ناهید
جلال الدین محمد مولوی

چرا شاید چو ما شه زادگانیم

غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

چرا شاید چو ما شه زادگانیم

که جز صورت ز یک دیگر ندانیم

چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم

چه شد دریا چو ما مرغابیانیم

برو ای مرغ خانه تو چه دانی

که ما مرغان در آن دریا چه سانیم

مزن بر عاشقان عشق تشنیع

تو را چه کاین چنینیم و چنانیم

چنینیم و چنان و هر چه هستیم

اسیر دام عشق بی‌امانیم

چرا از جهل بر ما می دوانی

نه گردون را چنین ما می دوانیم

عجب نبود اگر ما را بخایند

که آتش دیده و پخته چو نانیم

وگر چون گرگ ما را می درانند

چه چاره چون به حکم آن شبانیم

چو چرخ اندر زبان‌ها اوفتادیم

چو چرخ بی‌گناه و بی‌زبانیم

حریف کهرباییم ار چو کاهیم

نه در زندان چو کاه کاهدانیم

نتاند باد کاه ما ربودن

که ما زان کهربا اندر امانیم

تو را باد و دم شهوت رباید

نه ما که کهربای عقل و جانیم

خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست

که آنچ از فهم بیرون است آنیم

۱۳ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها