادن و خندیدنش چه بود اظهار قرب اگر نه غرض بود غیر را از من ره حریم تو ...