ناهید
جلال الدین محمد مولوی

امروز چنانم که خر از بار ندانم

غزل شمارهٔ ۱۴۸۷

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

امروز چنانم که خر از بار ندانم

امروز چنانم که گل از خار ندانم

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد

با یار چنانم که خود از یار ندانم

دی باده مرا برد ز مستی به در یار

امروز چه چاره که در از دار ندانم

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من

امروز چنان شد که پر از پار ندانم

از چهره زار چو زرم بود شکایت

رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم

از کار جهان کور بود مردم عاشق

اما نه چو من خود که کر از کار ندانم

جولاهه تردامن ما تار بدرید

می‌گفت ز مستی که تر از تار ندانم

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست

اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

مانند ترازو و گزم من که به بازار

بازار همی‌سازم و بازار ندانم

در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر

طومار نویسم من و طومار ندانم

۱۰ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها