ناهید
جلال الدین محمد مولوی

برست جان و دلم از خودی و از هستی

غزل شمارهٔ ۳۱۰۲

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

برست جان و دلم از خودی و از هستی

شدست خاص شهنشاه روح در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه

زهی بلند که جان گشت در چنین پستی

درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم

چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی

چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد

بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی

طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا

که مژده ده که ز رنج وجود وارستی

ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد

نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی

ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروش

ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

۷ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها